سری آرزوها دقیقا با چنین امکانات و لوکیشنی


یک سری از آدم ها استاد نسخه پیچیدن هستند. از هیکلتان گرفته تا تفریحات تان تا اینکه چه بپوشید از کجا خرید کنید یا چه بخرید نظرمیدهند و راجع به اینکه افکار و نظراتشان چقدر برای شما مفید هستند اظهار فضل میکنند. اما واقعیتش را بخواهید ما هرچقدر هم که سالم، تمیز و خوب زندگی کنیم نمیتوانیم همین نسخه را برای دیگران هم بپیچیم چرا که شرایط و موقعیت زندگی،کاری یا مالی شان زمین تا آسمان با ما فرق دارد. شخصیت ها یا سلایق متفاوتند و نمیشود هرچه که خودمان می پسندیم در زندگی بقیه هم پیاده کنیم.
نمی گویم اگر دوست یا فامیلتان داشت به قهقرا میرفت کمکش نکنید و دخالت نکنید دارم از این حرف میزنم که شاید آنچه شما چاقی میدانید در نظر طرف مقابل خیلی هم نرمال و مناسب است و به لحاظ سلامتی هم مضر نیست. آنچه شما ورزش و پشتکار می نامید برای او مسخره و احمقانه است اگر شما دوست دارید سر شب بخوابید و صبح زود ورزش کنید دلیل نمیشود طرف مقابل که شب ها دوست دارد تا دیروقت بیدار بماند با شما هماهنگ باشد و طبق برنامه شما زندگی کند. شما نمیتوانید در انتخاب ها یا سلایق اطرافیان تان دخالت کنید فقط میتوانید در انتخاب علایق شان همراهی و تشویق شان کنید و کمکشان کنید به آنچه که میخواهند برسند نه اینکه بشوید معلم عن دماغ مدرسه تان که از تارمو تا انتخاب کتاب و کفش و عقاید مذهبی به خودش حق دخالت و اعمال سلایقش را میداد.
نمیدانم به این دسته آدم ها چه میگویند عقل کل؟ خود عن پندار؟ یا هرچیز دیگر! فقط میدانم هرچه بیشتر روی عقایدشان پافشاری میکنند اثر کمتری روی طرف مقابل خواهند گذاشت و کمتر موفق خواهند شد.

یک بچه گربه توی حیاط ما گرفتار شده و راه خروج را بلد نیست! چند روزی هست میو میو اش توی راه پله و حیاط شنیده میشود. گرسنه که میشود از همه بیشتر صدایش میاید. هیچکس درست نمیداند اینجا چه میخواهد یا چه میخواسته که پایش به ساختمان ما باز شده، نه آنقدر کوچک است که قادر به نگهداری از خودش نباشد نه آنقدر بزرگ که از آدم ها نترسد. مشکل اصلی این است که تا صدای پای آدمی را میشنود فرار میکند و جوری قایم میشود که نتوانی پیدایش کنی.
نمیدانم دوستم میگوید حتما از آدم جماعت کتک خورده و ترسیده هرچه که هست از دست من فقط همین قدر برمیاید که کاسه شیرش را پر کنم و نگذارم بمیرد! چون هیچکس در این ساختمان مرده یا زنده این زبان بسته برایش مهم نیست! حتی دنبالش نمیکنند تا از در خروجی بیرون برود و آزاد بشود. کارم به جایی رسیده که از صدای میو میو اش نصفه شبی میایم تا ببینم کجا مانده یا چه میکند. گاهی خسته، گاهی خواب، گاهی خیره به مورچه های توی باغچه وقتی شکمش سیر باشد.
امیدوارم جمعه صبح با مرد بالاخره راه خروج را نشانش بدهیم و از زندانش آزادش کنیم فقط اگر تا فردا را دوام بیاورد.
تجربه زندگیم در یک شهر سرد کوهستانی، من را به جوراب ها، نقش ها و رنگ هایشان علاقمند کرد و طوری عاشقشان شدم که هرروز و هر لحظه یک جوراب قشنگ و رنگی از نوع بلند، کوتاه یا متوسط میخریدم. این علاقه هنوز در انتخابم برای جوراب های بلند راه راه و رنگی یا پشمی زمستانی به چشم میخورد. جوری که بخشی از هویتم در گودر با جوراب تعریف میشد و هیچکس نمیدانست دقیقا چه شکلیم. حالا یکی از سرگرمی هایم علاوه بر خریدن، دیدن عکس های زیبای جوراب های مختلف یا رنگی رنگی در سایت های گوناگون است.

شب های این چنینی که دلتنگم و خوابم نمیبرد و پی ام اس و غم های ریز و درشت بر من غلبه میکنند. نه با کسی حرف میزنم نه نق میزنم. میروم و دلتنگی ها و نداشته هایم را توی صفحات پینترست و تامبلر جستجو و نگاه میکنم و انقدر عکس نگاه میکنم که چشمهایم سنگین بشوند و خواب مرا بغل کند.
دیشب خواب میدیدم توی استخر یا مردابی گیر کرده ام و زیر آب سبز دنبال اسلحه میگردم! بعد انقدر دست و پا میزنم و میگردم که تفنگ را پیدا میکنم و با آن به مردی که صدها متر آنورترم ایستاده و تعقیبم میکند شلیک میکنم ولی از هر پنج تیر یکی به او میخورد و نمیمیرد! توی خواب میترسیدم وهی با خودم میگفتم چرا هدف گیری بلد نیستم؟ هی شنا میکردم و شلیک میکردم و نفس نفس میزدم. از خواب که پریدم ساعت یک ربع به سه بود مرد پشتش به من بود و میترسیدم بیدارش کنم و بگویم فقط دستم را بگیر تا باور کنم همه اش خواب بوده و چیزی نیست.
امروز توی تاکسی مرد سبیلوی چاقی کنارم نشسته بود که هی خوابش میبرد و کم میماند سرش بیاید روی شانه ام هی میپرید و صاف مینشست که به من نخورد! زن آن طرفی هم سرش را تکیه داده بود به صندلی و با دهن باز خوابش برده بود. از توی آینه نگاه میکردم حتی راننده هم چرت میزد و چندبار داشت میرفت لای باقالی ها! زن جلویی هم حتی خواب بود که با هر دست انداز از جا میپرید. هی میخواستم بزنم روی شانه راننده بگویم آقا بیداری؟ نکشیمون؟ زنده ماندن و رسیدنم تا خانه معجزه ای بود.
گاهی با خودم میگویم اگر قبل از پدرومادرم بمیرم چه میشود؟ اگر مرد قبل از من بمیرد چه کنم؟ اگر من نباشم و بابا و مامان در تنهایی بمیرند چکار کنم؟ بعد میبینم حذف شدن خودم از زندگی این آدمها انقدر ناراحتم نمیکند که با این واقعیت روبرو شوم که بابایم پیر شده و دستهایش میلرزد یا مامانم هم یک روزی میمیرد! برایم مامان و بابا همان آدم هایی هستند که هیچوقت نباید پیر و تنها بشوند و بمیرند! برایم تحمل این درد و غم واقعا قابل تحمل نیست حتی بدون مرد هم زندگی برایم زشت و تلخ و غیرقابل تحمل یا تغییر یا ادامه دادن است. برای همین است که تا حرف از مرگ میزند میگویم دوست ندارم تنها بمانم و بمیرم لطفا اگر خواستی بمیری من را هم باخودت ببر من حوصله تنها ماندن و تنها مردن را ندارم! آدم حتی برای مردنش هم پایه میخواهد تنهایی مردن و رفتن عادلانه نیست.
حرف از مردن شد این را هم بگویم که گاهی آرزو میکنم کاش بابابزرگم زنده بود و زری جانم انقدر پیر و تنها و افسرده نمیشد و ما باز بهانه ای داشتیم همگی خانه او جمع بشویم. کاش آقا زنده بود تا ما بازهم بهانه رفتن به شهر پدری و دیدن فک وفامیل را داشته باشیم. کاش آبجی نمیرد، زری جانم نمیرد، تا این همه خاطره بچگی و آدم های دور ونزدیک فراموش و پاک نشوند. ای کاش نمیمردیم اصلا.
کاش افسانه نرفته بود کانادا و هنوز ایران بود و زنگ میزدم آرایشگاهش و میگفتم: من دارم میام یه کوتاهی مو و یه هایلایت ملایم دارم.
پدرم پارسال خواب دید هرشب یکی از ما را وقتی بچه ایم گم میکند و امسال نوبت رفتن برادربزرگم است. پدرم میگوید: شما ترسو هستید که دارید کشورتان را ترک میکنید ولی من فکر میکنم ترجیح میدهم یک ترسوی با آینده ای روشن باشم تا شجاعی که با حماقتش آینده خانواده و فرزندش را به باد میدهد. از همه مهم تر آنکه چرا باید تاوان شجاعتم را فرزندم بدهد؟ مگر خودم تاوان حماقت یا شجاعت نسل پدرم را ندادم که بی فکر و از روی خامی انقلاب کرد؟
مادرم میگوید برادرم خانه اش را اجاره داده و رفته توی یک واحد خالی پدرزنش زندگی میکند. حالا دیگر شماره ای ندارد. خانه ای ندارد. اسباب خانه اش را فروخته و در چندماه آینده خط تلفن همراهش هم خاموش یا واگذار میشود! برای مادرم بودن یعنی شماره خانه ای که آدرسش را بلد است و وسایلی که با آن آشنا شده و خط تلفنی که در تلگرام یا واتس اپ آنلاین باشد و برایش جایگزینی وجود نداشته باشد. شاید آدمی همین است بنده عادات، گاهی انقدر هستید که دیده نمیشوید و گاهی انقدر نیستید که نبودتان کمرنگ یا فراموش بشود. ولی خوش به حال آنی که وقتی هست بودنش لازم است و حس میشود و وقتی برود نبودش واقعا آدم را به فراموشی و خاطرات قدیمی نسپارد.
این را که گوش میکنم یاد نسل خودمان میفتم و میگویم این آهنگ دارد از رنجی که کشیده ایم و میکشیم از اینکه چرا مجبوریم برویم و نمانیم میگوید و قصه زندگی مان را خط به خط میخواند:
برادر بزرگم هم طی یک حرکت انتحاری بدون اینکه به کسی بگوید میخواهد راهی مملکتی غریب و دور بشود. این را هم اگر مامان پشت گوشی با غصه برایم تعریف نمیکرد نمیدانستم چون قصد ندارد فعلا به ما هم بگوید که الان یک سال است دنبال کارهایش است و الان منتظر ویزایش که بیاید تا برود. راستش را بخواهید هیچ حس غمگین یا ناراحتی ندارم چون به برادر بزرگم برعکس برادر کوچکتر هیچ حس تعلق خاطری ندارم چون هیچوقت آنجایی که بعنوان برادربزرگتر باید میبود و محبتش را ثابت میکرد نبود و نکرد. بعنوان خواهر کوچکترش گاهی تا جایی که میتوانستم حتی بیشتر از توانم برایش مایه گذاشته ام و از بابت خودم نگران نیستم. درواقع برای من برادر بزرگتر کسی بود که به خودش حق میداد توی زندگی شخصی و انتخاب هایم دخالت کند ولی وقتی لازم بود بعنوان پشتیبان هیچ حمایتی از من نمیکرد. تا الان سالی یکبار در دید و بازدید های عید میدیدمش الان نهایتش میشود چندسالی یکبار که توفیری برایم ندارد.
در هرصورت نصیحتم تنها به شما یک چیز است: اگر خواهر یا برادر خوبی نیستید، اگر برای مادرتان پسر یا دختر همراه و مهربانی نیستید، به جهنم ولی شعور و عاطفه داشته باشید و اگر قصد ترک وطن و خانوادهتان را دارید به خواهر و برادرهایتان هیچ، حداقل به پدرومادرتان زودتر از دو سه ماه قبل از خروجتان از کشور اطلاع بدهید شاید دلشان بخواهد بیشتر ببینندتان، شاید نیاز داشته باشند با رفتن تان کنار بیایند و آنرا هضم کنند شاید بهتر باشد برایشان کمی بیشتر از یک تلفن خشک و خالی ارزش قائل بشوید و قضیه را بگویید. شاید دلشان بخواهد سوگواری ها و دلتنگی هایشان را به جای دوماه و سه ماه در یکسال تقسیم کنند و کمتر آسیب ببینند. و شاید اینطوری کمتر از دستتان ناراحت بشوند. رفتن و ترک کردن خانواده یا کشورتان،خرید خانه، یا ماشین یا بچه دار شدن نیست که نگویید تا اگر بعدها فهمیدند خوشحال بشوند و بگویند شما چه زرنگ یا عاقل هستید که تابحال آنرا رو نکرده بودید،بلکه از شما آدم بی عاطفه و بیشعوری در ذهن اطرافیان تان میسازد که میگویند برایم ارزش قائل نشد حتی زمان بدهد نبود و رفتنش را هضم کنم و با آن کنار بیایم. این را از منی که حتی برایم اپسیلونی رفتن برادرم مهم نیست بشنوید که پشت گوشی بغض و ناراحتی مادرم را حس میکردم و نمیتوانستم در جوابش دلداری مناسبی پیدا کنم. باور کنید زود گفتنش نه حس حسادت دیگران را تحریک میکند نه دست و پای بلوری شما چشم خواهد خورد! متاسفانه یا خوشبختانه مردم انقدر دغدغه و مشکل دارند که وقت ندارند به شمای تحفه فکر کنند یا چشمتان بزنند.
آدم وقتی حتی به جود یک گلدان یا صندلی در خانه اش عادت کند در صورت شکستن یا نبودشان تا مدتها فقدان شان را حس میکند چه برسد به آدم! یک کمی برای خانواده ارزش قائل شدن، آدم را نمیکشد باور کنید!
شب ها قبل از خواب و گذاشتن ظرف ناهار و سالاد و میوه مرد برای فردایش،و خاموش شدن آخرین لامپ، مثل نگهبان قصر یا معبدی مقدس میروم و چفت در ورودی را چک میکنم بسته باشد و مرد کلیدش را رویش جا نگذاشته باشد(که سابقه اش در این مورد خراب است!) بعد در تراس را چک میکنم تا ببینم زبانه اش محکم بسته شده باشد.
شب بیداری یک روز مرا میکشد همین الان که بیخوابی و درد تخمدان ها نمیگذارد چشمهایم را ببندم، پرت شدم به شش سال پیش به خاطرات خوابگاهم، پری، فریبا، سیما حتی فرزانه! پنج نفر بودیم توی یک اتاق که شب های بهار و تابستان تهویه نداشت و گرما و خشکی آدم را میکشت. گاهی نیمه شب ها با صدای ناله و جیغ خفه خودم در خواب میپریدم و قبل از آنکه سایه سیاه بختکی خفه ام کند بیدار میشدم. بعد پناه میبردم به تخت دوستان نزدیکترم تا بتوانم بخوابم. میگویند بختک نشان استرس و افسردگی ست و من هردو را داشتم و آن ترم آخری بشدت احساس تنهایی و بی پناهی میکردم. درحالیکه با قهر و ناراحتی از مامان جدا شده بودم و برگشتم را تقصیر او میدانستم. روزی که برگشتم به خوابگاه همه توی اتاق، خواب بودند من یک دانشجوی ترم هشتی افسرده تنها بودم که چمدان سنگینش را به زور و بیصدا زیر یکی از تخت ها هل داد و رفت جایی را پیدا کند بنشیند تا اهل اتاق بیدار بشوند. یک روز هم یادم هست که از دانشکده برگشتم همه خواب بودند. سلانه سلانه و بیصدا لباسهایم را عوض کردم و کاپشن ضخیمم را پوشیدم رفتم توی نمازخانه همان طبقه نشستم پشت به ستون ها روبروی محراب اشک ریختم تا میتوانستم گریه و فین فین کردم. تا سیما که بیدار شده بود و دیده بود من نیستم توی نمازخانه پیدایم کرد و تا میتوانست بغلم کرد.
بدی خوابگاه این است که شما را بی خانه و بی پناه میکند و هیچوقت درست نمیدانید خانه تان کجاست؟ آنی که نه ماه سالتان را تویش سر میکنید یا آنجایی که سه ماه تعطیلات تابستانی را با والدین بی اعصاب و حوصله تان که تحمل تان را ندارند تویش سر میکنید. وقتی هم برمیگردید یک موجود ناشناخته ی منزوی و تنها هستید که با وجود خانواده احساس انزوا میکند و دلش میخواهد برگردد به خوابگاه و باز تنها بماند. جایی که خبری از غرهای والدین و گیرها و بدخلقی ها نیست و شما به حال خودتان گذاشته میشوید. اگر خوش شانس باشید بعد از دوره خوابگاه بروید سرکار یا برای خودتان خانه ای بیابید و بتوانید تک و تنها سر کنید. چون خودتان را جوان بالغی میدانید که دیگر احمقانه است ازش بخواهند مغز و فکر وانتخاب هایش را کنار بگذارد و بعد از 22 سال به میل والدینش زندگی کند. ولی تئوری مستبدانه خانه پدری این است: تا وقتی درخانه من زندگی میکنی به میل من رفتار میکنی و میروی و میایی.
مدتهاست شب های خوابگاه و ساختمان های خوابگاه و راهروهای تو در تویش در سلول های مغزم ته نشین شده و یادم نمیرود محوطه تاریک سلف و خوابگاه را، یادم نمیرود اتاق سرد و تاریکمان را که شب های زمستان از بادهای وحشی زمستانی، دیوارها و شیشه هایش میلرزید! یادم نمیرود شب آخرامتحانات ترم سه را که بوران بود فریبا پریود بود و من دم به دم چای وجوشانده به شکمش میبستم و فردایش راهی خانه برای تعطیلات بین دو ترم بودم. حتی هنوز بعد از گذشت ده سال، خواب همان در و دیوارها را میبینم و احساس جبر حتی توی خواب با من است وقتی به چراغ های لرزان شهر از پنجره خوابگاه نگاه میکردم و دلتنگ میشدم.
روزها و سالهای زیادی از آن روزها گذشته هنوز آن شهر به من حس غربت و تنهایی میدهد. و از آدمهای خوابگاهم چیزی به یاد نمیاورم. نمیدانم هرکدامشان الان کجایند چه میکنند؟ خوشحالند؟ غمگینند؟ خوشبختند یا بدبخت؟ از آن دوستی ها فقط برایم سیما مانده که هنوز از هم خبر داریم و گاه به گاهی همدیگر را میبینیم در دوشهر کاملا جدا! تنها خاطرات شیرینم برمیگردد به روزهایی که با سیما و فریبا گذراندم ولی الان نمیدانم فریبا کجاست چه میکند؟ خوشحال است یا غمگین؟ کاش خوشحال باشد.
مرد میگوید چرا غمگینم؟ میگویم من؟ نه! میگوید ته چشمهایت، عمق وجودت یک چیز غمگین وجود دارد بگو! خودم را میزنم به آن راه و گیج میشوم و کمی میگردم و میگویم نه چیزی نیست. ولی ته ته دلم را که میگردم میدانم دلم برای فریبا تنگ شده و بشدت دوست دارم بغلش کنم و حالش را پبرسم. امیدوارم خوب باشد.
عادت ها مریضی اند. هفت ماهی عادت کرده بودم شب ها تا دیروقت بیدار بمانم و ترجمه کنم حالا کتاب تمام شده و من شب ها تا دیروقت بیدارم و نمیدانم به جایش چه کنم! چند شبی ست می نشینم و میچکا کلی را میخوانم. وبلاگی که سالهاست خوابیده و صاحبش خانم معلم شمالیست که حالا احتمالا دختر نوجوانش دانشجو شده، خواندنش آرامم میکند و باعث میشود راحتتر بخوابم، مکان ها، آدم ها و رنگ هایی که دلچسب اند. مدتی به صورت جسته گریخته وقتی هنوز یک دانشجوی کارشناسی بودم دنبالش میکردم و از سر کنجکاوی سری زدم و دیدم مثل خیلی از وبلاگ ها به حالت خواب و دی اکتیو درآمده.
بخشی از مهمان های سالی ماهی یکبارم دوستان دوران دانشجویی هستند که میایند و گاهی ناهار مهمانم میشوند بعد سر ناهار میگویند وای! چقدر خوردم! دلم درد گرفت! من هم به رسم مادر ومادربزرگم تا سر حد مرگ مهمان نوازی میکنم و خوراکی به خوردشان میدهم. ما زنها از یک جایی به بعد تکرار مکررات مادر و مادربزرگ ها و اجدادمان هستیم.
هوا گرم است بدنم زود آبش تمام میشود زود سردرد میگیرم. زود کلافه میشوم و روزهای کشدار و تبدارم دیر شب میشوند! مادر و مادر همسرم عصرها و غروب ها زنگم میزنند و گوش میکنم، دردل میکنند، غصه میخورند، غیبت میکنند و تعریف میکنند بعد یک جایی خسته میشوند و حرف هایشان تمام میشود و یکهو قطع میکنند! زنها اینطوری اند انگار یکهو لبریز میشوند و بعد اگر کسی یا جایی را نداشته باشند برایش حرف بزنند از درون می ترکند!
دوستی دارم که برای اولین بار ناخواسته مادر شده بود غمگین وافسرده و عصبی بود، الان میداند دخترکی در راه دارد و حتی اسمش را هم انتخاب کرده و دوستش دارد. و من هم برای دخترک ذوق زده لباس نوزادی و جوراب صورتی میخرم و قربان صدقه روی ندیده اش میروم و مامانش میگوید اولین کسی هستم که برای دخترکش لباس خریده!
از جایی شنیدم صمیمی ترین دوست دوران کارشناسیم رکب خورده از همسر عاشقی که سه چهارسال برایش ادعای عاشقی میکرد. یکهو از درون فرو پاشیدم و تازه فهمیدم دلیل آن همه غر و ناله و پست های غم انگیزش در صفحات مجازی چه بود! خودم را مقصر میدانم که به دوستم گفتم پسر خوبی ست و آینده ای دارد. ولی از دوستم هم تعجب میکنم که این موضوع را توی دوران عقد و نامزدی فهمیده و الان چهارسال پنج سال است که دارد با طرف زندگی میکند. میترسم حتی پیغامش بدهم خوبی؟ اوضاع خوب است؟ حرفم را عوض میکنم آدم ها را نمیشود شناخت حتی اگر چندسال باهم رفاقت کنید و بروید و بیایید و تهش طرف از عاشق دلخسته شما به مردی تبدیل شود که یواشکی با دوستتان لاس خشکه میزند!درحالیکه بار اولش هم نبوده! حتی الان دوست خودم را هم درست نمیشناسم که از زنی قوی و مستقل به زنی ساکت و آبرودار تبدیل شده است.
هنوز که هنوز است دلم زندگی بی دغدغه و ترس میخواهد در شهری شمالی و زیبا و آرام، دلم ذهن آرام میخواهد، دلم نوشتن میخواهد، دلم گلدوزی و خیاطی و انواع واقسام هنرهای دستی را میخواهد. این را از جستجوی عکس هایم در تامبلر و پینترست و فالو های اینستاگرامم میفهمم. چند روزی هم هست که مادربزرگ وار آش و سوپ و کیک و شیرینی می پزم از انواع خورشت ها و دلمه گرفته تا لواشک پختن در سینی روی بزرگم! خدا آخر و عاقبت تمام زن های غمگین و ساکت را بخیر کند.
از چیزهایی که اگر فرزند داشتم در این سرزمین بی در وپیکر یادش میدادم این ها بود:
1) هیچوقت برای گرفتن حقت گریه نکن و بجنگ و طلبکار باش چون حق را میگیرند نه گدایی میکنند نه از گرفتنش می ترسند! (تمام کتاب های حقوق شهروندی را پیدا میکردم و باهم میخواندیم و یاد میگیرفتیم)
2) من و پدرت فقط پدر و مادرت هستیم. صاحبت نیستیم. حق نداریم به جای تو فکر کنیم تصمیم بگیریم یا نظر بدهیم. چون تو خودت عقل وقوه تشخیص داری.
3) اگر چیز بزرگی از زندگیت میخواهی برایش بجنگ و صبوری کن توی این دنیای بی صاحب هیچ چیزی را مفتی و بدون زحمت بدست نمی آوری حتی جایزه هایی که برایت خواهیم خرید.
4) اگر کسی راجع به تو، سبک زندگیت، انتخاب هایت و حتی چیزی که میپوشی نظر داد و دخالت کرد حق داری محکم توی دهنش بزنی و بگویی به خودم مربوط است.
5) تو به اندازه کافی زیبا، قوی، مهم و ارزشمند هستی پس هیچوقت خودت را دست کم نگیر و برای کسی پایین نیاور چون ارزشت را اول خودت خوب میدانی بعد دیگران.
6) برای لطفی که در حق کسی میکنی انتظار یا توقع جبران نداشته باش دنیا جای بده بستان است و حتی اگر طرف مقابلت قدر یک اپسیلون توانایی یا شعور جبران را نداشته باشد، دنیا جور دیگری برایت جبران خواهد کرد.
7) تا میتوانی بخوان، ببین، سفر کن و آدم ها را بشناس تا دنیا را راحت تر و بهتر هضم و درک کنی و یاد بگیری که همه چیز را میشود تقسیم کرد حتی غم، درد و تنهایی را و مجبور نیستی هیچ چیزی را یک تنه تحمل یا صبر کنی. آدم ها برای بودن کنار هم بوجود میایند چه دوست باشند چه عشق چه پدرو مادر و چه همکار.
8) بدان هرچه که باشی یا بشوی باز ما دوستت خواهیم داشت و حمایتت میکنیم و تا ابد عاشقت می مانیم.
دومین تلاشم برای مترجم شدن بعد از هفت ماه تایپ و ترجمه و ویرایش تمام شد! کتابی بود با پاراگراف های طولانی و عبارات درازی که با یک فعل به پایان میرسند! با فونتی ریز که حجم دویست صفحه ای اش را به راحتی حدود چهارصد صفحه میتوان حساب کرد. اولین تلاشم را هنوز بعد از یک سال نتوانسته ام چاپ کنم که یک رمان فرانسوی نوجوان است و فقط میگویند نثر و ترجمه اش روان است ولی کاغذ گران!
این دومی را با پادرمیانی استادی دارم چاپ میکنم که نقد ادبی بود و زبانش انگلیسی و نثرش سنگین و ادبی! به خودم افتخار میکنم که توانستم تمامش کنم و امیدوارم روزی تمام تلاش هایم را برای مترجم شدن بتوانم چاپ کنم و بروم سراغ داستان های کوتاه و نوشته های خودم که شاید روزی آنها هم ارزش چاپ کردن را داشته باشند.