قبل از اینکه متأهل بشوم زنی بودم که همه ی کارهایم را خودم میکردم. خودم را میبردم دکتر و داروهایم را میگرفتم. آمپولهایم را میزدم. خودم را میبردم آزمایشگاه و آزمایش میدادم یا میرفتم چشم پزشکی و عینک فروشی عینکم را عوض میکردم. روزهایی که خیلی مریض بودم برای خودم محض دلداری کمپوت و نان تازه میخریدم. سرما که میخوردم برای شام سوپ یا آش می پختم یا برای صبحانه فردایم سرکار فرنی میپختم. این کارها را میکردم تا زودتر خوب بشوم و به روال عادی زندگیم برگردم. روالی که در آن باید قوی و مقاوم و تنها در برابر مشکلاتم می جنگیدم چون دوست نداشتم ضعیف و طفلکی به نظر بیایم. دیگر برایم عادت شده بود اگر کسی نپرسد حالت خوب است؟ نتیجه آزمایشت را گرفتی؟ دردت کم شد؟ سرفه هایت خوب شد؟ قبل از اینکه مرد بیاید توی زندگیم هیچکدام این سؤالات توی زندگیم معنایی نداشت. کسی نبود که بابت تلاش ها یا زحماتم توی خانه مان ازم تشکر کند و همه چیز برایم حکم وظیفه داشت و لطفی در کار نبود! 

مدتها گذشت تا عادت کنم آدم تنهایی دکتر نمیرود! وقتی جان ندارد لازم نیست توی صف داروخانه بایستد یا تنهایی سرم اش را بزند و برگردد خانه! خیلی گذشت تا عادت کردم مرد تا آزمایشگاه و مطب دکتر همراهیم کند.تا قبل از آن فکر میکردم آدمها کارهای مهم تر از من دارند که لازم نیست همراهم بیایند یا حداقل پشت تلفن احوالم را بپرسند.فکر میکردم روال دنیا این است که  دست دردهایت را دنبالت بکشی و ببری شان دکتر و در تنهایی و سکوت آنقدر صبر کنی تا خوب بشوند و به کسی هم ننالی و چیزی نگویی. فکر میکردم لازم نیست حتما دستت دردنکند و تشکر را بشنوی تا احساس رضایت کنی از وجودت. از بس که همین ها را تجربه نکرده بودم. 

میدانید دیروز که عین دیوانه ها برای همه چیز و هیچ چیز گریه میکردم و اشک میریختم، دیروز که فکر میکردم دنیا برایم تمام شده وقتی مرد بغلم کرد و گذاشت هرچه میخواهم گریه کنم،وقتی محض همراهی و دلداری برایم خانه را جارو کرد و محض همراهی با من تا فلان خیابان آمد تا دمپایی روفرشی و قرصی را که ماهها بود کمیاب شده بود پیدا کنم و بخرم، فهمیدم مهم بودن یعنی چه، فهمیدم یک دوره 27 ساله تنها بودن و ادامه دادن چقدر سخت بوده و من نمیدانستم چون هیچوقت بهترش را توی زندگیم نچشیده بودم. فهمیدم اولویت بودن چه معنایی دارد وقتی هیچ چیزی مهم تر از شما نیست.