سالگرد

دوسال پیش که در چنین روزهایی این وبلاگ را ساختم، آینده به نظرم روشن و زیبا می آمد. امروز که دوسال از آن روزها گذشته مدام خودم را سرزنش میکنم که کاش عقل و دوراندیشی امروزم را دوسال پیش داشتم و همان موقع دست مرد را میگرفتم و از این مملکت میرفتیم. تصمیمی که بعد یکی دوسال به آن رسیدیم. روزهایی که بغض، استرس و غصه گلویمان را فشار میداد و از سر درماندگی نمیدانستیم به چه ریسمانی چنگ بزنیم و سعی کنیم زنده و امیدوار باشیم. تمام دیشب را از غم همین استرس و غصه بغض کردم و خوابم نبرد تا دم صبح! حالا که اینها را دارم مینویسم چشمهایم از خستگی میسوزند و گیج و خوابالوده ام! 

هرچه مینویسم دلم سبک نمیشود. به دوستم میگفتم توی سی سالگی دیگر دلم ثبات و فکر راحت و خواب آرام میخواهد که گفت: ما هنوز پیر نشده ایم و با این ظاهر و قیافه جوان به نظر میاییم. نمیدانم ولی چیزی که من در سن سی سالگی از زندگیم میخواستم اینی نبود که شد! درهرحال بعد از آن همه دویدن و زحمت کشیدن و خستگی شاید انتظار به ثمر نشستن آرزوهایم را داشتم. 

عمری بگذشت

طی یک هفته گذشته امتحان زبان داده ام. برادر بزرگم از ایران رفت. دو روز مهمان داری کرده ام و با مادرم رفتیم پرده بخریم. و بعدش هم پریود شدم. تازه دیروز هم جواب امتحانم آمد و به استادی ایمیل زدم. این یک هفته جوری از سرم گذشته انگار یک ماه باشد! میگویند:مگر دلت برای برادرت تنگ نمیشود؟ غصه نمیخوری؟ گفتم نه آخر چرا غصه بخورم؟ برادرم با زنش رفت خدا را شکر که تنها نبود. خدا را شکر که از این جهنم رفت و قرار است جایی زندگی کند که استرس هرروز و هرشب موهایش را نریزاند و نگران فردایش نباشد.

خوشحالم که رفت جای دیگری بچه دار بشود، جایی که نگران خرج پوشک و لباس و شیرخشک بچه اش نباشد و نترسد که فردا که مدرسه رفت چه بر سرش میاید. خوشحالم که رفت تا زندگی کند و از لحظه هایش لذت ببرد. چرا غمگین بشوم که چرا اینجا نماند؟ مگر اینجا چه داشت که باید میماند اصلا؟ از من بود حتی حاضر بودم خواهرم هم راهی قاره و کشوری دور بشود ولی آرامش داشته باشد و کمی هم زندگی کند. دلم فقط برای مادرم میسوزد که هر بچه اش افتاده یک گوشه از این دنیا  ولی خودش هم خوب میداند که بچه هایش سالهاست زندگی نکرده اند و برای هرچه دارند جنگیده اند و پدرشان درآمده! میداند که اگر رفتند اگر میروند برای این ست که دیگر امیدی به درست شدن چیزی ندارند. انگیزه ای  ندارند و خاکستر آرزوهایشان را سالها پیش دفن کرده اند.

شبها گاهی موقع خواب به همین یک لحظه دردناک جدایی از مادرم در فرودگاه فکر میکنم و دیوانه میشوم. یکهو بغض گلویم را میگیرد و یاد این شعر حبیب میفتم که میخواند:  مادر بی تو تنها وغریبم آتاق خالیم بی تو چه سرده! و ناگهان دلم هری میریزد پایین و بعد یاد بابا میفتم و با خودم فکر میکنم خدا این دو را برای هم تا ابد حفظ کند و کنار هم بمانند حتی بدون وجود ما بچه های عتیقه شان!

از خدا چرا صدا نمیرسد؟

نشسته ام وسط کابوس هایم، یک جایی از زندگیم خالیست و به قدری تنها و افسرده ام که تمام در و دیوارهای خانه ام من را می بلعند! هرچه از حافظ میپرسم میگوید: درست میشود! دیگر نمیدانم وسط اینهمه بلا و غصه و استرس های کوچک و بزرگم چه چیزی و چطور درست میشود؟ ولی بعضی روزها دلم میخواهد بروم بالای کوهی بلند و تا توان دارم داد بزنم و گریه کنم برای بی کسی هایمان،برای بیقراری ها و بی پناهی هایمان، برای اینکه خدا نشسته و فقط نگاهمان میکند و مرتب این بیت ها میاید روی زبانم: 

ای ستاره ای ستاره ی غریب 

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم، پس چرا به داد ما نمیرسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید، از خدا چرا صدا نمیرسد؟

یک روزی، یک روز خوبی اینها را برای نوه ها و بچه هایمان تعریف خواهیم کرد و آنها فکر میکنند یا دیوانه شده ایم و زده به سرمان یا داریم افسانه ای عجیب وغریب را برایشان با شاخ و برگ تعریف میکنیم. و هیچکس باور نخواهد کرد که این اتفاقات برای  کتاب ها یا فیلم ها و سریالها نبودند و واقعا مو به مو اتفاق افتادند. 

گه توی این مملکت!

پیرزن یک جوری برای تنهایی اش ناله و گریه راه انداخته انگار ما جوانها صبح تا شب کنار هم یا در رختخواب درحال ابقای نسل و خوشگذرانی و تفریح هستیم! دیگر نمیداند که من و مرد بطور کلی روزی دو تا سه ساعت همدیگر را میبینیم. یک ساعت موقع خوردن صبحانه یکی دوساعت هم بعد از شام، اگر مرد زودتر خوابش نبرد!نمیداند که ما جوانها یشتر از او میتوانیم به در ودیوارها زل بزنیم و برای بی کسی هایمان توی شبهای بلند زمستانی گریه سر بدهیم. این روزها پیرزن، پیرمردهای غرغروی ناله را که میبینم فقط میخواهم از دستشان فرار کنم. این روزها واقعا توان شنیدن ناله و گریه و زاری از هیچکس را ندارم. ظرفیتم به شدت پایین است تا حدی که هرکسی را که  زر مفتی بزند میتوانم بزنم! بماند که فردا هم که مثلا جمعه است و روز ولنتاین و روز زن، مرد میرود سرکار! 

فال امشبم

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد... 

من زان خودم چنان که هستم هستم

فیلم این هاسکی های قشنگ خوشحال را توی برف تماشا میکردم که با سر شیرجه میزدند توی کپه های برف، به مرد گفتم: اگر آدم به دنیا نمیامدم احتمالا هاسکی خوشحالی بودم که اینطوری توی برف شیرجه میزند و سرخوشی میکند. بماند که این روزها دلم میخواهد هرچیزی باشم به جز شهروند غمگینی از این قسمت خاورمیانه! بخشی از وجودم احتمالا هاسکی خوشحالی ست که در آلاسکا زندگی میکند و نه میداند جنگ و تحریم چیست، و نه میتواند درک کند خاورمیانه کجای دنیا قرار دارد. نهایت خوشحالی و خوشگذرانیش هم سورتمه کشی و دویدن و بازیگوشی یا شیرجه زدن در کپه های سفید برف است!

غم زیبا

قبل از اینکه متأهل بشوم زنی بودم که همه ی کارهایم را خودم میکردم. خودم را میبردم دکتر و داروهایم را میگرفتم. آمپولهایم را میزدم. خودم را میبردم آزمایشگاه و آزمایش میدادم یا میرفتم چشم پزشکی و عینک فروشی عینکم را عوض میکردم. روزهایی که خیلی مریض بودم برای خودم محض دلداری کمپوت و نان تازه میخریدم. سرما که میخوردم برای شام سوپ یا آش می پختم یا برای صبحانه فردایم سرکار فرنی میپختم. این کارها را میکردم تا زودتر خوب بشوم و به روال عادی زندگیم برگردم. روالی که در آن باید قوی و مقاوم و تنها در برابر مشکلاتم می جنگیدم چون دوست نداشتم ضعیف و طفلکی به نظر بیایم. دیگر برایم عادت شده بود اگر کسی نپرسد حالت خوب است؟ نتیجه آزمایشت را گرفتی؟ دردت کم شد؟ سرفه هایت خوب شد؟ قبل از اینکه مرد بیاید توی زندگیم هیچکدام این سؤالات توی زندگیم معنایی نداشت. کسی نبود که بابت تلاش ها یا زحماتم توی خانه مان ازم تشکر کند و همه چیز برایم حکم وظیفه داشت و لطفی در کار نبود! 

مدتها گذشت تا عادت کنم آدم تنهایی دکتر نمیرود! وقتی جان ندارد لازم نیست توی صف داروخانه بایستد یا تنهایی سرم اش را بزند و برگردد خانه! خیلی گذشت تا عادت کردم مرد تا آزمایشگاه و مطب دکتر همراهیم کند.تا قبل از آن فکر میکردم آدمها کارهای مهم تر از من دارند که لازم نیست همراهم بیایند یا حداقل پشت تلفن احوالم را بپرسند.فکر میکردم روال دنیا این است که  دست دردهایت را دنبالت بکشی و ببری شان دکتر و در تنهایی و سکوت آنقدر صبر کنی تا خوب بشوند و به کسی هم ننالی و چیزی نگویی. فکر میکردم لازم نیست حتما دستت دردنکند و تشکر را بشنوی تا احساس رضایت کنی از وجودت. از بس که همین ها را تجربه نکرده بودم. 

میدانید دیروز که عین دیوانه ها برای همه چیز و هیچ چیز گریه میکردم و اشک میریختم، دیروز که فکر میکردم دنیا برایم تمام شده وقتی مرد بغلم کرد و گذاشت هرچه میخواهم گریه کنم،وقتی محض همراهی و دلداری برایم خانه را جارو کرد و محض همراهی با من تا فلان خیابان آمد تا دمپایی روفرشی و قرصی را که ماهها بود کمیاب شده بود پیدا کنم و بخرم، فهمیدم مهم بودن یعنی چه، فهمیدم یک دوره 27 ساله تنها بودن و ادامه دادن چقدر سخت بوده و من نمیدانستم چون هیچوقت بهترش را توی زندگیم نچشیده بودم. فهمیدم اولویت بودن چه معنایی دارد وقتی هیچ چیزی مهم تر از شما نیست.

 

صبر ایوب

میدانید یکی از خواص فرزند وسط یا احتمالا آخر بودن این است که والدین تان تحت هیچ شرایطی از شما قبول نخواهند کرد که شما هم مشکلات،کارها و گرفتاری های خودتان را دارید و نمیتوانید تحت هر شرایطی توی هر مهمانی وسط یا آخر هفته ای شرکت کنید. ولی همین شرایط را اگر فرزند اول یا بزرگتر خانواده داشته باشد کاملا طبیعی است که نتواند بیاید! خصوصا وقتی که شما فرزندی باشید که دوران کنکورش حتی یک اتاق که بتواند در آرامش و سکوت توی آن درس بخواند نداشته و طی دوران کنکورش از مراسم بله برون برادر تا عروسیش را بی غر وبهانه به خانواده و دیگران گذرانده و هیچوقت بابت چیزی شکایت نکرده است. 

در کلاس نقاشی

میدانید اگر فرزندی داشتم بزرگترین چیزی که یادش میدادم احتمالا تعادل داشتن بود. تعادل در همه افعال و هر چیزی که در زندگیش وجود دارد: تعادل در خوردن، تعادل در نوشیدن(احتمالا مشروبات الکلی)، تعادل در دوست داشتن، تعادل در وابستگی به افراد و اشیاء، تعادل در مصرف نعمات و حیف ومیل نکردن شان، تعادل در حرام نکردن لحظه ها و ساعتها و بزرگتر از همه افراط و تفریط نکردن در عقاید و باورهایش به شیوه ای که متعصبش نکنند. بزرگترین چیزی که میشود به یک آدم در عنفوان جوانی یاد داد همین است و بس! گاهی با خودم فکر میکنم کاش قبل اینکه به سن و سال برسم یکی بود که اینها را به من یاد میداد.

این روزها که میگذرد شادم، شادم که میگذرد این روزها...

کاش یک روز از خواب بیدار بشویم و بگویند هرچی دیدیم و کشیدیم فقط یک کابوس بزرگ بوده! این روزها بیشتر از همه روزها ساکتم. ساکت که میشوم یعنی به طرز ترسناکی تنهایم و درونم تاریک است. حرفی ندارم برای گفتن به کسی، البته کسی را هم ندارم برای گفتن چیزی. آخرین باری که برای دوستی درد دل کردم که امتحان زبانم  برای قطعی اینترنت کنسل شد آبان ماه بود او هم بهم گفت: امیدوارم زودتر از اینجا بروی و انقدر غر نزنی و ناراضی نباشی. واقعیت این است که من هیچوقت در هیچ برهه ای این حرف را به دوستانم نزدم. همیشه گوش کردم و سعی کردم همراه و همدل باشم ولی نوبت به خودم که رسید انگار. . . 

خلاصه هرچه میخواهم بگویم و تعریف کنم برای لپ تاپم مینویسم توی فایل های وردم پر از حرف و غر و گریه و تنهایی ست. دیگر نه دوستانم را میخواهم نه همدل و هم زبان، حتی حوصله فامیل و آشنا را هم ندارم در سکوتی آرام و غمگین به زندگی عادیم ادامه میدهم و در جواب هرکسی که میپرسد حالت چطور است؟ فوری میپرسم: تو چطوری؟ یا قربانت تو چطوری؟ بدون اینکه وصف حالم را بدهم. حتی حوصله گلایه و شکایت از کسی را هم ندارم. سکوت حال بهتری بهم میدهد انگار. کاش روز خوب ما هم بیاید یک روزی...