چو تخته پاره بر موج
نشسته ایم دوباره منتظر به اینکه نتیجه توافقات ایران برای رفع تحریم های چهارساله چه میشود!اگر رفع نشود چه میشود؟ مرد میگوید خسته شدم از بس منتظر نشستم و نگاه کردم که ببینم عاقبت کار چه میشود! ببینم کی میتوانم پول جمع کنم خانه بخرم و زندگی نرمال داشته باشم. پس کی زمان آن میرسد که من گیر و گرفتار رفع نیازهای اولیه ام نباشم و نقشه بکشم بروم سالی یکبار مسافرت خوب، نقشه بکشم بروم مثلا ژاپن بازی های المپیک را ببینم! خسته شدم از این همه انتظار و تلف شدن عمرم. من هم مثل او خسته ام از انتظار از به ثمر ننشستن آرزوهای عادی معمولم خسته ام. گفتم: شده ایم مثل یک بیمار توی کما که منتظر است به هوش بیاید و به زندگی عادی اش برگردد. سه سال است و امسال میشود چهارسال که ما زندگی نکرده ایم نفس نکشیده ایم و همچنان چشم انتظار روزهای خوب برای یک زندگی نرمالیم. من هم خسته ام خسته تر از خسته ام!
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.