طی یک هفته گذشته امتحان زبان داده ام. برادر بزرگم از ایران رفت. دو روز مهمان داری کرده ام و با مادرم رفتیم پرده بخریم. و بعدش هم پریود شدم. تازه دیروز هم جواب امتحانم آمد و به استادی ایمیل زدم. این یک هفته جوری از سرم گذشته انگار یک ماه باشد! میگویند:مگر دلت برای برادرت تنگ نمیشود؟ غصه نمیخوری؟ گفتم نه آخر چرا غصه بخورم؟ برادرم با زنش رفت خدا را شکر که تنها نبود. خدا را شکر که از این جهنم رفت و قرار است جایی زندگی کند که استرس هرروز و هرشب موهایش را نریزاند و نگران فردایش نباشد.

خوشحالم که رفت جای دیگری بچه دار بشود، جایی که نگران خرج پوشک و لباس و شیرخشک بچه اش نباشد و نترسد که فردا که مدرسه رفت چه بر سرش میاید. خوشحالم که رفت تا زندگی کند و از لحظه هایش لذت ببرد. چرا غمگین بشوم که چرا اینجا نماند؟ مگر اینجا چه داشت که باید میماند اصلا؟ از من بود حتی حاضر بودم خواهرم هم راهی قاره و کشوری دور بشود ولی آرامش داشته باشد و کمی هم زندگی کند. دلم فقط برای مادرم میسوزد که هر بچه اش افتاده یک گوشه از این دنیا  ولی خودش هم خوب میداند که بچه هایش سالهاست زندگی نکرده اند و برای هرچه دارند جنگیده اند و پدرشان درآمده! میداند که اگر رفتند اگر میروند برای این ست که دیگر امیدی به درست شدن چیزی ندارند. انگیزه ای  ندارند و خاکستر آرزوهایشان را سالها پیش دفن کرده اند.

شبها گاهی موقع خواب به همین یک لحظه دردناک جدایی از مادرم در فرودگاه فکر میکنم و دیوانه میشوم. یکهو بغض گلویم را میگیرد و یاد این شعر حبیب میفتم که میخواند:  مادر بی تو تنها وغریبم آتاق خالیم بی تو چه سرده! و ناگهان دلم هری میریزد پایین و بعد یاد بابا میفتم و با خودم فکر میکنم خدا این دو را برای هم تا ابد حفظ کند و کنار هم بمانند حتی بدون وجود ما بچه های عتیقه شان!