گاهی رمانتیک باشید به جایی برنمیخورد

پیش تر ها وقتی هنوز کرونا نبود مرد گاهی بی بهانه برایم یک شاخه بزرگ رز میخرید و می آمد خانه. از وقتی کرونا آمد دیگر گلی در کار نبود. یک بار گفت چند شاخه رز قشنگ دست پسرک گلفروشی دیده و خواسته بخرد اما از ترس ویروس بیخیال شده. دیشب اما توی باران، آن مرد آمد آن مرد با دو شاخه رز صورتی و قرمز آمد و از ترس کرونا آنها را برایم گذاشت توی آب پاش گلدان ها و تأکید کرد بهشان الکل هم زده. بعد من  آمدم و ماسک صورتش را کنار زدم و درست روی گونه اش را ماچ کردم که انقدر مرد رمانتیک و مهربانی ست.

مواظبت

مرد بعد از سه سال ویندوز لپ تاپم را عوض کرد و نتیجه چهارسال تلاش و زحمتم در بازی کندی کراش را به باد داد! در حالیکه در مرحله ی سه هزار و شونصدم بودم و البته مدتها بود سراغ بازی نرفته بودم. بعد هم گفت با لپ تاپت مهربان باش و من همان ثانیه موس از دستم افتاد و هزارتا غلت خورد! جوری میگوید مواظبش باش انگار وظیفه دارم هر شب برای لپ تاپم لالایی بخوانم و رویش پتو بکشم. گفتم هستم. گفت نه نیستی! بابا چهارسال است عین چشمهایم مراقبش بودم دیگر این همه افاده و ادا و اصول نمیخواهد.

دوستی کی آخر آمد؟

من آدمی هستم که دوست و آشناهای مختلف زیاد دارم. اما تعداد دوستان نزدیک یا صمیمی ام شاید به تعداد انگشتان دست هم نرسد چون به نظرم نمیشود هر آدمی را به خودت نزدیک کنی و بتوانی به او اعتماد کنی. دوستی داشتم یا شاید دارم که از سیزده سالگی با هم بودیم حتی وقتی توی یک شیفت دبیرستان نبودیم یا رشته هایمان فرق داشت یا دانشگاه های متفاوتی میرفتیم. دوستی مان از سیزده سالگی ادامه داشت تا روزی که ازدواج کرد و همه چیزمان انگار از هم جدا شد. اول به خانه هم رفت و آمد میکردیم. بعد توی مکان های عمومی و سالی ماهی یکبار همدیگر را میدیدیم و این آخرها هم فقط تلفنی از حال هم خبر داشتیم تا روزی که گفت فقط میتوانم توی فلان ساعتها که همسرش نیست با او تماس بگیرم و این قضیه انقدر مرا رنجاند که تمام شدن این دوستی نصفه نیمه را به جسد نیمه جانش ترجیح دادم. 

تا همین چند وقت پیش که اسکرین شاتی از مکالمه تلگرام مان را توی پروفایلش گذاشته بود که تویش  عکس دوتا پیرزن شاد و خندان بود که کنار هم میرقصیدند. و او آن را برایم فرستاده بود و زیرش نوشته بود این ماییم وقتی پیر بشویم. خواستم در جوابش بنویسم من و تو سالها دوست بودیم هیچ دوست پسر، یا مردی از هم جدایمان نکرد هیچ دوست الکی و راستکی و هیچ همکاری نتوانست جدایمان کند ولی خودت با دست خودت خرابش کردی. توی زندگی متأهلی ذوب شدی و فکر کردی حتما زندگی متأهلی یعنی خودت را وقف همسر و بعدها بچه هایت بکنی و دور همه چیز را خط بکشی و خودت را فراموش کنی. ولی یک روز احتمالا خواهی فهمید که آدمها به جز همسر و فرزند، به جز خواهر و برادر و یا پدر ومادر، دوست و هم زبان و همسن میخواهند حتی وقتی سن شان بالا برود و از دست شوهر یا بچه های سرکش و نق نقویشان عاصی و شاکی بشوند و فکر کنند کسی نیست که درکشان کند و حرفشان را بفهمد. زن خانه دار یک مفهوم است یک مفهوم از فداکاری و فراموش کردن خود، که متأسفانه همه درگیرش میشوند و یک روز میفهمند که ای کاش وقتی هم برای خودشان، دوستی هایشان و آرزوهایشان گذاشته بودند. 

من و تو هیچوقت به آن عکس نمیرسیم چون دیگر توی دوتا دنیای جدا و مختلف زندگی میکنیم. طرز فکرهایمان و برداشت مان از زندگی و به خصوص زندگی مشترک کاملا متفاوت شده و نمیتوانیم هیچوقت آن طوری که ده سال پیش کنار هم و با هم بودیم با هم بمانیم و این غم انگیزترین اتفاق دنیایمان میشود. 

میل به علف خواری و خوشحالی

چند وقتی ست علاقه عجیبی به دستورها و رسپی های آشپزی پیدا کرده ام که سرشار از سبزیجات و علف اند. سالادهای مخصوص، سوپ های گیاهی، پیتزاهای گیاهی و... حالا کارم شده بروکلی خریدن و ریحان و کرفس پاک کردن و قارچ سفید اعلا پیدا کردن. دلم میخواهد همه چیز را علفی طور بپزم و بخورم و البته که مرد در این مورد با من هم عقیده نیست و میگوید چیز خوبی نیستند. بهرحال این هفته ام سرشار از سبزیجات و فیبر است و روده ای که بالاخره باید یاد بگیرد کار کند! 

یک دختری را توی توییتر فالو میکردم که سبک زندگی و افکارش برایم جالب بود. خارج از کشور زندگی میکند تقریبا نصف جهان را دیده، سفر کرده، درس خوانده و کار میکند و همیشه خودش است. ظاهرش ساده و طبیعی، صورتش کاملا عادی و معمولی ست. به سلامت خودش در دهه نزدیک به چهل اهمیت میدهد و ورزش میکند و سعی میکند با رژیم و تغذیه درست خودش را روی فرم نگهدارد. اهل ادا و اصول و قرهای تخمی این سلبریتی های کله پوک یا دوزاری اینستاگرام نیست همین شد که توی اینستا هم فالوورش شدم. دختری که وقتی پای پستش کامنت بگذاری یا توی دایرکت از او سؤال بپرسی با حوصله و منطقی بدون عقده و ادا  جوابت را میدهد. تعداد فالوورش کم نیست و میتواند به قولی اینفلودنسر خوبی باشد و فرهنگ و رفتار و سبک زندگی خوبی را به مردم و دنبال کننده هایش یاد بدهد. برای منی که هیچکدام ازین اینفلوئنسر  های رنگی و گل گلی و دوزاری را قبول ندارم و دنبال نمیکنم به نظرم الگوی مناسبی ست که میشود واقعا ازش چیزی یاد گرفت. 

یک کتابی را پیدا کردم به زبان انگلیسی که تقریبا روانشناسی محسوب میشود. سبک نوشته هایش ساده و سلیس و توصیه هایش خوب و کارآمد است. به نظرم کتاب جالبی ست و شاید یک روزی ترجمه اش هم کردم. برای منی که این روزها حس میکنم توی افق های پیش رویم ریده اند و هیچ امید و آرزویی برای آینده ندارم مرهم خوبی ست و شاید بتواند حالم را بهتر کند. 

پشم هایم کو؟

یک روز کتابی با عنوان ( پشم هایم کو) منتشر خواهم کرد و توی آن خاطرات، اتفاقات و بلاهایی که طی ده یازده سال اخیر به سرمان آمد را خواهم نوشت و اینکه چطور نه تنها طی این مدت تمام پشم هایم از وقوعشان ریخت بلکه پیر هم شدم و جوانیم تمام شد.

یادگار روزهای غمگین

شش سال پیش که بی پشتوانه کسی شروع کردم برای ارشد خواندن، درحالیکه خانه مان از مهمان پرو خالی میشد، برادرم عقد و بله برون و مراسم میگرفت و من را موظف به شرکت و همراهی در همه شان میکرد و من چند واحد از درسم باقی مانده بود و بین کرج و همدان در رفت و آمد بودم و استرس داشتم و واقعا به قبولیم در کنکور با این شرایط و خانه مان خوشبین نبودم و کمابیش ناامید، مرتب و هرروز این آهنگ را با خودم گوش میکردم و سعی میکردم جدیت و پشتکارم را برای ادامه دادن از دست ندهم. تهش هم هم رتبه ام خوب شد و هم دانشگاه خوبی قبول شدم. فکر میکنم امشب که دوباره این آهنگ را پیدا کردم باید روزی یک بار گوشش کنم و یادم نرود ادامه بدهم و بیخیال نشوم. 

روزهای غمگین

 

Like an army falling one by one by one

این اوضاع هر شب من تا ساعت دو و سه صبح است خیره به آفاق!

آرام شده‌ام

مثل درختی در پاییز

وقتی تمام برگ‌هایش را

باد برده باشد!

 

رضا کاظمی