برای رؤیاهایت بجنگ
حدود چند ماه پیش به دوستی که خودش هم نمیدانست از زندگی دقیقا چه چیز یا چرا میخواهد گفتم: من فلان هدف را دارم و برای رسیدن بهش هرکاری میکنم و می جنگم خندید و گفت: هرچه بیشتر با دنیا بجنگی با تو بیشتر ناسازگاری میکند. گفتم: ترجیح میدهم برای آرزوها، اهداف و رؤیاهایم بجنگم تا یک بازنده ناکام باشم که از ترس نتیجه بد یا ناسازگاری دنیا کاری نمیکند. بله من ماه ها و سالهاست برای آرزوهایم می جنگم. می جنگم و تلاش میکنم و خودم را به آب و آتش میزنم ولی حاضر نیستم بیخیال و گارفیلد وار تکیه بدهم به مبل و تلویزیون تماشا کنم و درهمان حال آروغ بزنم و از این بترسم که اگر بجنگم دنیا و کائنات چقدر با من سر ناسازگاری میگذارد. سالها برای هرچه خواسته ام تلاش کرده ام جنگیده ام و کمابیش حقم را گرفتم. این روزها هم همین کار را میکنم. چراغ خاموش و ساکت به کارم ادامه میدهم و مطمئنم نتیجه میگیرم. یکی دیگر از دوستانم توی اینستاگرام سؤالی شر کرده بود با این عنوان که اگر داری برای اهدافت میجنگی این پست را شر کن. برایش نوشتم میجنگم اما یواشکی و ترجیح میدهم کسی این را نداند و هی نخواهد توی کارم سرک بکشد و فضولی کند. میجنگم و غصه میخورم. زمین میخورم. گریه میکنم. ناامید میشوم و دوباره از جا بلند میشوم و ادامه میدهم. و دوستم گفت: کار خوبی میکنی اصلا درستش همین است.
میدانم فرصت زیادی ندارم. میدانم توی دهه چهارم زندگیم هستم. میدانم خیلی طول میکشد آدم به آرزوهایش برسد و رؤیاهای قشنگش را دنبال کند و بعد دنبال اهداف و آرزوهای بزرگتر بگردد. میدانم روال دنیا همین است اصلا. اینکه هی بجنگی و بدست بیاوری تا یک روز بالاخره راضی بشوی و بنشینی و به داشته ها و رسیده هایت نگاه کنی و بالاخره سیر و آرام و خشنود بشوی از نتیجه و لذت داشته هایت تو را پر و سرشار کند.
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.