غمی که ما را میخورد

برادر بزرگم پارسال از ایران رفت. سیاستش به این ترتیب است که به والدین مان زنگ میزند و مرتب تعریف میکند که اینجا خیلی همه چیز خوب است و ما خیلی خوشبختیم. به ما اما میگوید اینجا خیلی هوا بد است و اصلا هیچ چیزی خوب نیست. ما که از رفتنش ناراحت نشدیم و از اینکه در کشوری آرام و امن زندگی میکند که صبح که بیدار میشود نگران قیمت گوشت و مرغ نیست هم ناراحت نیستیم. خوشحالیم که رفت و  خوب زندگی میکند. هربار که پیغام میدهد و  برایمان ابراز استرس و ناراحتی  میکند بحث را عوض میکنیم و به او یادآور میشویم که بگذارد اخبار بد و بدبختی ها برای خودمان بماند و او برایمان از زیبایی ها چیزی بگوید. که او هم در عوض از بدی های خارج زندگی کردن میگوید و به ما انرژی مثبت میدهد.

راستش من حوصله ندارم برای آدمهای دیگر درمورد بدبختی ها و مشکلاتم بگویم. یعنی از دوران کودکی و نوجوانی انقدر توی برهه های سخت زندگیم تنها مانده ام و خودم را نگه داشتم که عادت کرده ام چیزی را برای کسی تعریف نکنم. دوره دانشجویی خدای مشکلات و بیماری های مختلف بوده ام اما هیچوقت به مادرم نگفتم و او هم درک نکرد که من چطور گذرانده ام. حالا هم همینم یک روزهایی غم مثل خوره من را میخورد و  توی خانه راه میروم و گریه میکنم جارو میکشم ظرف میشویم و گردگیری میکنم و اشک میریزم. یک روزهایی یک صبح تا ظهر یا یک شب تا صبح روزگارم را با غم و افسردگی و گریه های طولانی و بی صدا میگذرانم و نمیتوانم برای برادرهایم که حالا دیگر اینجا نیستند از بدبختی ها، بی پولی ها یا قدرت کم خریدمان بگویم. یا اینکه داریم با مصیبت و بدبختی صورتمان را سرخ نگه میداریم و سعی میکنیم زندگی کنیم یا  اینکه دیگر نمیتوانیم خانه بخریم و فکر فرزند دار شدن هم نمیتوانیم بکنیم. 

توی خانه ما حتی رسم نبود توی مشکلات و بی کسی ها خواهر یا برادر دستت را بگیرد. همیشه خدا توی این برهه از زندگی بهترین و نزدیکترین دوستانم به دادم رسیده اند و برایم غمخوار بودند و اگر آنها نبودند خودم بودم و غم هایی که توی پیاده روها و خیابان های این شهر کوچه به کوچه روی دوشم کشیده ام و برای هرکدامشان یک جور اشک ریخته ام و زار زده ام و سعی کرده ام با خودم کنار بیایم. میخواهم بگویم یک چیزهایی اگر توی آن برهه حساس زندگیتان نباشد به نبودش عادت میکنید و دیگر سطح توقع تان را از آدمهای حتی نزدیک زندگیتان پایین میاورید و از کسی انتظاری نخواهید داشت.

یک روزهایی واقعا امیدم برای ادامه دادن توی این مملکت را از دست میدهم اما به خاطر جبر زندگی که توی آن دستی نداشته ام و چیزی را انتخاب نکرده ام تحمل میکنم و ادامه میدهم. میخواهم بگویم یک موقع هایی ما آدمها ته بدبختی و بلاتکلیفی و بیچارگی هستیم و اینجور مواقع به جای شنیدن بدبختی دیگران و استرس نیاز به امید و امنیت خاطر داریم اگر انقدر دل ندارید که بروید مملکت غریب و بعد برای خانواده تان از راه دور غصه بخورید و بهشان استرس بدهید اصلا نروید. اگر نمیتوانید در تماس هایتان و پیام های گاه و بیگاه تان به جز ابراز استرس و انرژی منفی دادن کاری برای عزیزان تان بکنید و انرژی مثبت بدهید و برایشان از زیبایی ها چیزی بگویید اصلا زنگ نزنید و بگذارید آنها توی مشکلات و بدبختی های خودشان سر کنند و یک جوری با زندگی کنار بیایند. اگر بلد نیستید برادر یا خواهر یا یار و همراه خوبی باشید حتی ادایش را هم درنیاورید چون آدمها به نبود و فقدان تان عادت میکنند و راحت با آن کنار میایند.

مانده ام خیره به راه    نه مرا پای گریز نه مرا تاب نگاه!

زندگی زیبا نیست غمگین و خسته کننده است!

در دلتنگ ترین حالت ممکن به سر میبرم. صبح رفتم تره بار و کلی سبزیجات خریدم و اصل کاری کرفس را یادم رفت! برگشتم هرچه فکر کردم اصلا یادم نیامد توی قفسه ها و سینی ها کرفس دیده باشم! بسته گوشت خورشتی را گذاشتم توی یخچال به جایش چرخ کرده بیرون گذاشتم تا یک مدل کباب جدید بپزم. فر گازی ام را به شدت دوست دارم هرچه بخواهی درست میکنی میگذاری توی دلش و خودش بهت غذای گرم و نرم میدهد. امروز حوصله آشپزی ندارم و ترجیح میدادم یک خورشت کرفس میگذاشتم روی گاز که انقدر بجوشد تا جا بیفتد. البته کباب با فر هم همانقدر میتواند راحت باشد. دو هفته است حوصله ندارم کیک بپزم. و همه اش شیر میخرم به امید پختن کیک!

دیشب خوابمان خراب شد چون ساعت یک صبح زنی به مدت نیم ساعت توی ساختمان های روبرویی جیغ میکشید و داد میزد احتمالا توی تراس! بیدار شدیم دیگر نخوابیدیم. امروز را گیج و منگم. از اول صبح ها خوشم نمیاید. میروم مینشینم گوشه مبل و خیره میشوم به افق های دور و گاهی مرد میاید جلویم بشکن میزند و میرقصد که مثلا بهم روحیه بدهد. آدم اول صبح نیستم. روزهایی هم که حتی اول صبح میرفتم سرکار، تا ساعت 11 حوصله هیچ کار یا بنی بشری را نداشتم و این را حتی رییس شرکت میدانست و تا 11 کاری به کارم نداشت. گاهی حتی نمیدانم چرا صبح میشود و مجبوریم زندگی را از سر بگیریم و شروع کنیم.

روزی چندبار موقع خمیازه و کش وقوس از سر عادت خدا را صدا میکنم و میگویم ای خدا! و مرد میگوید این همه صدایش میکنی اصلا جوابت را هم میدهد؟

 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم  از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم!

غمگین و ناامیدم و هروقت به حد اعلای آن میرسم فال حافظ میگیرم که آخرین خانه امیدم است. این بار بهم گفت: چشم امیدتو از روی آدمها و اتفاقات ببند و فقط از خدا بخواه! تقریبا یک سالی هست که از خدا و موجودیتش قطع امید کرده ام و فقط دارم زور میزنم و تلاش میکنم، اما دیشب به توصیه حافظ برایش نامه ای نوشتم و واقعا از او خواستم. 

آهسته و پیوسته

برخلاف خیلی از مردم خودشیفته خودم را آدم باهوش و برتر و با استعدادی نمیدانم و معتقدم بخش زیادی از استعداد و زرنگی و سرعت داشتن در کار با پشتکار و علاقه و تمرین بدست میاید. بیشتر ما مردم آدم های معمولی هستیم که به لطف علاقه و پیگیری مان در هرکاری توی آن سر رشته و تجربه پیدا کرده ایم و خوب شده ایم. امروز که سرکلاس نقاشی استاد از پشتکار و پیگیری ام برای کار کردن برای نمایشگاه نقاشی تعریف کرد و گفت از اینکه مکاتب هنری و کتاب ها را دنبال میکنم و سعی میکنم به سبک و شیوه خودم اما با تمرین زیاد نقاشی کنم دلگرم شدم و یادم به این افتاد توی هرکاری که دوستش داشته باشم یا حتی مجبور باشم آن را انجام بدهم همینقدر سختکوش و پیگیرم. هیچ کاری را نصفه و بیخودی نه شروع میکنم و نه به پایان می رسانم و به این شعر که میگوید:

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

رهرو آن نیست که گه تند وگهی خسته رود 

به شدت معتقدم. برای بهتر شدن توی هرکاری لازم نیست نخبه باشید یا هوش سرشاری داشته باشید کافیست جدی و پیگیر باشید و آن را با میل و اشتیاق آنقدر تمرین و تکرار و تجربه کنید تا بهترین شوید. امروز همین یک تعریف استادم بابت سخت کوشی و پشتکارم خوشحالم کرد.

دنیای قشنگ نو

دوستم ویدیویی از خواهرزاده یک سال و نیمه اش فرستاده که وسط پیاده رو  میدود سمت شیر زرد رنگ آتش نشانی و بغلش میکند و قربان صدقه اش میرود به این خیال که هاپویی چیزی ست! به دوستم گفتم: چقدر بچه ها نو اند چقدر تصوراتشان از دنیای پیرامون شان جالب و خنده دار و جذاب است! شاید حتی دلیل اینکه ما آدم بزرگ ها بچه دار میشویم همین دوری از ملال و تکرار روزمره مان و وارد شدن به دنیای جذاب و خنده دار فرزندمان باشد. اینکه با او یکبار دیگر دنیا را کشف کنیم و به نظرمان همه چیز از نو جالب و جدید بیاید. انگار این بچه راهی برای این باشد که از تمام کلمات و مفاهیم زندگیمان یکبار آشنایی زدایی کنیم و دوباره آنها را از نو تعریف کنیم. به دوستم گفتم شاید یکی از دلایلی که به نظرم بچه ها فقط تا 7سالگی جذابند همین باشد، اینکه تا قبل رسیدن به  این سن همه چیز را کشف میکنند و بعد به یک انسان عادی و معمولی مثل ما تبدیل میشوند که دیگر دنیا برایشان جذابیت کشف ندارد. بچه ها احتمالا تنها چراغ های سو سو زن این دنیای زشت تاریک و ملال آور ما آدم بزرگها هستند و احتمالا به همین خاطر به الزام وجودشان در این دنیا اهمیت میدهیم.