سالگرد
دوسال پیش که در چنین روزهایی این وبلاگ را ساختم، آینده به نظرم روشن و زیبا می آمد. امروز که دوسال از آن روزها گذشته مدام خودم را سرزنش میکنم که کاش عقل و دوراندیشی امروزم را دوسال پیش داشتم و همان موقع دست مرد را میگرفتم و از این مملکت میرفتیم. تصمیمی که بعد یکی دوسال به آن رسیدیم. روزهایی که بغض، استرس و غصه گلویمان را فشار میداد و از سر درماندگی نمیدانستیم به چه ریسمانی چنگ بزنیم و سعی کنیم زنده و امیدوار باشیم. تمام دیشب را از غم همین استرس و غصه بغض کردم و خوابم نبرد تا دم صبح! حالا که اینها را دارم مینویسم چشمهایم از خستگی میسوزند و گیج و خوابالوده ام!
هرچه مینویسم دلم سبک نمیشود. به دوستم میگفتم توی سی سالگی دیگر دلم ثبات و فکر راحت و خواب آرام میخواهد که گفت: ما هنوز پیر نشده ایم و با این ظاهر و قیافه جوان به نظر میاییم. نمیدانم ولی چیزی که من در سن سی سالگی از زندگیم میخواستم اینی نبود که شد! درهرحال بعد از آن همه دویدن و زحمت کشیدن و خستگی شاید انتظار به ثمر نشستن آرزوهایم را داشتم.
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.