قصه ی من
دوست دوران دانشگاهم صفحه اینستاگرام نقاشی های آبرنگم را فالو میکند و مرتب میپرسد چطور اینهمه نقاشی های قشنگ میکشم درحالیکه در دوران تحصیل هیچ استعداد و علاقه ای از رنگ و نقاشی و کار هنری بروز نداده ام. برایش قصه ام را گفتم و خیلی تعجب کرد و البته خوشحال شد که قصه ام را گفته ام و قصه ی من این بود:
من از کلاس پنجم دبستان کلاس طراحی و نقاشی میرفتم. عاشق رنگ و طرح بودم. نقاشیم بد نبود و گاهی مربی طراحیم انقدر از شبیه بودن طرحم به مدل تعجب میکرد که میپرسید آیا طرح را روی کتاب طراحی انداخته ام و کشیده ام؟ نقاشی را دوست داشتم بعد از نوشتن که آن را هم از کلاس سوم شروع کرده بودم بزرگترین عشق و علاقه ام نقاشی بود. وقتی به دوران راهنمایی رسیدم حتی میدانستم چه میخواهم بشوم. تصمیم داشتم یا بروم گرافیک بخوانم یا بروم رشته نقاشی و نقاش بشوم. برایش نقشه ها داشتم. سال اول دبیرستان شاگرد سوم کلاس با معدل نسبتا خوبی شدم. بعد تصمیم گرفتم آزمون هنرستان را شرکت کنم و بروم هنرستان. آزمون را دادم و با درصد 80 ای که از هنر در بخش عملی و کتبی آورده بودم رتبه سوم شهر خودمان شدم. سه تا انتخاب رشته زده بودم. که اولی گرافیک توی همان هنرستانی بود که بغل دبیرستان ما بود. حتی نقشه کشیده بودم رفتم هنرستان چه کیفی بخرم و چه جور کفشی بپوشم. بعد مادرم با دست به یکی پسرعمویم که استاد دانشگاه بود از در مخالفت درآمد که هنر و هنرستان برای بچه تنبل هاست. تو با این معدلت باید ریاضی بخوانی! یک هفته تمام دعوا کردم، قهر کردم حتی گریه کردم اما آخر من را بردند توی رشته ریاضی ثبت نام کردند.
بعد افسرده و گوشه گیر شدم. تمام دفترهای طراحی، مدادها و مداشمعی و پاستل و آبرنگ و گواش و هرچه وسایل نقاشی داشتم جمع کردم و کنار گذاشتم. کم حرف و بی حوصله شدم و تا مدتها چشمم دنبال هنرستانی که بغل دست دبیرستان مان ساخته شده بود و ساختمانش نوساز بود ماند. بچه نسبتا با ذوقی بودم همان دوره نوجوانی کل مجسمه خمیری فرشته، عروسک دست دوز و کتابچه های داستان دست دوز درست کردم که همه را به دوستانم هدیه دادم. با مکرومه جا گلدانی میبافتم. با پارچه پولیش عروسک می دوختم! هرجا پاستل و مدادرنگی و ماژیک میدیدم میخواستم بخرمش. پول توجیبی یک هفته ام را دادم قلم خطاطی خریدم و دادم استادی که همانجا قلم میفروخت برایم تراشید. بعد چون کرایه برگشت تا خانه را نداشتم پیاده برگشتم. یادم هست دقیقا یک روز قبل از شروع آزمونم بود و داشتم وسایل امتحانم را آماده میکردم. جایزه سال دوم راهنمایی ام را دادم دف خریدم که وقتی رسیدم به دبیرستان بروم کلاس موسیقی و بعد که ذوقم را کور کردند همان دف را سالها نگهداشتم و گذاشتم گوشه کمدم خاک بخورد. این طور بچه ای بودم. پر از ذوق و علاقه به هنر و پر از آرزو و انگیزه برای رسیدن به اهدافم. ولی توی خانواده و فامیل ما هنر و هنرمندی عار و زشت و بی ارزش بود.
خلاصه نقاشی را تقریبا 15سالی کنار گذاشتم. بعد رفتم کلاس آبرنگ و چون سرکار میرفتم ولش کردم. بعد از ارشد و ازدواج رفتم پردیس دانشگاه تهران کلاس آبرنگ ثبت نام کردم و دوسال طول کشید تا ذوق و عشقم را برای نقاشی کشیدن و درست کار کردن بدست آوردم. استاد با حوصله و صبوری داشتم که اگر نبود باز نقاشی را نصفه نیمه رها میکردم. این روزها اما اگر نقاشی و جعبه آبرنگ و تیوپ رنگهایم نباشد میمیرم. بدون رنگ، بدون عشق به نقاشی و هنر بدون همه اینها میمیرم و میشوم همان مرده متحرک 15سال پیش!

معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.