رفتن و رفتن و رفتن

ولی الان اگر به من بگویند چه میخواهی دیگر نه دوست پایه میخواهم نه عشق نه پول نه هیچ چیز دیگر. دوتا بلیت و ویزا میخواهم به دورترین کشور ممکن، برای داشتن زندگی آرام و به دور از هرگونه دوست و آشنا وفامیل. دوسال پیش که هنوز نمیدانستیم دنیا رو ویروسی همه گیر بدبخت خواهد کرد، فکر میکردم میشود دوست با معرفت داشت یا فامیل و اعضای خانواده ای مهربان و دلسوز داشت اما کرونا آمد و کلی آدم را محک زد. آدم های بی معرفت خود به خود از دایره ارتباطات حذف شدند. پول شد ملاک برتری و آدمیت. یک سری دوست و آشنا وفامیل هم به سطل آشغال ابدی فراموشی ریخته شدند. حالا تنها چیزی که میخواهم یک چمدان آماده است و همان دوتا بلیت برای فرار به دورترین نقطه ممکن، جایی که نه کسی را می شناسیم نه دلبستگی عاطفی داریم نه چشم امیدی داریم به یک مشت آدم که برحسب تعهدات خونی یا دوستی باهشان درارتباطیم. تنها آروزی سال جدیدم همین است رفتن و رفتن و پشت سر گذاشتن کلی آدم و خاطره.

در انتظار گودو

وضع فعلی مملکت و مردم ما چیزی شبیه به این نمایشنامه بکت است. منتظر یک روز خوبیم یک روزی که بالاخره بشود خوشبخت و خوشحال زندگی کرد و مثل ولادیمیر و استراگون پول داشت غذای گرم داشت لباس تمیز داشت! چهارسال است به امید آن روز خودمان را دلداری و قوت قلب میدهیم که فردا بالاخره گودو میاید! زندگی نمیکنیم لذت نمیبریم و ساعت های عمرمان همینطور میگذرد مثل باد و هنوز امیدوار نشسته ایم به انتظار گودو! گودویی که ناجی مان بشود و بیاید از این بدبختی و فلاکت نجات مان بدهد. گودویی که تابحال ندیده ایم. نمیدانیم ریشش سیاه یا بلوند یا سفید؟ نمیدانیم مرد مهربانی ست یا بداخلاق؟ نمیدانیم واقعا ناجی ست یا نه. فقط میدانیم که یک روز بالاخره میاید حتی اگر به چشم خودمان ندیده باشیمش که چنین قولی داده باشد. چه میشود اگر بیاید؟ چه میشود اگر بیاید و واقعا ما را از این بد اقبالی و رنج نجات بدهد؟ ولی اگر خودمان ناجی خودمان و گودوی خودمان باشیم چه؟ اگر یک عمر منفعل و درمانده نشستیم و نیامد چه؟ اگر اصلا گودویی وجود نداشت چه؟ تکلیف مان چه میشود؟ اینهمه ساعت سوخته و لحظه هدر رفته که لذتش را نبردیم چه میشود؟اگر رنگ موهایمان همرنگ دندان هایمان شد و گودو نیامد چه میشود؟

کاسه صبر

خیلی سال پیش که هنوز سبزی یخ زده و فریزری و سبزی خرد کن خیلی مد نبود و مادرها توی خانه هایشان سبزی خرد میکردند، مادرم انواع سبزی را مخصوصا کوکو میخرید توی سینه مجمع اش میریخت و با مهارت با آن چاقوی بزرگ خردکن اش آن را هی خرد و ریز میکرد تا قدر سبزی کوکو ریز و آبدار بشود. گاهی مینشستم و به حرکات دستهایش به آن ریز ریز کردن ها و خرد شدن ها خیره میشدم و بوی معطر سبزی مشام ام را پر میکرد. چند روز پیش نشستم به تقلید از مادرم توی سینی مجمع سبزی هایم را خرد و ریز ریز کردم و برای آش دوغ پختن. بعد بوی معطر سبزی ها من را برد به هفت هشت سالگی و آن روزهایی که با دقت خیره میشدم به حرکات دست مادرم. بعد نشستم و درست به سبک مادربزرگم آش دوغم را پختم و هی هم زدم تا جوش آمد و یواش یواش پخت. یک چیزی که آن روزها مد بود صبر و دقت و حوصله توی کارها بود. مثلا مادربزرگم همیشه هم زدن آش یا پختن کتلت روی پیک نیک را به گاز آشپزخانه اش ترجیح میداد. می نشست و با حوصله آش دوغش را هم میزد تا حرارت بوی سیر را توی خانه پخش کند و بخار روی آش را بپوشاند یا با دقت مایع کتلت را کف دستش میریخت و آن را بیضی و یک دست میکرد تا توی روغن داغ بگذارد و در همان حال برایت یک چیزی هم تعریف میکرد و حرف میزد گاهی قصه ای گاهی ماجرایی و من همیشه با دقت به حرکات دستش نگاه میکردم.

مادرم هم معمولا تمام سبزی هایش را ساعتها پاک میکرد و می شست و خرد میکرد تا یک وعده غذا را فراهم کند که ظرف نیم ساعت همه خورده و بلعیده میشد. یک روزهایی فکر میکنم اینکه گاهی غذاهایمان مزه ندارد و به آدم نمی چسبد سوای مواد تازه و معطرش، این است که شاید دیگر حال و حوصله قدیم ها را نداریم و دیگر غذا آن چاشنی صبر و حوصله ای که خرجش میکردند را ندارد. نمیدانم ولی روزگاران قدیم زندگی سخت تر بود همه چیز سخت تر بدست میامد و ساخته و پرداخته میشد اما همه چیز هم بهتر و لذت بخش تر از امروز بود انگار. 

دوستی کی آخر آمد؟

از من پیرزن این را قبول کنید که شما اگر بهترین و ناناز ترین همسر دنیا را هم داشته باشید باز هیچکس نمیتواند جای دوست تان را برایتان بگیرد. همسرتان نمیتواند جای دوستی 17 ساله ای را که داشتید پر کند. چرا؟ چون قبل از اینکه با این آدم آشنا بشوید و با او ازدواج کنید دوستتان سالهای سال همراهتان بود. همانطور که والدین شما و خانواده شما نتوانستند جای دوست را برایتان بگیرند همسرتان هم نخواهد توانست. انقدر نقش ها را با هم قاطی نکنید. انقدر همسرتان را درگیر روابط  دوستی تان نکنید. شما میتوانید با یک دوست سالهای سال روابط دوستانه داشته باشید بدون آنکه همسرانتان یا فرزندانتان را داخل رابطه تان جا بدهید. این را بفهمید و همین الان قدر دوستی هایتان را بدانید اگر ندانستید ده یا بیست سال دیگر خواهید فهمید. امیدوارم وقتی این را درک میکنید که نه همسر نه فرزند و نه هیچکس دیگر نمیتواند جای معرفت دوست تان را بگیرد و کنارتان بماند، دیگر خیلی دیر نشده باشد. آدمها همانقدر که به پدرو مادر و خواهر و برادر نیاز دارند همانقدر که به همسر و فرزند نیاز دارند به دوست شان محتاجند. کسی که خارج از تعهدات خونی و خانوادگی با تمام وجود دوستشان دارد و در مواقع لزوم کنارشان میماند. این را از یاد نبرید.