مملکتم شده گورستان جوانان پر پر و نوجوانانی که جوانه نزده پژمرده میشوند. همین چندماه پیش بود که نوشتم فرهاد زیر برف و فقر و سرما از بین رفت! حالا اخبار را میخوانم روزم کثافت میشود از خبر کشتن دختری 13ساله به دست پدرش!
خواستم بگویم ما همه رومیناییم. رومینایی که در خانه پدری هیچوقت طعم عشق و محبت را نچشید و زندگیش شد بازیچه مردمانی که دهن گشادشان برای حرف درست کردن و آبرو ریختن باز بود. ما همه مان آن دختران دبیرستانی بودیم که از ترس خشونت پدر و برادر می ترسیدیم اگر توی کوچه پسری دنبالمان راه میفتاد. می ترسیدیم چادر نپوشیم و پدرمان سرمان را ببرد! میترسیدیم مادرمان دفترچه خاطرات مان را بخواند و بداند عاشق شده ایم. ما همه رومینا هایی هستیم که به نیروی بخت و اقبال و شاید هم ترس عاقبت مان نشد داس خونین پدر!
روزهایی را یادم میاید که برادری داشتم که بابت رفت و آمد با دوستانم پدرومادرم را علیه ام میشوراند و من جرات هیچ رفت و آمدی به خانه هیچ دوستی را نداشتم چون مادرم حتما دعوایم میکرد و جنجال به راه مینداخت. برادری که انتهای غیرتش برایم درست کردن حرف و تحریک پدرومادرم بود ولی جرات نداشتیم از ترس زنش به خانه اش رفت و آمد کنیم حتی اگر شب بود و دیروقت بود و تا خانه مان ساعتها فاصله. حالا همین برادر برایم از احترام و حقوق برابر و خشونت علیه زنان توی صفحه لینکدین اش مینویسد! یکبار خواستم توی کامنتهایش بگویم آن روزی که من با تور یک روزه رفتم سفر و مادرم از ترس قضاوت تو من را ساعت ده شب مجبور کرد از تهران برگردم کرج و نیایم خانه ات کجا بودی؟ وقتی مردی که همسفر تورم بود و همسن وسالت برایم غیرتی شد و من را با ماشینش تا دم خانه رساند؟ کجا بودی وقتی من تا خود خانه استرس داشتم که چطور ساعت ده شب باید برگردم کرج ولی نتوانم خانه برادرم بمانم؟
کجا بودی شبهایی که تا دیروقت کلاس دانشگاه داشتم و میرفتم خانه دوست وهمکلاسیم میماندم تا زنت ناراحت نشود که شب آمده ام خانه برادرم بخوابم؟(درحالیکه خواهر و برادر خودش هروقت که میخواستند میرفتند و می آمدند) این غیرت و احترام و حقوق برابر را چرا خرج دخترهای اطرافت میکردی و هزار دوست مونث داشتی ولی یکبار با خواهرت نیامدی تئاتر یا کنسرت که دلش قرص باشد اگر تا دیروقت هم طول بکشد اشکالی ندارد؟
یک روزهایی وقتی از محبت پدری و برادر و غیرت حرف میزنند حسابی دلم میخواهد بالا بیاورم و عصبانی بشوم. یک خانمی توی توییترش نوشت ما همه رومینا هایی هستیم که به نیروی بخت و اقبال زنده مانده ایم. بعد من دقت کردم و دیدم خودم، خواهرم، دوستانم و خیلی از همسن و سالهای دخترم چه ماجراهایی را که از سر نگذرانده ایم که همه به برکت ترس مان و جلوگیری از آبروریزی خانواده ختم به خیر شده است.
روزهایی که این خبرها را میخوانم برای فرزند دار نشدنم بیشتر مصمم میشوم. صادقانه بگویم که بچه داشتن را دوست دارم خصوصا همیشه دوست داشتم و دارم دختری داشته باشم ولی به برکت اتفاقات این مملکت هرروز فرزند دار شدن توی این ویرانکده برایم غیرممکن تر و محال تر میشود مخصوصا اگر دختر باشد و بخواهد عین من با ترس ها و اضطراب ها و مشکلات تمام نشدنی دست و پنجه نرم کند و زنده بماند!