بعضی آدم ها در طول زندگیم برایم حکم تونل یا ایستگاهی موقتی را داشته اند. یعنی یک طوری بوده اند انگار برای مدتی کوتاه کنارشان توقف کرده ام و بعد چون دیدم بود یا نبودشان هیچ تأثیر مهم یا مثبتی در زندگیم نداشته به راحتی از دفترچه ارتباطات ذهنی ام حذف شده اند و در طول خاطرات جوانی گم شده اند. داشتم نگاه میکردم یک سری از دوستان گذشته را که با اینکه الان ازدواج کرده اند و تغییر کرده اند باز برایم همان آدم های یبس ونچسب پنج سال پیشند که وقت گذراندن کنارشان چیزی به من اضافه یا کم نمیکرد. 

میدانم خودخواهی ست اگر اینطور بگویم ولی حس میکنم آدمی که هیچ حس مثبتی برایم نگذارد یا چیزی یادم ندهد و من از وجودش تأثیری نپذیرم به درد دوستی نیمخورد و صرفا برای وقت گذرانی خوب است. شاید منطقی نباشد شاید هم باشد نمیدانم. ولی حالا در استانه سی سالگی صرفا دو تا سه تا دوست صمیمی دارم و حس میکنم همینقدر شاید برایم کافی باشد. 

میدانید حس میکنم آدمها هرچقدر هم دوروبرشان شلوغ باشد باز هم در بیان خودشان الکن و گاهی تنهایند و برای فهماندن خودشان به دیگران ناتوان اند. هر آدمی با هر باگ و یا نقطه مثبتی نمیتواند یک بخشی از درونش را برای دیگران تعریف کند و خودش را درست بفهماند انگار. 

چیزی که در نهایت میخواهم این است که همینطور کشکی و بیخودی از این دنیا نروم و از خودم یادگاری باقی بگذارم. حالا میخواهد کتاب باشد. ترجمه، نقاشی یا هر اثر هنری که بعدها من را به یاد دیگران بیاورد و ماندگارم کند.