غم آرام
این روزها خسته ام و غمگینم. مرهم غم هایم فقط دو چیز است: نقاشی و مدیتیشن. میروم و سرکلاس با سردرد و ضعف و سرگیجه ناشی از کم خوابی مینشینم و نقاشی میکنم بعد سبک میشوم. آرام میشوم و برمیگردم خانه. شب ها موقع خواب به پادکست های مدیتیشن گوش میدهم و سعی میکنم فکرم را خالی کنم تا خوابم ببرد. گاهی جواب میدهد و گاهی هم نه. اپلیکیشن اش یک ذن مود دارد که توی آن میتوانید به صدای جنگل، دریا و آب و رودخانه گوش کنید. تازگی ها فهمیدم صدای آب به هر صورتی آرامم میکند. صدای شرشر رودخانه یا امواج دریا یا حتی صدای تق تق باران به سقف شیروانی یا چک چک اش روی سطح زمین به طرز عجیبی آرامم میکند. دیشب توی تخت جسمم خشک و تمیز خوابیده بود و روحم جایی میان قطرات باران و چک چک آب راه میرفت و خیس میشد و خوش میگذراند.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 10:33 توسط مرضیه
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.