نومید مشو جانا
مرد غمگین است. مرد ناامید است. مرد با تب و لرز ناشی از تزریق واکسن بهانه گیر و بی حوصله است. بغلش میکنم و سعی میکنم توی غمی که با هم آن را شریکیم دلداریش بدهم و برایش میخوانم: نومید مشو جانا کاومید پدید آمد اومید همه جانها از غیب رسید آمد
مولانا هزارسال پیش یک چیزی میدانسته حتما که این را گفته و ما هم هی آن را میخوانیم:
نوميد مشو جانا کاوميد پديد آمد
اوميد همه جان ها از غيب رسيد آمد
نوميد مشو گر چه مريم بشد از دستت
کان نور که عيسي را بر چرخ کشيد آمد
نوميد مشو اي جان در ظلمت اين زندان
کان شاه که يوسف را از حبس خريد آمد
يعقوب برون آمد از پرده مستوري
يوسف که زليخا را پرده بدريد آمد
اي شب به سحر برده در يارب و يارب تو
آن يارب و يارب را رحمت بشنيد آمد
اي درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وي قفل فروبسته بگشا که کليد آمد
اي روزه گرفته تو از مايده بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غره عيد آمد
خامش کن و خامش کن زيرا که ز امر کن
آن سکته حيراني بر گفت مزيد آمد
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.