در باب کنکور

یادم هست سالی که کنکور ارشد داشتم به خاطر برف سنگینی که باریده بود کنکور یک هفته عقب افتاد و هفته بعدش عقد برادرم بود و من باید سر جلسه کنکور می بودم و خانواده باید برای عقد محضری میرفتند تهران، چون خانه ما کرج بود. یادم هست که مامانم دقیقا ظهر همان روز سر موضوعی کاملا احمقانه حسابی با من دعوا کرد و اشکم را درآورد بعدش آژانس گرفتم که بروم سر حوزه امتحان چون حوزه ام جای پرت و دوری بود و نمیشد با تاکسی یا اتوبوس تا آنجا رفت!خنده دارش این بود که هیچکس هم در آن روز از من نخواست من را برساند در حالیکه مسیرم دور بود و خودم به شدت تحت استرس بودم. خلاصه رفتم و آزمون را که ساعت چهار بعدازظهر بود دادم و ساعت هفت یا هشت شب برگشتم خانه، درحالیکه تنها کسی که آن روز به یادم بود بابا بود که به سفارش مامان رفته بود برای سفره عقد برادرم سنگک بخرد و روی اپن آشپزخانه برایم یک نان گذاشته بود.به خانه که رسیدم اول نشستم یک دل سیر گریه کردم، سه نخ سیگار کشیدم و بعد رفتم تمام لباس هایم را عوض کردم و نشستم چند لقمه نان و ماست خوردم و رفتم خوابیدم. (بماند که حسابی پریود و افسرده هم بودم) و بعدها برادرم تا مدتها از اینکه توی مراسم عقدش نبودم از من طلبکار و دلخور بود!

میخواهم بگویم کنکور دادن خودش کاری سخت و انرژی بر و فرآیندی فرسایشی ست مخصوصا اگر تحت فشار یا استرس باشید چه برسد به اینکه اطرافیان تان هم درک تان نکنند و به خودشان زحمت ندهند بفهمند شما تحت چه فشاری هستید. اینکه خیلی راحت بیایید به فرزند یا دوست و آشنایتان توصیه کنید امسال کنکور دادن را بیخیال بشود مثل این است که از او بخواهید یک سال عمر و تلاش و زحمتش را بیندازد توی سطل آشغال به امید فردایی که معلوم نیست چه میشود!درک میکنم این روزها حال یک بچه کنکوری چطوری باید باشد چون خودم دوبار طعم کنکور دادن را چشیده ام. میدانم چطور است اگر تمام امید و آرزوهایت در رفتن به دانشگاه خلاصه بشود. به نظرم وظیفه والدین و اطرافیان در چنین شرایطی فقط پشتیبانی و حمایت و آرام کردن جو و شرایط برای کسی است که کنکور دارد نه تشدید کردن اوضاع! این را  منی می گویم که چندباری طعم این استرس را چشیده ولی حقیقتا حامی و پشتیبانی برای آرام کردن خودش نداشته است!

نوع دوستی

از مهربانی و رقیق القلبی این مرد همینقدر بگویم که هر جوجه گنجشک بی مادر یا بچه گربه تنهایی توی حیاط و پارکینگ مان میبیند فوری برای کمک و غذا دادن بهشان بدون اینکه فکر کند تمیزند یا کثیف، می شتابد. دیروز جوجه گنجشکی درحال مرگ توی باغچه پیدا کرده بود و با دقت و حوصله وارسی اش میکرد و غذا توی نوکش میریخت. (بماند که جوجه لاجون دوام نیاورد و مرد!) هربار که به جنگل وصحرا میرویم و آنجا سگی را میبیند با دقت نوازشش میکند و اگر خرده غذایی همراهمان باشد بی نصیبش نمیگذارد. عجیب آنکه همیشه فکر میکردم این مخالفت مرد برای گرفتن حیوان خانگی شاید به دلیل بیزاری اش از حیوانات باشد.( البته بعدها به او حق دادم که آپارتمان واقعا جای مناسبی برای نگهداری یک زبان بسته نیست) اما هربار که طرز رفتارش را با حیوانات و طبیعت در طول سفرهایمان دیدم فهمیدم او هم طبیعت و حیوانات را دوست دارد. 

میگویند میزان آگاهی و فرهنگ هر ملت و مردمی را از رفتارش با طبیعت و حیوانات میشود فهمید. و از این بابت خوشحالم که مرد یکی از آن آدم های خوب روزگار است.  

غم در دل من به قدر عالمه ...

حوصله وافی و کافی ندارم وگرنه به تفصیل توضیح میدادم چرا هر هواپیمایی از جلوی پنجره خانه مان رد میشود با حسرت فکر میکنم یک روز هم نوبت ما میشود. یا اینکه چرا الان دوسال تمام است هیچ مانتو و روسری جدیدی نخریدم و انقدر از پوشیدن شان احساس انزجار میکنم. برایتان توضیح میدادم دانشگاه کارشناسی ام چه پوستی از من کند و دارد میکند که یک دانشنامه کوفتی بدهد. یا اینکه چقدر از نبود دوست نزدیک و صمیمی که پای تلفن باهاش ساعتها وراجی کنم رنج میبرم. و اینکه بشدت عصبی و غمگینم و هیچ چیز مطلقا هیچ چیز نیست که خوشحال و آرامم کند.