یادگار روزهای غمگین
شش سال پیش که بی پشتوانه کسی شروع کردم برای ارشد خواندن، درحالیکه خانه مان از مهمان پرو خالی میشد، برادرم عقد و بله برون و مراسم میگرفت و من را موظف به شرکت و همراهی در همه شان میکرد و من چند واحد از درسم باقی مانده بود و بین کرج و همدان در رفت و آمد بودم و استرس داشتم و واقعا به قبولیم در کنکور با این شرایط و خانه مان خوشبین نبودم و کمابیش ناامید، مرتب و هرروز این آهنگ را با خودم گوش میکردم و سعی میکردم جدیت و پشتکارم را برای ادامه دادن از دست ندهم. تهش هم هم رتبه ام خوب شد و هم دانشگاه خوبی قبول شدم. فکر میکنم امشب که دوباره این آهنگ را پیدا کردم باید روزی یک بار گوشش کنم و یادم نرود ادامه بدهم و بیخیال نشوم.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۹ ساعت 23:50 توسط مرضیه
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.