نومید مشو جانا

مرد غمگین است. مرد ناامید است. مرد با تب و لرز ناشی از تزریق واکسن بهانه گیر و بی حوصله است. بغلش میکنم و سعی میکنم توی غمی که با هم آن را شریکیم دلداریش بدهم و برایش میخوانم: نومید مشو جانا کاومید پدید آمد اومید همه جانها از غیب رسید آمد 

مولانا هزارسال پیش یک چیزی میدانسته حتما که این را گفته و ما هم هی آن را میخوانیم:

نوميد مشو جانا کاوميد پديد آمد

اوميد همه جان ها از غيب رسيد آمد

نوميد مشو گر چه مريم بشد از دستت

کان نور که عيسي را بر چرخ کشيد آمد

نوميد مشو اي جان در ظلمت اين زندان

کان شاه که يوسف را از حبس خريد آمد

يعقوب برون آمد از پرده مستوري

يوسف که زليخا را پرده بدريد آمد

اي شب به سحر برده در يارب و يارب تو

آن يارب و يارب را رحمت بشنيد آمد

اي درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد

وي قفل فروبسته بگشا که کليد آمد

اي روزه گرفته تو از مايده بالا

روزه بگشا خوش خوش کان غره عيد آمد

خامش کن و خامش کن زيرا که ز امر کن

آن سکته حيراني بر گفت مزيد آمد

وصف حال یک نسل سوخته

نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم
دریچه آه می‌کشد
تو از کدام راه می‌رسی
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی‌ام در این امید پیر شد نیامدی و دیر شد!

هوشنگ ابتهاج

اگر فردا بیاید...

دوستان مجرد زیادی دارم مخصوصا دختر که در آستانه سی سالگی یا همسن و سال من هستند و مجبورند به دلایلی مختلفی با خانواده زندگی کنند و یکی از بزرگترین چالش ها برای هر جوانی مخصوصا دخترها توی مملکت ما زندگی در کنار خانواده بدون جنگ و دعوا و مشکل است. یک جوان احتمالا بعد از بیست سالگی به دلیل تغییرات زیاد و شکاف نسل ها و خیلی دلایل دیگر قادر به زندگی در کنار خانواده نیست و نیاز دارد مستقل و دور از خانواده زندگی کند و این هم کاملا طبیعی ست همانطور که شما از یک بچه چهار پنج ساله انتظار ندارید همچنان شیر مادر بخورد و از گردنش آویزان باشد. امروز مادرم از اینکه یک روز من از این مملکت بروم و تنها بشود ابراز دلتنگی کرد. یادم افتاد تا وقتی توی خانه پدری و کنارش بودم بود و نبودم برایش مهم نبود سر کوچکترین موضوعی بحث و دعوا داشتیم و به طور مرتب روی اعصاب هم راه میرفتیم. همین الانش هم من هم مرد هرچند وقت یکبار مهمانی میرویم خانه پدری مان و بیشتر از چندساعت نمیتوانیم کنار هم دوام بیاوریم. 

این نگاه نسل والدین ما به فرزند واقعا عجیب است انتظار دارند فرزندشان سال های سال کنارشان و همراه شان، حتی بیخ ریش شان بماند و خودش ، خواسته ها یا زندگیش را فراموش کند. همیشه وقتی با مرد سر موضوع بچه دار شدن بحث میکردیم به او یادآور میشدم که بچه داشتن خوب است ولی یادت باشد که یک روز بزرگ میشود و میرود دنبال زندگی خودش و تو نمیتوانی چون بچه ات است از او خواسته یا توقعی داشته باشی و فردا روزی هم که مریض یا ناتوان بشوی جز همسرت هیچکس همیشه و همه جا همراهت نمی ماند در غیر این صورت هرجور توقعی فقط خودخواهی است. نسل ما واقعا چنین نسلی بود. از انتخاب رشته مدرسه مان،تا رشته دانشگاه مان میخواستیم والدین مان را خوشحال و راضی نگه داریم. میخواستیم ازدواج کنیم باید اول آنها قبل از ما رضایت شان را اعلام میکردند. حالا هم طبق همان روال توقعات از ما نوه میخواهند. بماند که چه آسیب های روحی را توی همان دوران بعد از بیست سالگی با خودخواهی هایشان تحمل نکردیم. حالا واقعا به دور از هر قضاوت و کینه ای من یکی دیگر نمیخواهم فرزندم مثل من بزرگ یا تربیت بشود و یک روز هم از او انتظار داشته باشم که عصای پیری و کوری و تنهایی ام باشد.