این نیز بگذرد.
بهمن امسال شد چهارسال که اینجا مینویسم. حالا سال جدید دارد دوباره میاید و من بیخیال تر و بی تفاوت تر از هروقت دیگری به آغوش پتوی گرمم خزیده ام. دل و دماغ خانه تکانی و خرید و هفت سین چیدن را ندارم. از بس که هرسال مان با استرس و خبر بد و غم طی میشود و هرسال عجیب تر و غریب تر از سال قبل است. چهارسال است اینجا از دلتنگی ها و غم هایم مینویسم دیگر گذشته آن روزهایی که جز غم راجع به چیز دیگری هم میتوانستم بنویسم. دیگر گذشته همه آن روزهایی که امید داشتم و عادی زندگی میکردم. این روزها را میگذرانم بی هیچ شوقی، تمام عید را هم تهران و توی خانه خودم میمانم و از جمعیت و شلوغی میگریزم. توی همین چهارسال دوتا از اعضای خانواده ام از ایران رفتند و دیگر به جز خواهرم کسی نمانده که بابت دورهمی و مهمانی اش ذوق زده بشوم.
مرد میگوید کاش سال دیگر اینجا نباشیم. اسفند و شلوغی و هیاهوی دروغین نداشته باشیم. کاش اصلا سال دیگر توی این مملکت نباشیم و چمدان هایمان را بسته باشیم و راهی بشویم. مرد صبح تا آخر شب کار میکند. دل و دماغ ندارد. خوابش میاید. من اما خنثی هستم. نه خوشحالم نه غمگین نه امیدوارم نه ناامید نه دلتنگم نه دل شاد. بیخیال و بی تفاوتم به همه چیز و به همه روزها. کار خودم را میکنم. کارهایی که باید تمام میکنم. کتاب میخوانم. فیلم میبینم. زبان میخوانم و در خنثی ترین حالت ممکن به سر میبرم در آستانه فصلی جدید و سال دیگر.
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.