یک بچه گربه توی حیاط ما گرفتار شده و راه خروج را بلد نیست! چند روزی هست میو میو اش توی راه پله و حیاط شنیده میشود. گرسنه که میشود از همه بیشتر صدایش میاید. هیچکس درست نمیداند اینجا چه میخواهد یا چه میخواسته که پایش به ساختمان ما باز شده، نه آنقدر کوچک است که قادر به نگهداری از خودش نباشد نه آنقدر بزرگ که از آدم ها نترسد.  مشکل اصلی این است که تا صدای پای آدمی را میشنود فرار میکند و جوری قایم میشود که نتوانی پیدایش کنی.

نمیدانم دوستم میگوید حتما از آدم جماعت کتک خورده و ترسیده هرچه که هست از دست من فقط همین قدر برمیاید که کاسه شیرش را پر کنم و نگذارم بمیرد! چون هیچکس در این ساختمان مرده یا زنده این زبان بسته برایش مهم نیست! حتی دنبالش نمیکنند تا از در خروجی بیرون برود و آزاد بشود. کارم به جایی رسیده که از صدای میو میو اش نصفه شبی میایم تا ببینم کجا مانده یا چه میکند. گاهی خسته، گاهی خواب، گاهی خیره به مورچه های توی باغچه وقتی شکمش سیر باشد. 

امیدوارم جمعه صبح با مرد بالاخره راه خروج را نشانش بدهیم و از زندانش آزادش کنیم فقط اگر تا فردا را دوام بیاورد.