روزهای روشن خداحافظ!

اوایل می آمدم اینجا از روزمرگی ها از آرزوها و امیدهایم می نوشتم. از روزهای خوبی که در راهند از اینکه یک روز ما هم برمیگردیم به روزهای عادی و میشویم مردمی معمولی با آرزوها و امیدهایی میان مایه. از آن روزها خیلی گذشته من دیگر بزرگ یا شاید هم پیر شده ام. بحران میانسالی بر من مستولی شده و دیگر امیدوار نیستم دیگر به درست شدن چیزی و حتی برگشتن به روزهای عادی امیدوار نیستم. آرزوهای کوچک و بزرگم را بر باد رفته میدانم و دیگر نمیتوانم دم از خوشی و امید و انرژی مثبت بزنم. روزهای زیادی را با بغض و گریه سر کردم. شب های زیادی از غم فردا بی خواب شده ام. همین الان که دارم اینها را مینویسم با دستی بخیه خورده و زخمی دارم کل روزهای گذشته و ننوشته ام را مینویسم و تایپ میکنم. خلایق من به درست شدن چیزی در این سرزمین امیدوار نیستم. خسته ام. غمگینم و دیگر ترجیح میدهم تا به آرامش و امیدی که میخواهم نرسم اینجا چیزی ننویسم. شاید بشود سال دیگر شاید پنج سال دیگر شاید هم هیچ وقت. بهرحال تا اطلاع ثانوی چیزی ندارم بنویسم حرفی ندارم بزنم. به خلوت و کنج عزلتم پناه میبرم و میگذارم و میروم باشد که بالاخره روزی به آرامش برسیم. 

 

این شعر را شهرام ناظری توی کاست (غم زیبا) خوانده امشب یادش افتادم خاطرات زنده شد!

آرام دل مرا بخوانيد

بر مردم چشم من نشانيد

آوازه عشق من شنيديد

اندازه حسن او بدانيد

از دور در او نگاه كردن

انصاف دهيد كي توانيد؟

از ديده و جان و از دل و تن

اين خدمت من بدو رسانيد

اي خوبان او چو آفتاب است

در جمله شما به او چه مانيد؟

عشق انده و حسرت ست و خاري

عاشق مشويد اگر توانيد

 

سید حسن غزنوی

 

 

این نیز بگذرد.

بهمن امسال شد چهارسال که اینجا مینویسم. حالا سال جدید دارد دوباره میاید و من بیخیال تر و بی تفاوت تر از هروقت دیگری به آغوش پتوی گرمم خزیده ام. دل و دماغ خانه تکانی و خرید و هفت سین چیدن را ندارم. از بس که هرسال مان با استرس و خبر بد و غم طی میشود و هرسال عجیب تر و غریب تر از سال قبل است. چهارسال است اینجا از دلتنگی ها و غم هایم مینویسم دیگر گذشته آن روزهایی که جز غم راجع به چیز دیگری هم میتوانستم بنویسم. دیگر گذشته همه آن روزهایی که امید داشتم و عادی زندگی میکردم. این روزها را میگذرانم بی هیچ شوقی، تمام عید را هم تهران و توی خانه خودم میمانم و از جمعیت و شلوغی میگریزم. توی همین چهارسال دوتا از اعضای خانواده ام از ایران رفتند و دیگر به جز خواهرم کسی نمانده که بابت دورهمی و مهمانی اش ذوق زده بشوم. 

مرد میگوید کاش سال دیگر اینجا نباشیم. اسفند و شلوغی و هیاهوی دروغین نداشته باشیم. کاش اصلا سال دیگر توی این مملکت نباشیم و چمدان هایمان را بسته باشیم و راهی بشویم. مرد صبح تا آخر شب کار میکند. دل و دماغ ندارد. خوابش میاید. من اما خنثی هستم. نه خوشحالم نه غمگین نه امیدوارم نه ناامید نه دلتنگم نه دل شاد. بیخیال و بی تفاوتم به همه چیز و به همه روزها. کار خودم را میکنم. کارهایی که باید تمام میکنم. کتاب میخوانم. فیلم میبینم. زبان میخوانم و در خنثی ترین حالت ممکن به سر میبرم در آستانه فصلی جدید و سال دیگر. 

another life

حال و روزم مثل این آهنگ است. مثل کسی که توی زندگی قبلش چیزهای خوبی داشته یکهو همه را از دست داده و انقدر برایشان گریه کرده که دیگر اشک هایش تمام شده انقدر غصه خورده که خالی شده و حالا که اشک ها و غم هایش ته کشیده برای زندگی و عشق جدیدش میخواهد بجنگد و دیگر نترسد و بیخیال نشود. این آهنگ مجاز از تمام روزهای رفته و غمهایی ست که امروز را ساخته اند. حال و روزم دقیقا مثل این آهنگ است: 

another love, Tom Odell

شبانه

من در این تاریکی 

فکر یک بره ی روشن هستم 

که بیاید علف خستگی ام را بچرد!

ای خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم...

همه ی ما از دوران کودکی و نوجوانی مان خاطراتی داریم که با یادآوریشان خودمان را می سوزانیم خاطراتی که مثل سود سوزآور روح آدم را میخورند یا مثل چاقو ته دل آدم را میتراشند. گاهی هم بعنوان والد دلمان به خاطر حرفها و کارهایی که با بچه هایمان کردیم میسوزد که چرا فلان حرف را بهش زدم یا چرا دلش را شکستم! من هنوز والد نشدم اما میدانم بعنوان والد چه حرفهایی ممکن است دل فرزند احتمالیم را بشکند تجربه اش را بارها از والدینم داشته ام گاهی از سر ناآگاهی گاهی هم از سر خودخواهی بوده و احتمالاغیر عمدی بوده است. بهرحال، بعنوان فرزند میتوانم تجربه هایم را بگویم اینکه چه کارهایی را کرده ام در دوره کودکی یا نوجوانی که آدم آگاهی کامل از رفتارش ندارد و نمیداند چرا اینطور رفتار کرده! 

یکبار 15ساله بودم با مادرم رفتیم جمکران و نمیدانستیم مسئول کاروان شام را متقبل نمیشود کل اتوبوس بوی اولویه و کالباس میامد و ما گرسنه بودیم. رسیدیم به قم رفتیم توی بازارش مادرم اصرار کرد فرنی بخریم نمیدانم چرا حسابی عصبانی و کفری شدم و گفتم فرنی نمیخواهم چون گرسنه ام! فرنی برایم حکم غذای بیمار را داشت و عصبانی بودم که مادرم نمیداند آدم با چنین چیزی سیر نمیشود! هنوز با یادآوری این خاطره مرتب خودم را بازخواست میکنم چرا آن شب توی قم آنطور به مادرم توپیدم شاید واقعا پول اینکه چیز بهتری برایم بخرد نداشت شاید وسط آن بازار کذایی توی یک شهر غریب نمیدانست از کجا باید چیز بهتری برای خوردن و خریدن پیدا کند پس چرا من به او توپیدم و عصبانی شدم؟

مادرم عین این خاطره را از حفظ است و میگوید هربار یادش میفتد عذاب وجدان میگیرد و به این فکر میکند چرا چیز بهتری برایم نخریده؟ 

یک وقت هایی ما آدمها اینطوریم. توی یک موقعیت خاص قدرت تشخیص و آگاهی مان را از دست میدهیم و بعدها بابتش عذاب وجدان میگیریم که چرا فلان حرف را زدم یا فلان کار را کردم؟ چرا یادمان میرود مهربان باشیم دوست داشته باشیم یا قدر بدانیم؟ من بارها خاطراتم را بابت رفتارهایم با دیگران مرور کردم و بابت خیلی چیزها خودش را سرزنش کردم و پیش خودم شرمنده شدم و این تلخ است ولی اینکه یاد بگیری با مرورش از طرف مقابل دلجویی کنی یا عذرخواهی خودش به نحوی جبران مافات و غنیمت دانستن فرصت است اینکه شعور پذیرش این را داشته باشی هم خودش نعمتی ست مادرم بعد از مرور این خاطره به من گفت که بابتش چقدر غصه خورده و من به او  توضیح دادم و گفتم وسط آن بازار کذایی چیز بهتری پیدا نمیشد برای خرید و گفتم بیخیال این خاطره بشود اینطوری شاید غم این خاطره از دلمان راحت تر شسته و پاک بشود. شاید اینطوری نگاه کردن به این خاطره باعث بشود بیشتر هم را دوست داشته باشیم و یا قدر همدیگر را بدانیم. 

کاش همه آدمها شعور و اگاهی پذیرش اشتباهات شان را عمدی یا سهوی  داشتند و شجاعت عذرخواهی کردن را هم داشتند آن وقت دنیا مسلما جای بهتر و زیباتری برای زندگی میشد. 

غم و دیگر هیچ

غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
پسرش نیست!


"مایاکوفسکی"

رفتن و رفتن و رفتن

ولی الان اگر به من بگویند چه میخواهی دیگر نه دوست پایه میخواهم نه عشق نه پول نه هیچ چیز دیگر. دوتا بلیت و ویزا میخواهم به دورترین کشور ممکن، برای داشتن زندگی آرام و به دور از هرگونه دوست و آشنا وفامیل. دوسال پیش که هنوز نمیدانستیم دنیا رو ویروسی همه گیر بدبخت خواهد کرد، فکر میکردم میشود دوست با معرفت داشت یا فامیل و اعضای خانواده ای مهربان و دلسوز داشت اما کرونا آمد و کلی آدم را محک زد. آدم های بی معرفت خود به خود از دایره ارتباطات حذف شدند. پول شد ملاک برتری و آدمیت. یک سری دوست و آشنا وفامیل هم به سطل آشغال ابدی فراموشی ریخته شدند. حالا تنها چیزی که میخواهم یک چمدان آماده است و همان دوتا بلیت برای فرار به دورترین نقطه ممکن، جایی که نه کسی را می شناسیم نه دلبستگی عاطفی داریم نه چشم امیدی داریم به یک مشت آدم که برحسب تعهدات خونی یا دوستی باهشان درارتباطیم. تنها آروزی سال جدیدم همین است رفتن و رفتن و پشت سر گذاشتن کلی آدم و خاطره.

در انتظار گودو

وضع فعلی مملکت و مردم ما چیزی شبیه به این نمایشنامه بکت است. منتظر یک روز خوبیم یک روزی که بالاخره بشود خوشبخت و خوشحال زندگی کرد و مثل ولادیمیر و استراگون پول داشت غذای گرم داشت لباس تمیز داشت! چهارسال است به امید آن روز خودمان را دلداری و قوت قلب میدهیم که فردا بالاخره گودو میاید! زندگی نمیکنیم لذت نمیبریم و ساعت های عمرمان همینطور میگذرد مثل باد و هنوز امیدوار نشسته ایم به انتظار گودو! گودویی که ناجی مان بشود و بیاید از این بدبختی و فلاکت نجات مان بدهد. گودویی که تابحال ندیده ایم. نمیدانیم ریشش سیاه یا بلوند یا سفید؟ نمیدانیم مرد مهربانی ست یا بداخلاق؟ نمیدانیم واقعا ناجی ست یا نه. فقط میدانیم که یک روز بالاخره میاید حتی اگر به چشم خودمان ندیده باشیمش که چنین قولی داده باشد. چه میشود اگر بیاید؟ چه میشود اگر بیاید و واقعا ما را از این بد اقبالی و رنج نجات بدهد؟ ولی اگر خودمان ناجی خودمان و گودوی خودمان باشیم چه؟ اگر یک عمر منفعل و درمانده نشستیم و نیامد چه؟ اگر اصلا گودویی وجود نداشت چه؟ تکلیف مان چه میشود؟ اینهمه ساعت سوخته و لحظه هدر رفته که لذتش را نبردیم چه میشود؟اگر رنگ موهایمان همرنگ دندان هایمان شد و گودو نیامد چه میشود؟

کاسه صبر

خیلی سال پیش که هنوز سبزی یخ زده و فریزری و سبزی خرد کن خیلی مد نبود و مادرها توی خانه هایشان سبزی خرد میکردند، مادرم انواع سبزی را مخصوصا کوکو میخرید توی سینه مجمع اش میریخت و با مهارت با آن چاقوی بزرگ خردکن اش آن را هی خرد و ریز میکرد تا قدر سبزی کوکو ریز و آبدار بشود. گاهی مینشستم و به حرکات دستهایش به آن ریز ریز کردن ها و خرد شدن ها خیره میشدم و بوی معطر سبزی مشام ام را پر میکرد. چند روز پیش نشستم به تقلید از مادرم توی سینی مجمع سبزی هایم را خرد و ریز ریز کردم و برای آش دوغ پختن. بعد بوی معطر سبزی ها من را برد به هفت هشت سالگی و آن روزهایی که با دقت خیره میشدم به حرکات دست مادرم. بعد نشستم و درست به سبک مادربزرگم آش دوغم را پختم و هی هم زدم تا جوش آمد و یواش یواش پخت. یک چیزی که آن روزها مد بود صبر و دقت و حوصله توی کارها بود. مثلا مادربزرگم همیشه هم زدن آش یا پختن کتلت روی پیک نیک را به گاز آشپزخانه اش ترجیح میداد. می نشست و با حوصله آش دوغش را هم میزد تا حرارت بوی سیر را توی خانه پخش کند و بخار روی آش را بپوشاند یا با دقت مایع کتلت را کف دستش میریخت و آن را بیضی و یک دست میکرد تا توی روغن داغ بگذارد و در همان حال برایت یک چیزی هم تعریف میکرد و حرف میزد گاهی قصه ای گاهی ماجرایی و من همیشه با دقت به حرکات دستش نگاه میکردم.

مادرم هم معمولا تمام سبزی هایش را ساعتها پاک میکرد و می شست و خرد میکرد تا یک وعده غذا را فراهم کند که ظرف نیم ساعت همه خورده و بلعیده میشد. یک روزهایی فکر میکنم اینکه گاهی غذاهایمان مزه ندارد و به آدم نمی چسبد سوای مواد تازه و معطرش، این است که شاید دیگر حال و حوصله قدیم ها را نداریم و دیگر غذا آن چاشنی صبر و حوصله ای که خرجش میکردند را ندارد. نمیدانم ولی روزگاران قدیم زندگی سخت تر بود همه چیز سخت تر بدست میامد و ساخته و پرداخته میشد اما همه چیز هم بهتر و لذت بخش تر از امروز بود انگار.