ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
مرد خسته و غمگین وافسرده است. به کوچکترین بهانه ها با آدمها بحث یا دعوا میکند. با مشتری هایش دعوا راه می اندازد. غر میزند. ابراز ناامیدی میکند و به نظرش هیچ چیز زیبا و روشن نیست. کاری از دستم برنمیاید فقط میتوانم باز هم زور بزنم و تلاش کنم شاید راهی برای فرار و رفتن از این ممکلت پیدا کنم و بتوانیم بخت مان را جای دیگری امتحان کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 11:34 توسط مرضیه
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.