چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟

اگر میخواهید به کودکان تان سازگاری و هم زیستی مسالمت آمیز با نژادها و قومیت های مختلف را یاد بدهید حتما بگذارید این کارتون را ببینند. نویسنده کتابش یک مجموعه دنباله دار نوشته و چاپ کرده بعد هم از قصه اصلی کارتون ساخته اند. یک روزی شاید این مجموعه داستان فرانسوی را ترجمه کردم و به تمام کودکان مملکتم تقدیمش کردم. 

آرزو

پدرم یک ماه پیش ازم پرسید مگر زندگی چیزی بیشتر از تشکیل خانواده و فرزند دار شدن است؟ میخواستم در جوابش بگویم: بله برای منی که دوست دارم در کشوری متفاوت درس بخوانم و ادامه تحصیل بدهم و کار پژوهشی بکنم برای منی که میخواهم به راحتی کتاب چاپ کنم و مجبور نباشم منت هزارتا ناشر کون نشور را بکشم تهش هم پولی بابت چاپ کتابم نگیرم، برای منی که دوست دارم دنیا را بگردم و با فرهنگ ها و زبان ها و اقلیم مختلف آشنا بشوم، برای منی که هزار و یک آرزو داشتم و دارم که زیر خروارها مشکل و دغدغه دفن شده، زندگی چیزی بیشتر از تشکیل خانواده و صاحب فرزند شدن است. دلم میخواهد قبل از اینکه فرزند دار بشوم حداقل به نصف آرزوهایم رسیده باشم و پس فردا همین جمله را به فرزند سرخورده ام که جوانیش تباه شده و هرچه زور زده و تلاش کرده به جایی نرسیده نگویم و تجربیات بهتری را به او منتقل کنم و حداقل بتوانم زندگی بهتری را برایش بسازم و فراهم کنم. 

شما خونه تون مورچه داره 2

یادتان هست چندماه پیش گفتم چندتا مورچه توی خانه مان هست که مرد هی میرود و قلع و قمع شان میکند چون از مورچه بدش میاید؟ درحالیکه من دلم برایشان میسوخت؟ گویا توی دیوارهای ساختمان از پایین به بالا تونل زده اند و لانه کرده اند وحالا جوری از سر و کول خانه و آشپزخانه مان دارد مورچه بالا میرود که امروز و فرداست که از خانه بیرون مان کنند و چمدان به دست فرار کنیم!

حالا هم من جوری در و دیوار را می سابم و تمیز میکنم که هیچ خوراک آماده ای برای بردن نداشته باشند و مرد جوری سمپاشی میکند که خودمان درحال مرگ و انقراضیم ولی از مورچه ها مطمئن نیستم. 

از سری آرزوها دقیقا با همین امکانات

کلاف سردرگم زندگی

یک روزهایی دل و دماغم را برای ادامه دادن از دست میدهم و دلم میخواهد همه چیز تمام بشود! میزان بی حوصلگی ام را میتوانم از روی بی میلی ام به کتاب خواندن، ورزش، فیلم دیدن یا حتی بازی کردن با گوشیم تخمین بزنم. این روزها جوری حواسم جای دیگری ست که فقط از روی درد،کوفتگی و کبودی های دست یا پاهایم میفهمم که یک روزی به لبه وسایل یا شی ای خاص کوبیده شده اند و من اصلا متوجه دردشان هم نشده ام! 

 

قرن 21

بعدها برای چند نسل بعد تعریف خواهم کرد که در قرن بیست ویکم و عصر ارتباطات، پدری دختر سیزده ساله اش را به جرم فرار و ارتباط با پسری کشت تا عزت و آبرویش را حفظ کند!

برای تو که نماندی

مملکتم شده گورستان جوانان پر پر و نوجوانانی که جوانه نزده پژمرده میشوند. همین چندماه پیش بود که نوشتم فرهاد زیر برف و فقر و سرما از بین رفت! حالا اخبار را میخوانم روزم کثافت میشود از خبر کشتن دختری 13ساله به دست پدرش! 

خواستم بگویم ما همه رومیناییم. رومینایی که در خانه پدری هیچوقت طعم عشق و محبت را نچشید و زندگیش شد بازیچه مردمانی که دهن گشادشان برای حرف درست کردن و آبرو ریختن باز بود. ما همه مان آن دختران دبیرستانی بودیم که از ترس خشونت پدر و برادر می ترسیدیم اگر توی کوچه پسری دنبالمان راه میفتاد. می ترسیدیم چادر نپوشیم و پدرمان سرمان را ببرد! میترسیدیم مادرمان دفترچه خاطرات مان را بخواند و بداند عاشق شده ایم. ما همه رومینا هایی هستیم که به نیروی بخت و اقبال و شاید هم ترس عاقبت مان نشد داس خونین پدر!

روزهایی را یادم میاید که برادری داشتم که بابت رفت و آمد با دوستانم پدرومادرم را علیه ام میشوراند و من جرات هیچ رفت و آمدی به خانه هیچ دوستی را نداشتم چون مادرم حتما دعوایم میکرد و جنجال به راه مینداخت. برادری که انتهای غیرتش برایم درست کردن حرف و تحریک پدرومادرم بود ولی جرات نداشتیم از ترس زنش به خانه اش رفت و آمد کنیم حتی اگر شب بود و دیروقت بود و تا خانه مان ساعتها فاصله. حالا همین برادر برایم از احترام و حقوق برابر و خشونت علیه زنان توی صفحه لینکدین اش مینویسد! یکبار خواستم توی کامنتهایش بگویم آن روزی که من با تور یک روزه رفتم سفر و مادرم از ترس قضاوت تو من را ساعت ده شب مجبور کرد از تهران برگردم کرج و نیایم خانه ات کجا بودی؟ وقتی مردی که همسفر تورم بود و  همسن وسالت برایم غیرتی شد و من را با ماشینش  تا دم خانه رساند؟ کجا بودی وقتی من تا خود خانه استرس داشتم که چطور ساعت ده شب باید برگردم کرج ولی نتوانم خانه برادرم بمانم؟ 

کجا بودی شبهایی که تا دیروقت کلاس دانشگاه داشتم و میرفتم خانه دوست وهمکلاسیم میماندم تا زنت ناراحت نشود که شب آمده ام خانه برادرم بخوابم؟(درحالیکه خواهر و برادر خودش هروقت که میخواستند میرفتند و می آمدند) این غیرت و احترام و حقوق برابر را چرا خرج دخترهای اطرافت میکردی و هزار دوست مونث داشتی ولی یکبار با خواهرت نیامدی تئاتر یا کنسرت که دلش قرص باشد اگر تا دیروقت هم طول بکشد اشکالی ندارد؟ 

یک روزهایی وقتی از محبت پدری و برادر و غیرت حرف میزنند حسابی دلم میخواهد بالا بیاورم و عصبانی بشوم. یک خانمی توی توییترش نوشت ما همه رومینا هایی هستیم که به نیروی بخت و اقبال زنده مانده ایم. بعد من دقت کردم و دیدم خودم، خواهرم، دوستانم و خیلی از همسن و سالهای دخترم چه ماجراهایی را که از سر نگذرانده ایم که همه به برکت ترس مان و جلوگیری از آبروریزی خانواده ختم به خیر شده است. 

روزهایی که این خبرها را میخوانم برای فرزند دار نشدنم بیشتر مصمم میشوم. صادقانه بگویم که بچه داشتن را دوست دارم خصوصا همیشه دوست داشتم و دارم دختری داشته باشم ولی به برکت اتفاقات این مملکت هرروز فرزند دار شدن توی این ویرانکده برایم غیرممکن تر و محال تر میشود مخصوصا اگر دختر باشد و بخواهد عین من با ترس ها و اضطراب ها و مشکلات تمام نشدنی دست و پنجه نرم کند و زنده بماند!

Floral Life Style

من از روزی که فهمیدم رنگ و طرح یعنی چه عاشق همه ی لباس های گلدار و رنگی و ظروف چینی گل سرخی و طرح ها و پارچه های مشابه شدم. برای همین بود که خواهرم همیشه خدا به خاطر مانتوهای گلدار و لباس های رنگیم دستم مینداخت که هنوز بزرگ نشده ام و مثل تین ایجرها لباس میپوشم. میتوانم صریحا اعتراف کنم بعد از گذشت سی سال هنوز بزرگ و سنگین رنگین نشده ام و عاشق همین ها هستم. ردپای علاقه ام را میتوانید بجز لباسها و مانتوهای گلدار و رنگی تابستانه ام در اثاثیه رنگ دار خانه ام، فرشهای طرحدار و رنگی کف اتاق و  ظروف آشپزخانه ام، سرویس چینی گل رزم، دستگیره ها و دستمال های گلدار و رنگیم و حتی ظروف پلاستیکی دردار توی کابینتم ببینید.