از دروس معرفت و اخلاق اسلامی و غیر اسلامی
مرد گلفروش گفت:دیر به دیر بهش آب بده بذار شپشک نزنه.
به حسن یوسفم یادم رفته بود آب بدهم جوری که برگهایش ولو و خودش خمیده شده بود. رفتم آبپاشم را آوردم یک دل سیر آبش دادم و دلجویی کردم و عذر خواستم. کمی ناز کرد و بعد از یک ساعت دوباره سرحال و سرپا شد. حالا شده حکایت ما آدمها همدیگر را میشکنیم و نادیده میگیریم بعد که نوبت عذرخواهی و جبران و دلجویی میشود خودمان را میزنیم به آن راه که: ای بابا خب حالاپیش میاد شد دیگه! ببخش و فراموش کن!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۸ ساعت 17:9 توسط مرضیه
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.