مرد گلفروش گفت:دیر به دیر بهش آب بده بذار شپشک نزنه.

به حسن یوسفم یادم رفته بود آب بدهم جوری که برگهایش ولو و خودش خمیده شده بود. رفتم آبپاشم را آوردم یک دل سیر آبش دادم و دلجویی کردم و عذر خواستم. کمی ناز کرد و بعد از یک ساعت دوباره سرحال و سرپا شد. حالا شده حکایت ما آدمها همدیگر را میشکنیم و نادیده میگیریم بعد که نوبت عذرخواهی و جبران و دلجویی میشود خودمان را میزنیم به آن راه که: ای بابا خب حالاپیش میاد شد دیگه! ببخش و فراموش کن!