آرزوهای یک شهروند جهان سومی
انرژی و جان آنچنانی برایم نمانده کمی خسته و کمی دلتنگ و کمی ناامیدم. امیدوارم یک روز بیایم اینجا و از روزها و خبرهای خوب بنویسم. یک روز بالاخره از خاطرات خوش و اتفاقات امیدوارکننده و روزهای پیش رو بنویسم و دیگر نگران چیزی نباشم. دلم لک زده برای یک زندگی عادی و نرمال به دور از استرس، بی پولی و ناامیدی و ترس از روزهای آتی.
+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 0:31 توسط مرضیه
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.