رفتن و رفتن و رفتن
ولی الان اگر به من بگویند چه میخواهی دیگر نه دوست پایه میخواهم نه عشق نه پول نه هیچ چیز دیگر. دوتا بلیت و ویزا میخواهم به دورترین کشور ممکن، برای داشتن زندگی آرام و به دور از هرگونه دوست و آشنا وفامیل. دوسال پیش که هنوز نمیدانستیم دنیا رو ویروسی همه گیر بدبخت خواهد کرد، فکر میکردم میشود دوست با معرفت داشت یا فامیل و اعضای خانواده ای مهربان و دلسوز داشت اما کرونا آمد و کلی آدم را محک زد. آدم های بی معرفت خود به خود از دایره ارتباطات حذف شدند. پول شد ملاک برتری و آدمیت. یک سری دوست و آشنا وفامیل هم به سطل آشغال ابدی فراموشی ریخته شدند. حالا تنها چیزی که میخواهم یک چمدان آماده است و همان دوتا بلیت برای فرار به دورترین نقطه ممکن، جایی که نه کسی را می شناسیم نه دلبستگی عاطفی داریم نه چشم امیدی داریم به یک مشت آدم که برحسب تعهدات خونی یا دوستی باهشان درارتباطیم. تنها آروزی سال جدیدم همین است رفتن و رفتن و پشت سر گذاشتن کلی آدم و خاطره.
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.