دنیای قشنگ نو
دوستم ویدیویی از خواهرزاده یک سال و نیمه اش فرستاده که وسط پیاده رو میدود سمت شیر زرد رنگ آتش نشانی و بغلش میکند و قربان صدقه اش میرود به این خیال که هاپویی چیزی ست! به دوستم گفتم: چقدر بچه ها نو اند چقدر تصوراتشان از دنیای پیرامون شان جالب و خنده دار و جذاب است! شاید حتی دلیل اینکه ما آدم بزرگ ها بچه دار میشویم همین دوری از ملال و تکرار روزمره مان و وارد شدن به دنیای جذاب و خنده دار فرزندمان باشد. اینکه با او یکبار دیگر دنیا را کشف کنیم و به نظرمان همه چیز از نو جالب و جدید بیاید. انگار این بچه راهی برای این باشد که از تمام کلمات و مفاهیم زندگیمان یکبار آشنایی زدایی کنیم و دوباره آنها را از نو تعریف کنیم. به دوستم گفتم شاید یکی از دلایلی که به نظرم بچه ها فقط تا 7سالگی جذابند همین باشد، اینکه تا قبل رسیدن به این سن همه چیز را کشف میکنند و بعد به یک انسان عادی و معمولی مثل ما تبدیل میشوند که دیگر دنیا برایشان جذابیت کشف ندارد. بچه ها احتمالا تنها چراغ های سو سو زن این دنیای زشت تاریک و ملال آور ما آدم بزرگها هستند و احتمالا به همین خاطر به الزام وجودشان در این دنیا اهمیت میدهیم.
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.