اندر نصایح این گونه من به شما جوانان و حتی پیران این مملکت
یک سری از آدمها انگار بای دیفالت ناراحت و ناراضی اند. همیشه یک چیز وجود دارد که ناراحتشان کند و هیچوقت قدر داشته ها و نعمات دم دستی شان را نمیدانند. انقدر این چندسال دورم پر بود از این دوستان و اطرافیان که مجبور شدم از همه یا فرار کنم یا منجر شد به بلاک و تعویض شماره و حذف اکانتم از صفحات مجازی!
میدانم اوضاع مملکت بد است. آدم ها غمگینند. ندارند و نمیتوانند مثل دوسال پیششان زندگی کنند. اما تو را به خدا درک کنید شاید دیگران هم قدر شما مشکل و گرفتاری دارند و حوصله بساط آه و ناله شما را نداشته باشند. بدتر از همه آدمهای پیری هستند که سر بیحوصلگی و دل نازکیشان همه اش گریه وزاری راه میندازند انگار نه انگار که همین آدمها وقتی به سن وسال من نوعی بودند انقدر بی دغدغه و در آرامش زندگی کرده اند که جز بساط مهمانی و شب جمعه و یا بچه دار شدن و زاییدن کاری نداشته اند. من نوعی اگر بخواهم خودم را، زندگیم را و شرایط الانم را با آن پیر غرغرو مقایسه کنم که ده هیچ عقبم!
نمیدانم من اگر به سن این آدمها برسم چه خواهم شد. فقط این را میدانم با اینکه زندگیم سخت است. جوانیم در این مملکت حرام و سوخت شد و چیزی از آن نفهمیدم. با اینکه من و مرد پول سفرهای بزرگ و خوشگذرانی های اساسی را نداریم. با اینکه خانه نداریم و اجاره نشینیم. با اینکه نمیدانیم با این وضع رو به ویرانی کی میتوانیم بچه ای داشته باشیم و هزاران با اینکه دیگر... این راهش نیست غر زدن و ناله کردن فقط پیرتر و غمگین تر و ناراحتترم میکند. میدانم اگر هی بخواهم نداشته هایم را به رویم بیاورم خودویرانی ست. میدانم هنوز دلخوشی یک روز کوهنوردی، دوروز مسافرت چندساعته کوتاه حس خوبی برایم دارد. میدانم ناله و نفرین و گریه زاری دردی از من دوا نخواهد کرد پس چرا روزها و لحظه هایم را به کام خودم و دیگران تلخ کنم؟
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.