اعتراف

اعتراف میکنم وقتی خیلی ناامید و افسرده میشوم وقتی تحت فشار قرار میگیرم، به جای رها کردن کاری که دوست ندارم می نشسینم حسابی گریه میکنم، غصه هایم را مینویسم و بعد صورتم را میشورم، عینکم را میزنم و خیلی جدی کار محول شده و مجبوری را با دقت تمام و کمال انجام میدهم و تمام میکنم. نمیدانم چرا ولی تا در موقعیت جبری نباشم کاری را که دوست ندارم انجام نمیدهم و عجیب تر آنکه در همان شرایط فشار و استرس کار را کامل و بدون از سر باز کردن انجام میدهم. یک روزهایی را یادم هست که با غصه و اشک و آه اما جدی کاری را به اتمام رساندم و تمام سعی ام را کرده ام که بهترینم را در همان شرایط سخت رو کنم که واقعا جواب داده و نتیجه خوبی را هم گرفتم. 

آدمها آینه یکدیگرند

باز هم تأکید میکنم که آدمها به رفتار هم عکس العمل نشان میدهند اگر میبینید فرزندی با والدین اش خوش اخلاقی نمیکند برای این نیست که بدجنس و بداخلاق است برای آن است که آنها هم با او همینطور تا میکنند. اگر میبینید عروس یا دامادتان با فرزندتان خوب تا نمیکند یا با شما بدخلقی میکند مطمئن باشید که فرزندتان هم با او یا خانواده اش همین رفتار را دارد. اصلی از فیزیک میگوید هر عملی عکس العملی دارد متاسفانه ما آدمها پیغمبر زاده نیستیم بنابراین در جواب کسی که خوبی کند خوبی خواهیم کرد و برعکس. 

یک چیز عجیبی که توی والدین میبینم همین است به این قضیه بده بستان هیچ توجهی ندارند و فکر میکنند آدمها از شکم مادر خوش اخلاق یا عن اخلاق زاده میشوند. دیگر نمیدانند آدمها جواب رفتارهای همدیگر را میدهند که احترام میگیرند یا برعکس عمل میکنند.

واقعا؟

تقریبا همیشه صبح هایم را با گیجی و سردرد آغاز میکنم حتی اگر بعدازظهرها را هم کمی استراحت کنم حتما با سردرد بیدار خواهم شد. دو هفته گذشته را که مرتب هرروز صبح با سردرد و منگی سر کردم. امروز صبح برخلاف همیشه با سری سبک و راحت از خواب بیدار شدم بدون استرس بدون سردردهای شدید و گیجی هایم و انقدر این شرایط برایم غیر عادی و آنورمال است که هنوز باورم نمیشود که بیدار شده ام ولی سرم درد نمیکند و هی از سرم میپرسم خوبی؟ واقعا درد نمیکنی؟ واقعا؟ 

درد مشترک

یک چیز جالبی که توی پست های وبلاگی دختران مجرد یا توییترشان میبینم تجربیات مشابه است. اینکه یکی شان نوشته بود مثلا مادر یا پدرم میگوید اخلاق نداری یا کی تو را تحمل میکند؟ یکی دیگرشان هم نوشته بود پدرم وقتی قبل خواستگاری دوست پسرم را دیده بعدترش به من گفته همین که تو را تحمل میکند کافیست! میدانید هیچ دختر یا پسر مجردی بیخود بداخلاق نمیشود. اینکه والدینی میگویند چطور این آدم در آینده و زندگیش کنار یک آدم دیگر میتواند زندگی کند و به اصطلاح دیگری تحملش کند به نظرم کمی بی انصافی ست.

شما به عنوان داور بعنوان والد خودتان را در نظر بگیرید که صبح تا شب روی روان فرزندتان پیاده روی میکنید از رنگ رژ یا طرز لباس پوشیدنش تا آت و آشغال های توی اتاقش تا ساعت رفت و آمد و اینکه آیا دوست جنس مخالفی دارد یا نه به او گیر میدهید و به پروپایش می پیچید. وقتی خسته و کوفته از سرکار میرسد حتما با متلک و کنایه ای بابت بی ارزش بودن کارش یا اینکه در آینده چیزی نخواهد شد از او استقبال میکنید یا میگویید این همه درس خواندن و دانشگاه رفتن و واحد پاس کردنش وقت تلف کردن است. گاهی هم بابت اینکه تا این سن چیزی نشده یا دستاورد بزرگی کسب نکرده کوچکش میکنید. به غرور یا احساساتش لطمه میزنید یا علایقش را مسخره میکنید و در عین حال از بدخلقی ها و بی حوصلگی ها یا قایم شدن در کنج اتاقش ایراد میگیرید. عزیزانم این عین تناقض است اینکه بخواهید با تمام بد اخلاقی ها و رفتارهای زشت تان فرزند یا طرف مقابل تان با شما خوش اخلاقی و مهربانی کند یکم از لحاظ روانشناسی سالم به نظر نمیرسد. 

یادم هست که در دوران مجردی من هم مثل خیلی از همسالانم از رفتارها و تحقیرهای والدینم مرتب به اتاقم پناه میبردم و سعی میکردم کمترین اصطکاک ممکن را باهاشان داشته باشم. در عین حال در خانه آدمی ساکت و بی حوصله بودم و سعی میکردم توی لاک خودم باشم جوریکه پدرم هیچوقت باور نکرد من و مرد میتوانیم کنار هم بدون کمترین دعوا و جروبچث زندگی کنیم. چرا که مرد من را مثل پدرم قضاوت و تحقیر نمیکرد. به علایقم حتی اگر دوستشان نداشت احترام میگذاشت و سعی میکرد اصول دوست داشتن و احترام و صبر را رعایت یا تمرین کند. همانطور که من تمرین میکنم. یادم هست که مادرم بخاطر یائسگی و بی اعصابی هایش با من بد اخلاقی میکرد و دعوا راه مینداخت و تهش متهم میشدم به نفهمی! و اینکه چرا رعایت شرایطش را نمیکردم. هیچوقت حتی یکبار کسی نگفت چرا شما رعایت حال او را نمیکنید؟ 

برادری داشتم که توی خصوصی ترین ابعاد زندگیم دخالت میکرد. نصف شب ها بدون در نظر گرفتن ساعت خواب من ساعتها پای کامپیوتری که توی اتاقم بود مینشست و بازی میکرد یا با حجم اینترنتی که من با پول توجیبی ام خریده بودم برای دوست دخترش توی فیسبوک پستهای عاشقانه میگذاشت ولی از اینکه به او کم محلی میکردم و تحویلش نمیگرفتم شاکی بود! خواهری داشتم که نصف شبها توی اتاق دونفره مان فیلم یا فرندز میدید و از هنزفری استفاده نمیکرد و صبح ها با بیشترین سروصدای ممکن و شلوغی از اتاق بیرون میرفت. حالا همین آدمها با این ویژگی ها از جوانی بیست و چندساله انتظار مهربانی و خوش رفتاری داشتند. 

یک وقت هایی از این همه بی انصافی و بی ملاحظگی در عجب میشدم و فکر میکردم فقط منم که اینطوری زندگی میکنم چون خیلی از دوستانم این مشکلات را در خانه شان نداشتند و واقعا بهتر و راحتتر از من در آرامشی نسبی زندگی میکردند(احتمالا به خاطر اینکه تک فرزند و یا کم جمعیت بودند). اما خواندن پست های اخیر یک سری آدمها نشانم داد که خیلی از خانواده ها، خیلی از والدین یا خواهر و برادرها هنوز اصول اولیه احترام و روابط متقابل با فرزند و یا نزدیک ترین افراد خانواده شان را بلد نیستند و متاسفانه برای یادگیری اش هم هیچ تلاشی نمیکنند. بلد نیستند وقتی میخواهند سر صحبت را با فرزندشان باز کنند با توهین و مسخره کردنش شروع نکنند. بلد نیستند وقتی فرزندشان موفقیتی هرچند کوچک کسب میکند تشویقش کنند یا اعتمادبه نفس بدهند. بلد نیستند وقتی وقت، هزینه یا انرژی را از خواهر یا برادرشان میگیرند بابتش تشکر یا عذرخواهی خشک خالی بکنند و نشان بدهند که آن ها هم درک دارند و شرایط را میفهمند. (توی خانواده ما هیچوقت رسم نبود بابت کمک یا زحمتی از کسی تشکر یا عذرخواهی بشود.) 

یک وقت هایی وقتی داریم غرورواحساسات همدیگر را جریحه دار میکنیم یا اعتمادبه نفس کسی را له میکنیم انتظار مقابله به مثل هم باید داشته باشیم. یک وقت هایی وقتی داریم از دستاوردها و پیشرفت های زندگیمان حرف میزنیم بد نیست به دلسوزی ها و کمک های اطرافیان مان هم فکر کنیم و زبان تشکر داشته باشیم. میدانید اینها را میگویم که اگر پس فردا فرزندمان خدای ناکرده همان رفتارهای ما با والدینش یا همان مشکلات را داشت بنشینیم و درست فکر کنیم و ببینیم مایی که انقدر از والدین خودمان امروزی تر هستیم چقدر از آنها پیشرفته تر شده ایم یا چطور با فرزندمان رفتار میکنیم تا کمتر دچار سرخوردگی بشویم. 

دلتنگ مشو که دل گشایی آمد

صادقانه بگویم دلم برای درس خواندن و دانشگاه رفتن تنگ شده! نه اینکه دانشجوی درسخوانی بوده باشم نه! محیط دانشگاه، کتابخانه و آن کارمندهای خوش اخلاق مهربانش را دوست داشتم و به من انگیزه ای برای ادامه و پویایی و خواندن و یادگیری میداد. گاهی سر کلاس استادی دوست داشتم بنشینم و چیزی یاد بگیرم. کتاب خواندن را بشدت دوست داستم و دارم. دنبال هدف وانگیزه بودن به من شوق ادامه زندگی میداد. حس میکردم مفیدم و دارم برای چیزی می جنگم و تلاش میکنم. 

حالا که کتابی که برایش یک سال وقت گذاشتم و چشمهایم از کاسه درآمد تا ترجمه اش تمام شد دارد میرود برای چاپ، حالا که رمان نوجوانی که دوسال پیش ترجمه کردم بالاخره از ناشری قول مساعد برای چاپ گرفته حالا که به استادم قول شروع کار سوم ترجمه را داده ام ولی هنوز هیچ غلطی نکرده ام، حس میکنم بیشتر از هروقت دیگری به احساس مفید بودن نیاز دارم  چون هنوز هم هزار و یک کار نکرده دارم. 

اگر عقل الانم را دوسال پیش داشتم احتمالا کار پژوهشی بیشتری میکردم و مقاله مینوشتم. ولی حالا هم دیر نشده بهرحال، یک وقت دیدی دوباره برگشتم به درس خواندن و دانشگاه رفتن و کارهای مفید کردن تا وقتی که بالاخره از دست خودم راضی بشوم و با خودم به صلح برسم. دلم میخواهد یک روز بالاخره دست از به چالش کشیدن خودم بردارم و هی خودم را برای اشتباهات و نکرده هایم محاکمه و تحقیر نکنم. دوست دارم برسد آن روز خوبی که بالاخره از خودم، زندگیم و چیزهایی که دارم راضی بشوم و احساس آرامش کنم. 

خسته ام از زمین و از زمان        مرا      هفت کوچکی بکش در آسمان

دیروز نویسنده مورد علاقه نوجوانیم فوت شد. بشدت غمگین شدم و دلم برای آن روزهای دورم تنگ شد. امیدوارم جایش وسط بهشت باشد که با قصه های شیرینش سالهای نوجوانیم را کمی روشن کرد.

امروز خسته و ناامید از تلاش برای ایمیل زدن و استاد پیدا کردن بیدار شدم و حالم به هم خورد از این همه نشدن ها توی زندگیم. دقت کردم و دیدم توی پانزده سال گذشته برای هرچیزی تلاش کرده ام یا نشده یا انقدر دیر شده که دیگر برایم ارزشی نداشته. امروز به مرد گفتم با تمام وجود دلم میخواهد از این مملکت بروم. هرکاری هم که بگویی کرده ام تا استادی را پیدا کنم و بروم آن سر دنیا درس بخوانم. بعد فحش دادم به آن استاد احمق خارجی که یک سال من را سرکار گذاشت و وقتم را تلف کرد که میخواهم به عنوان دانشجو بگیرمت و آخرش من را ارجاع داد به مدیر دپارتمان و جلسه که آنها هم مرا رد کنند و از سرشان باز کنند.

حالا فقط عصبانیم از اینکه چرا به هر دری که میزنم بسته است و انقدر روبرویم دیوار و نشدن است!به هر استادی هم که ایمیل میزنم یا در شرف بازنشستگی ست یا نمیتواند دانشجو بگیرد یا زمان گرفتن دانشجو در دانشگاهشان گذشته!این همه سمجی و پیگیری از من و اینهمه نشدن توی زندگیم واقعا اعصابم را به هم ریخته و عمیقا ناراحتم میکند. روزهایی هست که در زندگیم احساس بیزاری از آدمها، شهر و کشورم دیوانه ام میکند. دیروز حرف از نرفتن نخبگانی بود که توی این مملکت مانده اند و اسیرند گفتم هرکس که میتوانسته و نرفته خریت کرده. منی که خودم نزدیک یک سال و نیم است اسیر پروژه رفتن بوده ام و نشده هنوز دارم بال بال میزنم.حالا آنی که میتواند و نرفته حماقت فقط از  سمت خودش است.

نمیدانم نتیجه این همه نشدن ها و تلاش های بی وقفه ام برای زندگی چه میشود. فقط همین را میدانم گاهی شما به هر دری میزنید و هرکاری میکنید ولی انگار نمیشود نمیخواهد که بشود.