مرا گویی کجایی؟ من چه دانم
عادت ها مریضی اند. هفت ماهی عادت کرده بودم شب ها تا دیروقت بیدار بمانم و ترجمه کنم حالا کتاب تمام شده و من شب ها تا دیروقت بیدارم و نمیدانم به جایش چه کنم! چند شبی ست می نشینم و میچکا کلی را میخوانم. وبلاگی که سالهاست خوابیده و صاحبش خانم معلم شمالیست که حالا احتمالا دختر نوجوانش دانشجو شده، خواندنش آرامم میکند و باعث میشود راحتتر بخوابم، مکان ها، آدم ها و رنگ هایی که دلچسب اند. مدتی به صورت جسته گریخته وقتی هنوز یک دانشجوی کارشناسی بودم دنبالش میکردم و از سر کنجکاوی سری زدم و دیدم مثل خیلی از وبلاگ ها به حالت خواب و دی اکتیو درآمده.
بخشی از مهمان های سالی ماهی یکبارم دوستان دوران دانشجویی هستند که میایند و گاهی ناهار مهمانم میشوند بعد سر ناهار میگویند وای! چقدر خوردم! دلم درد گرفت! من هم به رسم مادر ومادربزرگم تا سر حد مرگ مهمان نوازی میکنم و خوراکی به خوردشان میدهم. ما زنها از یک جایی به بعد تکرار مکررات مادر و مادربزرگ ها و اجدادمان هستیم.
هوا گرم است بدنم زود آبش تمام میشود زود سردرد میگیرم. زود کلافه میشوم و روزهای کشدار و تبدارم دیر شب میشوند! مادر و مادر همسرم عصرها و غروب ها زنگم میزنند و گوش میکنم، دردل میکنند، غصه میخورند، غیبت میکنند و تعریف میکنند بعد یک جایی خسته میشوند و حرف هایشان تمام میشود و یکهو قطع میکنند! زنها اینطوری اند انگار یکهو لبریز میشوند و بعد اگر کسی یا جایی را نداشته باشند برایش حرف بزنند از درون می ترکند!
دوستی دارم که برای اولین بار ناخواسته مادر شده بود غمگین وافسرده و عصبی بود، الان میداند دخترکی در راه دارد و حتی اسمش را هم انتخاب کرده و دوستش دارد. و من هم برای دخترک ذوق زده لباس نوزادی و جوراب صورتی میخرم و قربان صدقه روی ندیده اش میروم و مامانش میگوید اولین کسی هستم که برای دخترکش لباس خریده!
از جایی شنیدم صمیمی ترین دوست دوران کارشناسیم رکب خورده از همسر عاشقی که سه چهارسال برایش ادعای عاشقی میکرد. یکهو از درون فرو پاشیدم و تازه فهمیدم دلیل آن همه غر و ناله و پست های غم انگیزش در صفحات مجازی چه بود! خودم را مقصر میدانم که به دوستم گفتم پسر خوبی ست و آینده ای دارد. ولی از دوستم هم تعجب میکنم که این موضوع را توی دوران عقد و نامزدی فهمیده و الان چهارسال پنج سال است که دارد با طرف زندگی میکند. میترسم حتی پیغامش بدهم خوبی؟ اوضاع خوب است؟ حرفم را عوض میکنم آدم ها را نمیشود شناخت حتی اگر چندسال باهم رفاقت کنید و بروید و بیایید و تهش طرف از عاشق دلخسته شما به مردی تبدیل شود که یواشکی با دوستتان لاس خشکه میزند!درحالیکه بار اولش هم نبوده! حتی الان دوست خودم را هم درست نمیشناسم که از زنی قوی و مستقل به زنی ساکت و آبرودار تبدیل شده است.
هنوز که هنوز است دلم زندگی بی دغدغه و ترس میخواهد در شهری شمالی و زیبا و آرام، دلم ذهن آرام میخواهد، دلم نوشتن میخواهد، دلم گلدوزی و خیاطی و انواع واقسام هنرهای دستی را میخواهد. این را از جستجوی عکس هایم در تامبلر و پینترست و فالو های اینستاگرامم میفهمم. چند روزی هم هست که مادربزرگ وار آش و سوپ و کیک و شیرینی می پزم از انواع خورشت ها و دلمه گرفته تا لواشک پختن در سینی روی بزرگم! خدا آخر و عاقبت تمام زن های غمگین و ساکت را بخیر کند.
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.