دلتنگ مشو که دل گشایی آمد
صادقانه بگویم دلم برای درس خواندن و دانشگاه رفتن تنگ شده! نه اینکه دانشجوی درسخوانی بوده باشم نه! محیط دانشگاه، کتابخانه و آن کارمندهای خوش اخلاق مهربانش را دوست داشتم و به من انگیزه ای برای ادامه و پویایی و خواندن و یادگیری میداد. گاهی سر کلاس استادی دوست داشتم بنشینم و چیزی یاد بگیرم. کتاب خواندن را بشدت دوست داستم و دارم. دنبال هدف وانگیزه بودن به من شوق ادامه زندگی میداد. حس میکردم مفیدم و دارم برای چیزی می جنگم و تلاش میکنم.
حالا که کتابی که برایش یک سال وقت گذاشتم و چشمهایم از کاسه درآمد تا ترجمه اش تمام شد دارد میرود برای چاپ، حالا که رمان نوجوانی که دوسال پیش ترجمه کردم بالاخره از ناشری قول مساعد برای چاپ گرفته حالا که به استادم قول شروع کار سوم ترجمه را داده ام ولی هنوز هیچ غلطی نکرده ام، حس میکنم بیشتر از هروقت دیگری به احساس مفید بودن نیاز دارم چون هنوز هم هزار و یک کار نکرده دارم.
اگر عقل الانم را دوسال پیش داشتم احتمالا کار پژوهشی بیشتری میکردم و مقاله مینوشتم. ولی حالا هم دیر نشده بهرحال، یک وقت دیدی دوباره برگشتم به درس خواندن و دانشگاه رفتن و کارهای مفید کردن تا وقتی که بالاخره از دست خودم راضی بشوم و با خودم به صلح برسم. دلم میخواهد یک روز بالاخره دست از به چالش کشیدن خودم بردارم و هی خودم را برای اشتباهات و نکرده هایم محاکمه و تحقیر نکنم. دوست دارم برسد آن روز خوبی که بالاخره از خودم، زندگیم و چیزهایی که دارم راضی بشوم و احساس آرامش کنم.
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.