نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

تنهایی پرهیاهو

آدمها انگار از یک سنی به بعد دلشان میخواهد تنها باشند و در جمع زندگی نکنند. این سبک از تنهایی را تنهایی خودخواسته میگویند. مثالش؟ همان حسی که ما بعد 18 سالگی از زندگی با والدین مان داریم. دلمان خلوت میخواهد. دلمان استقلال و تنهایی میخواهد دلمان میخواهد خودمان مراقب خودمان باشیم و هی یک نفر ما را نپاید و ساعت ورود و خروج مان را چک نکند. دلمان میخواهد اصلا تنها و مستقل زندگی کنیم و برای خودمان باشیم و دست از فرزند خوب سر به راه والدین بودن برداریم. برعکسش هم البته صادق است والدین ما از یک سنی به بعد خوششان نمیاید هی مراقب شان باشیم و برای دکتر رفتن و تنها ماندن شان ابراز نگرانی و ناراحتی بکنیم. دلشان میخواهد توی خانه خودشان بنشینند و هی رفت و آمد نکنند. دلشان میخواهد تنهایی خودخواسته شان را تنها و مستقل جشن بگیرند.

یک استادی داشتیم میگفت: میدانی اگر ما آدمها برای تنهایی هایمان ارزش قائل بودیم مجبور نبودیم قیافه هیچ سگی را تحمل کنیم! و البته راست میگفت. میدانید من بعد سی سال زندگی خودم را درک کردم. اینکه از جمع خوشم نمیاید  و اهل ابراز احساسات و مهمانی و معاشرت های طولانی نیستم. دوستان صمیمی ام کم اند. جز برای کسی که بشناسم و محرم باشد دردل نمیکنم. از شلوغی و هیاهو هم خوشم نمیاید و زندگی در یک شهر خلوت معتدل و ساحلی را به شلوغی پایتخت ترجیح میدهم. مدتها طول کشید تا بفهمم این آنورمال نیست و بخشی از روحیه و ویژگی های من است. بله زندگی با مرد را دوست دارم. سفر کردن با او و دور دور کردن را دوست دارم. زندگیم کنار او نه کامل اما دلچسب است اما باز هم بعضی روزها دلم میخواهد تنها باشم. تنها قدم بزنم. تنها فکر کنم و برای رؤیاها و آرزوهایم تصمیم بگیرم و توی دنیای خلوت و آرامم زندگی کنم. همانطور که او گاهی این را دوست دارد. میگویند زنها از یک سنی به بعد دلشان میخواهد تنها باشند و توی خودشان غرق باشند فرای زندگی معمولی و رومزه و خانواده شان، مثلا مادرم رسم جالبی داشت یک روزهایی برای پیدا کردن یک وجب تنهایی و خلوت برای خودش میرفت و به بهانه پهن کردن لباس نیم ساعتی توی پشت بام می ایستاد و صبر میکرد. گاهی بعنوان بچه کوچکش دنبالش راه می افتادم ببینم کجا میرود و کلافه و عاصی شدنش را یادم میاید. و هروقت یادم میفتد خنده ام میگیرد از زنی حدود سن وسال خودم با چهار بچه قدو نیم قد پر سروصدا که عاصی شده از این همه شلوغی و هیاهو و بچه! و دلش میخواهد برود پشت بام و چند دقیقه ای تنها بماند. 

پدرم اما کار عجیب تری میکرد. هروقت خسته یا دلتنگ میشد. بدون ما بدون مادرم حتی، ساکش را می بست و می رفت شهر زادگاه و  خانه پدری اش و هرروز خانه یکی میماند. کوچه پس کوچه های بچگی، همبازی هایش و سوراخ سنبه های خانه پدری اش انگار تسکینش میداد و خاطراتش را زنده میکرد گاهی من و برادر کوچکم را هم میبرد و تمام سفر میگفت و میخندید و ما را رها میکرد که هرچقدر دلمان میخواهد بگردیم و لباس هایمان را گند بزنیم و آتش بسوزانیم ولی از وقتی پدربزرگم فوت کرد انگار انگیزه اش را حتی برای رفتن از دست داد و غمگین تر شد. همین دیروز که مامان خبر داد بابا ساکش را بسته و با هزار ذوق و شوق تا صبح نخوابیده تا با دوست قدیمی اش برود شهر زادگاهش، یاد آن روزها افتادم و اینکه پدرم چقدر خوشبخت است که هنوز مأمنی برای فرار از دلتنگی ها و غصه هایش دارد، حتی دوازده سال بعد از مرگ پدربزرگم. 

یادم هست. مجرد که بودم هروقت دلتنگ و عاصی میشدم. میرفتم کوه تنها یا با دوستی،میرفتم و انقدر راه میرفتم و گاهی انقدر گریه میکردم که وقتی برمیگشتم مثل یک پر از دردها و غصه هایم سبک شده بودم و دیگر یادم میرفت چقدر ناراحت و غمگینم. این روزها اما تنها پناهم برای فرار از دلتنگی ها دو چیز است: یکی پیاده روی های روزانه و طولانیم همراه با افکار بی پایان و آشفته ام، دیگری رفتن به کلاس نقاشی و پناه بردن به قلم موها و آبرنگم و تمرین نقاشی ست. این روزها تمرین هایم زیاد، پشت سرهم، پیگیر و طولانی ست و تنها وقتی که یادم میرود دلتنگم هم دقیقا همان لحظه هایی ست که قلم مو دستم گرفته ام و با عشقی غیرقابل درک کار میکنم. یک شب هایی هم تا وقتی مرد بیاید نشسته ام به رنگ کردن کتابچه نقاشی که دوستم برایم خریده و به طرز عجیب و جالبی غرق مداد رنگی ها و طرح های کتاب میشوم و اصلا یادم میرود ساعت چند است و مرد چه ساعتی باید می آمده! معجزه رنگها و نقاشی جوری اسیر و غرقم میکند انگار یادم میرود چندساله ام و در چه موقعیت زمانی و مکانی هستم و برای کسی که تقریبا یک سال و نیم است پایش را از کوههای شهرش آن ورتر نگذاشته این تنها مأمن و پناه است. نمیدانم شاید هم یک روز رفتم آن خانه پدری بابا را خریدم و هروقت دلتنگ شدم پناه بردم به آن شهر وخانه و  آدمها و خاطراتش، شاید دلتنگی هایم کمرنگ و زیباتر بشوند.

اعترافات شبانه

همه ی ما میل داریم فکر کنیم که برای آمدن و بودن مان در این دنیا دلیل و انگیزه خاصی بوده و ما یگانه اشرف مخلوقات خداییم ولی راستش را بخواهید بیشتر ماها فقط حاصل یک اتفاق و کاری که شده بودیم. نسل من نسلی ست که بخش بزرگی از آن حاصل همان اتفاق باری به هر جهت بوده، خود من یکی از این بچه ها.  من بچه وسط یک خانواده بودم که بود یا نبودم خیلی به حال دنیا یا خانواده ام فرقی نمی کرد. آمدم، رنج کشیدم پی خیلی چیزها را به تنم مالیدم خیلی از علایق و خواسته ها و نیازهایم را سرکوب کردم چون حاصل خانواده ای پر جمعیت بودم که نمیتوانست نیازهای کل فرزندانش را تأمین کند. الان در اوایل دهه سی زندگیم تازه بعد از پانزده سال هنرمند درونم را کشف و زنده کرده ام و دارم قلم مو دست میگیرم و نقاشی میکنم. کارهایم کیفیت و شخصیت پیدا کرده اند و پیشرفت کرده ام و به تشویق اطرافیانم احتمالا در نمایشگاه شرکت کنم.  درحالیکه والدینم به خصوص مادرم که بزرگترین مانع من برای پرورش خلاقیتم بود و به نظرش هنر مال علاف ها و بیکاره ها بود، فکر میکند به عنوان مادر وظیفه اش را انجام داده و بچه خوبی تحویل جامعه داده و همین مایه تقدیر و افتخارش است. 

سالها با مادرم توی کشمکش بودم تا حالی اش کنم چه میخواهم و هیچوقت در هیچ برهه ای موفق نشدم. بعد از یک جایی به بعد ساکت شدم و سرم در لاک خودم فرو رفت. یاد گرفتم خواسته هایم را پنهان کنم علایقم را قایم کنم و درمورد مشکلاتم با هیچکس به خصوص مادرم صحبت نکنم. حالا بعد مدتها وقتی برایش از آن روزهایم گفتم، گفت نباید اینها را میگفتی. و من بعد سی و چندسال از گفتن هرچه که در دلم می گذشت و از او سالها مخفی میکردم پشیمان شدم و فهمیدم همان میلم به قایم کردن علایق و خواسته هایم و سکوت طولانیم راه بهتری بود. 

به عنوان یک فرزند ناکام و ناموفق در روابط با والدین میگویم توی مملکت ما چیزی به اسم درک متقابل در خانواده وجود ندارد. والدین از یک سنی به بعد به شما به چشم سرمایه یا درختی نگاه میکنند که وظیفه دارد بار بدهد و عصای دستشان باشد. اما از من به شما والدین آینده نصیحت : شما انتخاب می کنید پدر یا مادر بشوید انتخاب میکنید رنج این مسئولیت را با همه تلخی ها وشیرینی هایش بپذیرید قبول میکنید موجودی را به این دنیا اضافه کنید پس باید یاد بگیرید گوش شنیدن به او را داشته باشید و خواستار گفتگو و درک متقابل باشید. شما حتی وظیفه دارید چک کنید بالش فرزندتان از غمی شبانه تر شده؟ چیزی هست که بخواهد در موردش با شما صحبت کند و کمک بخواهد؟ آیا به شما به چشم حامی و پشتیبانش نگاه میکند یا زندانبان؟ شما بعنوان یک والد وظیفه دارید همه اینها را بدانید و کنارش بمانید تا روزی که زنده و سرپایید.

خدا بیامرزدت قیصرجان روحت شاد

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

شکایت کجا بریم؟

مدت مدیدی ست که از همراهی و کمک و دردل کردن با دیگران قطع امید کرده ام و دیگر واقعا از هیچکس انتظار ندارم حالم را بپرسد و یا نگرانم بشود و بخواهد مشکل و دردم را بداند. مدتهاست دیگر نه برای دوستهایم، نه خانواده نه هیچکس دیگر از بدبختی ها و مشکلاتم نمیگویم. امروز برادر بزرگم بعد از مدتها حالم را پرسید و هی گفت: چه خبر و احتمالا انتظار داشت برایش بگویم که اینجا دیگر امید به زندگیم را از دست داده ام و به نظرم دنیا زشت است و با این وضع زندگی فقط زنده ایم و زندگی نمیکنیم. یا مثلا بگویم داریم حقوق دوماه یک کارگر را میدهیم و مایحتاج یک ماهه خانواده دونفره مان را میخریم یا اینکه دیگر تا آخر عمرمان نمیتوانیم فکر خانه خریدن را بکنیم تفریح و سفر که پیشکش! واقعیتش از آدمهای دورم ناامیدم از مردم دوری میکنم و سعی میکنم تا جای ممکن کمترین تماس را باهاشان داشته باشم. از آدمها از جامعه و از زندگی توی این مملکت قطع امید کرده ام و از کسی هیچ انتظاری ندارم. افکار و غصه هایم را مینویسم ولی برای کسی تعریف نمیکنم. توی مشکلاتم غصه میخورم و گاهی گریه میکنم اما نمیگذارم کسی بفهمد روزگارم چطور میگذرد. حالا چطور به برادری که آن سر دنیا توی آرامش و دور از کرونا نشسته و واکسنش را هم زده بگویم دارم ذره ذره تمام میشوم؟ وقتی حتی از آدمهای نزدیکم انتظار شنیدن بدبختی هایم را ندارم و به فرض هم بگویم جز غصه دادن به او و نگرانی و خریدن حس ترحم به خودم چه چیزی نصیبم میشود؟ 

از بچگی به این نگفتن ها به ریختن غصه ها توی خودم، به گریه کردن های یواشکی عادت داشته ام حالا توی سی و یک سالگی دیگر واقعا دیر است که بخواهم چیزی را برای کسی تعریف کنم و یکهو برونگرا بشوم. دیر است برای اصلاح کردن این عادت و پیدا کردن راه حل برای آن، حتی دیر است برای لحظات از دست رفته ای که دیگر برنمیگردند پس تنها راهم همین است که بگویم این نیز بگذرد هرچند سخت هرچند غم انگیز هرچند تلخ اما میگذرد و عمر ما هم با آن خواهد گذشت. 

خود حال دلم چگونه گویم؟

اگر کسی می پرسید احوالات و احساسات این روزهایت را توصیف کن برایش این تک آهنگ را پخش میکردم که وصف کامل حالم است.

https://s18.picofile.com/file/8434556018/Lola_Marsh_Bluebird.mp3.html 

خواهش میکنم والد عاقلی باشید

بارها گفته ام و نوشته ام باز هم تکرار میکنم وقتی تصمیم  به پدر یا مادر شدن میگیرید شما مسئول فرزندتان هستید شما فرشته نگهبان او و مراقب او هستید شما وظیفه دارید بعنوان والدین فرزندتان را در هر سنی حمایت کنید. اگر بیمار جسمی شد از او پرستاری کنید. اگر بیمار روانی بود باید او را بستری کنید. اگر معتاد بود باید ببریدش و ترکش بدهید. اگر مشکل مالی داشت ساپورتش کنید اگر پشتیبانی خواست حمایتش کنید. شما بعنوان والد مسئولیت دارید در هر برهه زمانی از زندگی فرزندتان باشید وحمایتش کنید چون خودتان تصمیم به تولدش و قبول مسئولیت گرفته اید شما بودید که او را وارد دنیا کردید شما بودید که تصمیم گرفتید پدر یا مادر بشوید. و این بچه نتیجه اراده مستقیم خود شماست. فرقی نمیکند فرزندتان چندسالش باشد پنج سال یا پنجاه سال، تا روزی که هستید و توانش را دارید موظف به حمایت از فرزندانتان هستید. پس به فرزندتان به چشم عصای پیری و کسی که یک روز باید زحمات شما را جبران کند نگاه نکنید. به فرزندتان به چشم منبع درآمد یا وسیله ای برای جبران تنهایی ها و غم هایتان نگاه نکنید. به او به چشم ویترین عقده های کودکی و کسی که آمده آرزوها و رؤیاهای برباد رفته تان را تحقق ببخشد نگاه نکنید. چون او هم مثل شما انسانی ست سرشار از نقص و محتاج حمایت خانواده و عزیزانش. شما مادر یا پدر میشوید تا مسئول او باشید. تا به این دنیا یک انسان سالم و درست اضافه کنید که نتیجه تربیت درست و حمایت به جای شماست. شما از خودتان توی این دنیا یک نسل جدید باقی میگذارید و اثری بر دنیا میگذارید که ممکن است تا نسل ها ادامه بیابد. پس سعی کنید اثر مفید و هنرمندانه و زیبایی به جا بگذارید که همیشه بماند.