تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

سهم ما از تعطیلی های اربعین و کربلا رفتگان دو چیز بود: یکی لشگر جاماندگان کربلا که ساعت هفت صبح روز تعطیل با سروصدای نوحه و دسته ما را از خواب بیدار کنند و نگذارند آسایش داشته باشیم. و دیگری سوغاتی از کربلا برگشتگانی بود که ناقل ویروسی بودند که نرسیده بین همه پخش شده بود و نصف محلمان در درمانگاه به آن مبتلا بودند از جمله من و مرد! از این انشا نتیجه میگیریم هیچگاه در تعطیلات و عزاداری ها خر نشوید و در خانه نمانید چرا که نه آرامش برایتان میگذارند و نه سلامتی! 

بازار گل

زیباترین خاطره ام را از بازار گل تهران دارم. داشتیم با مرد و مادرش بین دکه ها و مغازه های گلدان فروشی می گشتیم که ناغافل دامادی از راه رسید با دسته گل لیلیومی به رنگ پوست پیازی و پرسید: ببخشید خانوما این گل چه رنگیه؟ بنفش که نیس؟ میگن آقایون رنگها رو خوب تشخیص نمیدن! خندیدیم و مطمئنش کردیم که رنگش بنفش نیست. احتمالا عروس سفارش دسته گلی بنفش را داده بود که به لباس یا آرایشش بیاید. چند لحظه ای به فکر فرو رفتم و پرسیدم: مامان مگه بجز بنفشه اصلا گل بنفش رنگ داریم؟  

توصیه هایی جدی به آقایان

فیلم (جاده) فلینی را با دقت و از دید سوم شخص بیطرف ببینید تا درک کنید وقتی یک زن میگوید: دوستش ندارید یا به او اهمیتی نمیدهید و برایش ارزشی قائل نیستید منظورش چیست. لطفا لطفا به زن مورد علاقه تان حتما حتما ابراز عشق کنید و بگویید چقدر دوستش دارید قبل از آنکه خیلی خیلی دیر بشود. 

 

اندر نصایح این گونه من به شما جوانان و حتی پیران این مملکت

یک سری از آدمها انگار بای دیفالت ناراحت و ناراضی اند. همیشه یک چیز وجود دارد که ناراحتشان کند و هیچوقت قدر داشته ها و نعمات دم دستی شان را نمیدانند. انقدر این چندسال دورم پر بود از این دوستان و اطرافیان که مجبور شدم از همه یا فرار کنم یا منجر شد به بلاک و تعویض شماره و حذف اکانتم از صفحات مجازی! 

میدانم اوضاع مملکت بد است. آدم ها غمگینند. ندارند و نمیتوانند مثل دوسال پیششان زندگی کنند. اما تو را به خدا درک کنید شاید دیگران هم قدر شما مشکل و گرفتاری دارند و حوصله بساط آه و ناله شما را نداشته باشند. بدتر از همه آدمهای پیری هستند که سر بیحوصلگی و دل نازکیشان همه اش گریه وزاری راه میندازند انگار نه انگار که همین آدمها وقتی به سن وسال من نوعی بودند انقدر بی دغدغه و در آرامش زندگی کرده اند که جز بساط مهمانی و شب جمعه و یا بچه دار شدن و زاییدن کاری نداشته اند. من نوعی اگر بخواهم خودم را، زندگیم را و شرایط الانم را با آن پیر غرغرو مقایسه کنم که ده هیچ عقبم!

نمیدانم من اگر به سن این آدمها برسم چه خواهم شد. فقط این را میدانم با اینکه زندگیم سخت است. جوانیم در این مملکت حرام و سوخت شد و چیزی از آن نفهمیدم. با اینکه من و مرد پول سفرهای بزرگ و خوشگذرانی های اساسی را نداریم. با اینکه خانه نداریم و اجاره نشینیم. با اینکه نمیدانیم با این وضع رو به ویرانی کی میتوانیم بچه ای داشته باشیم و هزاران با اینکه  دیگر... این راهش نیست غر زدن و ناله کردن فقط پیرتر و غمگین تر و ناراحتترم میکند. میدانم اگر هی بخواهم نداشته هایم را به رویم بیاورم خودویرانی ست. میدانم هنوز دلخوشی یک روز کوهنوردی، دوروز مسافرت چندساعته کوتاه حس خوبی برایم دارد. میدانم ناله و نفرین و گریه زاری دردی از من دوا نخواهد کرد پس چرا روزها و لحظه هایم را به کام خودم و دیگران تلخ کنم؟ 

بعضی آدم ها در طول زندگیم برایم حکم تونل یا ایستگاهی موقتی را داشته اند. یعنی یک طوری بوده اند انگار برای مدتی کوتاه کنارشان توقف کرده ام و بعد چون دیدم بود یا نبودشان هیچ تأثیر مهم یا مثبتی در زندگیم نداشته به راحتی از دفترچه ارتباطات ذهنی ام حذف شده اند و در طول خاطرات جوانی گم شده اند. داشتم نگاه میکردم یک سری از دوستان گذشته را که با اینکه الان ازدواج کرده اند و تغییر کرده اند باز برایم همان آدم های یبس ونچسب پنج سال پیشند که وقت گذراندن کنارشان چیزی به من اضافه یا کم نمیکرد. 

میدانم خودخواهی ست اگر اینطور بگویم ولی حس میکنم آدمی که هیچ حس مثبتی برایم نگذارد یا چیزی یادم ندهد و من از وجودش تأثیری نپذیرم به درد دوستی نیمخورد و صرفا برای وقت گذرانی خوب است. شاید منطقی نباشد شاید هم باشد نمیدانم. ولی حالا در استانه سی سالگی صرفا دو تا سه تا دوست صمیمی دارم و حس میکنم همینقدر شاید برایم کافی باشد. 

میدانید حس میکنم آدمها هرچقدر هم دوروبرشان شلوغ باشد باز هم در بیان خودشان الکن و گاهی تنهایند و برای فهماندن خودشان به دیگران ناتوان اند. هر آدمی با هر باگ و یا نقطه مثبتی نمیتواند یک بخشی از درونش را برای دیگران تعریف کند و خودش را درست بفهماند انگار. 

چیزی که در نهایت میخواهم این است که همینطور کشکی و بیخودی از این دنیا نروم و از خودم یادگاری باقی بگذارم. حالا میخواهد کتاب باشد. ترجمه، نقاشی یا هر اثر هنری که بعدها من را به یاد دیگران بیاورد و ماندگارم کند. 

گربه ما ناز نازیه همش به فکر بازیه

گویا ساختمان ما خطه گربه پروری ست که هرچندوقت یکبار یک گربه سروکله اش پیدا میشود و اینجا ماندگار میشود. آخری مادری بود با سه بچه گربه خنگ بامزه که برای روشن کردن قلمرو اش به اعضای ساختمان توی هر طبقه کار خرابی میکرد و یادگاری می کاشت! این طور شد که صاحبخانه عصبانی و شاکی یک روز کل اثاث گربه را ریخت توی کوچه و بچه هایش را هم گذاشت دم در! مادر آمد دید ای دل غافل! آواره شده اند. دو سه روزی دم در خانه نشست و مظلوم نمایی کرد نتیجه نداد. از آنجا که وقتی ساکن ساختمان بود همان صاحبخانه مذکور آب و نانش را میداد و دیگر مجبور نبود دنبال غذای روزانه اش در سطل آشغال های محل بگردد، بد عادت هم شده بود و یک روز برگشت به ساختمان و به مدت سه روز توی راهروها و پاگردها ناله کرد و از جایش تکان نخورد به امید اینکه غذایی یا جایی بهش بدهند. القصه دوید رفت پشت بام و پایین نیامد تا آخر سر از روی بام ما به جای دیگری پرید! و در افق ها گم شد. 

مسئولیت آخرین گربه کوچک که یک چشمش هم احتمالا از درگیری های کوچه ای زخم و خونی بود را برادرشوهر بر عهده گرفت. حالا توله گربه ای قشنگ و کثیف و بازیگوش توی حیاط ما رژه میرود و منتظر ناهار و شام یومیه اش است. یک روز ما میشویم روزی دهنده یک روز یکی دیگر!

توصیه ام فقط به شما یک چیز است. هیچوقت مسئولیت یک گربه مادر و بچه هایش یا یک گربه درحال جفت گیری را برعهده نگیرید مگر آنکه بخواهید تا انتهای راه همراهش بمانید و نگهش دارید. حیوانات در این دو شرایط به شدت قلمروطلب و جدی اند و با چندوقت و چندروز ساکن شدن در خانه شما بیخیال معامله نمیشوند. چون به دنبال مشخص کردن مرزها و خانه شان هستند. با دلخوش کردن یک زبان بسته هم خودتان را به دردسر میندازید هم او را سرکار میگذارید.

نگفتمت مرو مرو؟

حس و حالم نیست وگرنه میگفتم چقدر وقت کم دارم برای پخت و پز و شستشو و تمیزکاری و خمیر پیتزا گرفتن و کیک پختن و اتو کردن لباسها! تازه امتحان زبان هم دارم. در اولین فرصت باید بروم دنبال دانشنامه کارشناسی، کلاس آبرنگ و مشق هایم یک طرف،تمیز کردن آشپزخانه طرف دیگر!

نگفتم چقدر دلم برای سر خلوتم تنگ شده؟ نگفتم شبها نقاشی میکشم و آرام میشوم؟ نگفتم کتابم بالاخره اگر چشم نخورد قرار است چاپ بشود؟ نگفتم گربه ای که زیر راه پله مان بچه کرده بود ول کن نیست و هرروز می نشیند دم در یکی بیاید حلقش را پر کند درحالیکه بچه هایش رفته اند دنبال زندگیشان؟ نگفتم نه تنها حیوانات که حتی اگر به آدمها هم رو بدهید سوار سرتان میشوند؟ نگفتم این چند وقت گذشته چندتا درخواست عجیب و بیجا از اطرافیانم شنیده ام که وادارم کرده روزی کتابی با عنوان (این مردم عجیب) بنویسم؟

نگفتم پاری اوقات انقدر کار دارم که آرزو میکنم کاش پسری داشتم که میپرید و میرفت سرکوچه برایم ماست وشیر و نان میخرید و خودم به کارهای دیگرم میرسیدم؟

خدا صبرتان بدهد خلاصه.

از دروس معرفت و اخلاق اسلامی و غیر اسلامی

مرد گلفروش گفت:دیر به دیر بهش آب بده بذار شپشک نزنه.

به حسن یوسفم یادم رفته بود آب بدهم جوری که برگهایش ولو و خودش خمیده شده بود. رفتم آبپاشم را آوردم یک دل سیر آبش دادم و دلجویی کردم و عذر خواستم. کمی ناز کرد و بعد از یک ساعت دوباره سرحال و سرپا شد. حالا شده حکایت ما آدمها همدیگر را میشکنیم و نادیده میگیریم بعد که نوبت عذرخواهی و جبران و دلجویی میشود خودمان را میزنیم به آن راه که: ای بابا خب حالاپیش میاد شد دیگه! ببخش و فراموش کن!

Dear fall