همه ی ما از دوران کودکی و نوجوانی مان خاطراتی داریم که با یادآوریشان خودمان را می سوزانیم خاطراتی که مثل سود سوزآور روح آدم را میخورند یا مثل چاقو ته دل آدم را میتراشند. گاهی هم بعنوان والد دلمان به خاطر حرفها و کارهایی که با بچه هایمان کردیم میسوزد که چرا فلان حرف را بهش زدم یا چرا دلش را شکستم! من هنوز والد نشدم اما میدانم بعنوان والد چه حرفهایی ممکن است دل فرزند احتمالیم را بشکند تجربه اش را بارها از والدینم داشته ام گاهی از سر ناآگاهی گاهی هم از سر خودخواهی بوده و احتمالاغیر عمدی بوده است. بهرحال، بعنوان فرزند میتوانم تجربه هایم را بگویم اینکه چه کارهایی را کرده ام در دوره کودکی یا نوجوانی که آدم آگاهی کامل از رفتارش ندارد و نمیداند چرا اینطور رفتار کرده!
یکبار 15ساله بودم با مادرم رفتیم جمکران و نمیدانستیم مسئول کاروان شام را متقبل نمیشود کل اتوبوس بوی اولویه و کالباس میامد و ما گرسنه بودیم. رسیدیم به قم رفتیم توی بازارش مادرم اصرار کرد فرنی بخریم نمیدانم چرا حسابی عصبانی و کفری شدم و گفتم فرنی نمیخواهم چون گرسنه ام! فرنی برایم حکم غذای بیمار را داشت و عصبانی بودم که مادرم نمیداند آدم با چنین چیزی سیر نمیشود! هنوز با یادآوری این خاطره مرتب خودم را بازخواست میکنم چرا آن شب توی قم آنطور به مادرم توپیدم شاید واقعا پول اینکه چیز بهتری برایم بخرد نداشت شاید وسط آن بازار کذایی توی یک شهر غریب نمیدانست از کجا باید چیز بهتری برای خوردن و خریدن پیدا کند پس چرا من به او توپیدم و عصبانی شدم؟
مادرم عین این خاطره را از حفظ است و میگوید هربار یادش میفتد عذاب وجدان میگیرد و به این فکر میکند چرا چیز بهتری برایم نخریده؟
یک وقت هایی ما آدمها اینطوریم. توی یک موقعیت خاص قدرت تشخیص و آگاهی مان را از دست میدهیم و بعدها بابتش عذاب وجدان میگیریم که چرا فلان حرف را زدم یا فلان کار را کردم؟ چرا یادمان میرود مهربان باشیم دوست داشته باشیم یا قدر بدانیم؟ من بارها خاطراتم را بابت رفتارهایم با دیگران مرور کردم و بابت خیلی چیزها خودش را سرزنش کردم و پیش خودم شرمنده شدم و این تلخ است ولی اینکه یاد بگیری با مرورش از طرف مقابل دلجویی کنی یا عذرخواهی خودش به نحوی جبران مافات و غنیمت دانستن فرصت است اینکه شعور پذیرش این را داشته باشی هم خودش نعمتی ست مادرم بعد از مرور این خاطره به من گفت که بابتش چقدر غصه خورده و من به او توضیح دادم و گفتم وسط آن بازار کذایی چیز بهتری پیدا نمیشد برای خرید و گفتم بیخیال این خاطره بشود اینطوری شاید غم این خاطره از دلمان راحت تر شسته و پاک بشود. شاید اینطوری نگاه کردن به این خاطره باعث بشود بیشتر هم را دوست داشته باشیم و یا قدر همدیگر را بدانیم.
کاش همه آدمها شعور و اگاهی پذیرش اشتباهات شان را عمدی یا سهوی داشتند و شجاعت عذرخواهی کردن را هم داشتند آن وقت دنیا مسلما جای بهتر و زیباتری برای زندگی میشد.