دنیاهای موازی
امشب عمیقا و به طرز ترسناکی غمگین و تنهایم. کسی را ندارم برایش بگویم چه حال بد خرابی دارم و نزدیک ترین دوست دوران کارشناسی ام زده رباط صلیبی پایش را پاره کرده و تحت مداوا و منتظرنوبت عمل جراحی ست. طبیعی ست که نمیتوانم توی این شرایط سخت به او بابت روزگار سیاهم ناله کنم و انتظار غمخواری داشته باشم.
امشب پستی خواندم از دختری مهاجر که نوشته بود توی دنیای موازی ما همگی توی یک کشور زندگی میکنیم و لازم نیست توی 30سالگی خودمون رو با فرهنگ کشور جدید وفق بدیم. بعد با خودم فکر کردم من تو دنیای موازی چجوری ام؟ احتمالا توی دنیای موازی یک هنرمند شناخته شده یا نویسنده یا مترجم موفقم. دیگر از چاپ شدن نوشته هایم خجالت نمیکشم و بابت ممیزی های ترجمه هایم و حذف محتوای کتاب نگران نیستم. نمیخواهم توی 32 سالگی به کشور دور مهاجرت کنم یا از کشور خودم فرار کنم. مجبور نیستم نگران فرداهایم باشم. لنگ نیازهای اولیه زندگی نیستم. نگران فرزند دنیا نیامده و آینده ی نامعلوم خرابش نیستم.
هی روز و شب با خودم نمیگویم بالاتر از سیاهی که رنگی نیست دیگر از این بدتر که نمیشود! هی مجبور نیستم خودم را با شرایط گندتر و بدتر زندگی و نداشته هایم وفق بدهم و عادت کنم. توی دنیای موازی من یک آدم نرمالم با یک زندگی عادی و آرزوهای دست یافتنی. کلی سفر رفته ام. کلی جاها را دیده ام و پاسپورت کشورم بی ارزش نیست و نگران بالا رفتن دلار و یورو و خرج روزانه ام نیستم. توی دنیای موازی من خاورمیانه متولد نشدم. بابت زن بودنم شرمنده و معذب نیستم. میتوانم عادی زندگی کنم مثل بیشتر آدمهای دنیا. توی دنیای موازی آدم خوشبخت تر و خوشحالتری هستم احتمالا.
معلم بوده ام. کارمند شده ام. بیکار شده ام و باز معلم شدم. ترجمه می کنم. می نویسم. کتاب می خوانم. هنر را دوست دارم. نقاشی و سفالگری را هم. زبان خوانده ام و بعد فرار کردم و برای چندسال به بغل امن هنر و تئاتر و ادبیات پناه بردم. نوشتن را دوست دارم. دلتنگی هایم، غم هایم و دردهایم را با همه ی سنگینی شان دوست دارم. و جهانم به آرزوها و امیدهایم روشن و زنده می ماند.