خسته ام از زمین و از زمان مرا هفت کوچکی بکش در آسمان
دیروز نویسنده مورد علاقه نوجوانیم فوت شد. بشدت غمگین شدم و دلم برای آن روزهای دورم تنگ شد. امیدوارم جایش وسط بهشت باشد که با قصه های شیرینش سالهای نوجوانیم را کمی روشن کرد.
امروز خسته و ناامید از تلاش برای ایمیل زدن و استاد پیدا کردن بیدار شدم و حالم به هم خورد از این همه نشدن ها توی زندگیم. دقت کردم و دیدم توی پانزده سال گذشته برای هرچیزی تلاش کرده ام یا نشده یا انقدر دیر شده که دیگر برایم ارزشی نداشته. امروز به مرد گفتم با تمام وجود دلم میخواهد از این مملکت بروم. هرکاری هم که بگویی کرده ام تا استادی را پیدا کنم و بروم آن سر دنیا درس بخوانم. بعد فحش دادم به آن استاد احمق خارجی که یک سال من را سرکار گذاشت و وقتم را تلف کرد که میخواهم به عنوان دانشجو بگیرمت و آخرش من را ارجاع داد به مدیر دپارتمان و جلسه که آنها هم مرا رد کنند و از سرشان باز کنند.
حالا فقط عصبانیم از اینکه چرا به هر دری که میزنم بسته است و انقدر روبرویم دیوار و نشدن است!به هر استادی هم که ایمیل میزنم یا در شرف بازنشستگی ست یا نمیتواند دانشجو بگیرد یا زمان گرفتن دانشجو در دانشگاهشان گذشته!این همه سمجی و پیگیری از من و اینهمه نشدن توی زندگیم واقعا اعصابم را به هم ریخته و عمیقا ناراحتم میکند. روزهایی هست که در زندگیم احساس بیزاری از آدمها، شهر و کشورم دیوانه ام میکند. دیروز حرف از نرفتن نخبگانی بود که توی این مملکت مانده اند و اسیرند گفتم هرکس که میتوانسته و نرفته خریت کرده. منی که خودم نزدیک یک سال و نیم است اسیر پروژه رفتن بوده ام و نشده هنوز دارم بال بال میزنم.حالا آنی که میتواند و نرفته حماقت فقط از سمت خودش است.
نمیدانم نتیجه این همه نشدن ها و تلاش های بی وقفه ام برای زندگی چه میشود. فقط همین را میدانم گاهی شما به هر دری میزنید و هرکاری میکنید ولی انگار نمیشود نمیخواهد که بشود.
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.