قبل از آنکه تمام بشویم
این روزها مشغول پیدا کردن عکس پنجره و آبرنگ کشیدن روی بوم و طرح زدن روی کارهای سفالم هستم. هروقت از دنیا میبرم میدوم به بغل نقاشی و سفالگری و برای چندساعت غم هایم بار و سنگینی شان را از دست میدهند. این روزها کتاب ها و صفحات شان را میبلعم و سر صبر وحوصله دو سه تا کتاب را همزمان میخوانم و رج های بافتنی ام را تند تند میبافم تا به نتیجه برسم انگار یکی به من گفته باشد قبل از آنکه خیلی دیرت بشود و تمام بشوی کارهایت را تمام کن و به انجام برسان.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 0:6 توسط مرضیه
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.