دوستی کی آخر آمد؟

از من پیرزن این را قبول کنید که شما اگر بهترین و ناناز ترین همسر دنیا را هم داشته باشید باز هیچکس نمیتواند جای دوست تان را برایتان بگیرد. همسرتان نمیتواند جای دوستی 17 ساله ای را که داشتید پر کند. چرا؟ چون قبل از اینکه با این آدم آشنا بشوید و با او ازدواج کنید دوستتان سالهای سال همراهتان بود. همانطور که والدین شما و خانواده شما نتوانستند جای دوست را برایتان بگیرند همسرتان هم نخواهد توانست. انقدر نقش ها را با هم قاطی نکنید. انقدر همسرتان را درگیر روابط  دوستی تان نکنید. شما میتوانید با یک دوست سالهای سال روابط دوستانه داشته باشید بدون آنکه همسرانتان یا فرزندانتان را داخل رابطه تان جا بدهید. این را بفهمید و همین الان قدر دوستی هایتان را بدانید اگر ندانستید ده یا بیست سال دیگر خواهید فهمید. امیدوارم وقتی این را درک میکنید که نه همسر نه فرزند و نه هیچکس دیگر نمیتواند جای معرفت دوست تان را بگیرد و کنارتان بماند، دیگر خیلی دیر نشده باشد. آدمها همانقدر که به پدرو مادر و خواهر و برادر نیاز دارند همانقدر که به همسر و فرزند نیاز دارند به دوست شان محتاجند. کسی که خارج از تعهدات خونی و خانوادگی با تمام وجود دوستشان دارد و در مواقع لزوم کنارشان میماند. این را از یاد نبرید. 

بله برای من نظر حافظ خیلی مهم است

امروز روز تولدم بود. تمام غصه ها و اتفاقات و آدمهای بد زندگیم را به یک ورم گرفتم و رفتم برای خودم برشی از یک کیک شکلاتی تزیین شده خریدم. کرفس خریدم و برای خودم خورش کرفس پختم. قدیمی ترین دوست دوران کارشناسیم روز تولدم یادش بود و به من تبریک گفت و ذوق مرگم کرد. توی باشگاه ساعتها به شوخی بچه ها و مربی خندیدم بدون آنکه بدانند امروز تولدم است. همان اول اول صبح هم برای خودم حافظ گرفتم و گفت:

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

فال امشب

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

 زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت

نیست چون آینه‌ام روی ز آهن چه کنم

برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر

کارفرمای قدر می‌کند این من چه کنم

 برق غیرت چو چنین می‌جهد از مکمن غیب

 تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت

دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم

 مددی گر به چراغی نکند آتش طور

چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم

حافظا خلد برین خانه موروث من است

 اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم

دنیاهای موازی

امشب عمیقا و به طرز ترسناکی غمگین و تنهایم. کسی را ندارم برایش بگویم چه حال بد خرابی دارم و نزدیک ترین دوست دوران کارشناسی ام زده رباط صلیبی پایش را پاره کرده و تحت مداوا و  منتظرنوبت عمل جراحی ست. طبیعی ست که نمیتوانم توی این شرایط سخت به او بابت روزگار سیاهم ناله کنم و انتظار غمخواری داشته باشم. 

امشب پستی خواندم از دختری مهاجر که نوشته بود توی دنیای موازی ما همگی توی یک کشور زندگی میکنیم و لازم نیست توی 30سالگی خودمون رو با فرهنگ کشور جدید وفق بدیم. بعد با خودم فکر کردم من تو دنیای موازی چجوری ام؟ احتمالا توی دنیای موازی یک هنرمند شناخته شده یا نویسنده یا مترجم موفقم. دیگر از چاپ شدن نوشته هایم خجالت نمیکشم و بابت ممیزی های ترجمه هایم و حذف محتوای کتاب نگران نیستم. نمیخواهم توی 32 سالگی به کشور دور مهاجرت کنم یا از کشور خودم فرار کنم. مجبور نیستم نگران فرداهایم باشم. لنگ نیازهای اولیه زندگی نیستم. نگران فرزند دنیا نیامده و آینده ی نامعلوم خرابش نیستم. 

هی روز و شب با خودم نمیگویم بالاتر از سیاهی که رنگی نیست دیگر از این بدتر که نمیشود! هی مجبور نیستم خودم را با شرایط گندتر و بدتر زندگی و نداشته هایم وفق بدهم و عادت کنم. توی دنیای موازی من یک آدم نرمالم با یک زندگی عادی و آرزوهای دست یافتنی. کلی سفر رفته ام. کلی جاها را دیده ام و پاسپورت کشورم بی ارزش نیست و نگران بالا رفتن دلار و یورو و خرج روزانه ام نیستم. توی دنیای موازی من خاورمیانه متولد نشدم. بابت زن بودنم شرمنده و معذب نیستم. میتوانم عادی زندگی کنم مثل بیشتر آدمهای دنیا. توی دنیای موازی آدم خوشبخت تر و خوشحالتری هستم احتمالا.

دل خسته ام

خسته تر و بی حوصله تر از آنم که اینجا چیزی بنویسم. دل خسته مناسب ترین توصیف احوال من است احوال آدمی که دیگر واقعا بُریده و برایش توش و توانی باقی نمانده برای حرف زدن و حتی ناله کردن. عطار هزار سال پیش یک تعبیر ناب و خالص از احوال روزگارش داده و حالا من مصداق کامل این بیتم:

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست

این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود؟

برای رؤیاهایت بجنگ

حدود چند ماه پیش به دوستی که خودش هم نمیدانست از زندگی دقیقا چه چیز یا چرا میخواهد گفتم: من فلان هدف را دارم و برای رسیدن بهش هرکاری میکنم و می جنگم خندید و گفت: هرچه بیشتر با دنیا بجنگی با تو بیشتر ناسازگاری میکند. گفتم: ترجیح میدهم برای آرزوها، اهداف و رؤیاهایم بجنگم تا یک بازنده ناکام باشم که از ترس نتیجه بد یا ناسازگاری دنیا کاری نمیکند. بله من ماه ها و سالهاست برای آرزوهایم می جنگم. می جنگم و تلاش میکنم و خودم را به آب و آتش میزنم ولی حاضر نیستم بیخیال و گارفیلد وار تکیه بدهم به مبل و تلویزیون تماشا کنم و درهمان حال آروغ بزنم و از این بترسم که اگر بجنگم دنیا و کائنات چقدر با من سر ناسازگاری میگذارد. سالها برای هرچه خواسته ام تلاش کرده ام جنگیده ام و کمابیش حقم را گرفتم. این روزها هم همین کار را میکنم. چراغ خاموش و ساکت به کارم ادامه میدهم و مطمئنم نتیجه میگیرم. یکی دیگر از دوستانم توی اینستاگرام سؤالی شر کرده بود با این عنوان که اگر داری برای اهدافت میجنگی این پست را شر کن. برایش نوشتم میجنگم اما یواشکی و ترجیح میدهم کسی این را نداند و هی نخواهد توی کارم سرک بکشد و فضولی کند. میجنگم و غصه میخورم. زمین میخورم. گریه میکنم. ناامید میشوم و دوباره از جا بلند میشوم و ادامه میدهم. و دوستم گفت: کار خوبی میکنی اصلا درستش همین است. 

میدانم فرصت زیادی ندارم. میدانم توی دهه چهارم زندگیم هستم. میدانم خیلی طول میکشد آدم به آرزوهایش برسد و رؤیاهای قشنگش را دنبال کند و بعد دنبال اهداف و آرزوهای بزرگتر بگردد. میدانم روال دنیا همین است اصلا. اینکه هی بجنگی و بدست بیاوری تا یک روز بالاخره راضی بشوی و بنشینی و به داشته ها و رسیده هایت نگاه کنی و بالاخره سیر و آرام و خشنود بشوی از نتیجه و لذت داشته هایت تو را پر و سرشار کند. 

نومید مشو جانا

مرد غمگین است. مرد ناامید است. مرد با تب و لرز ناشی از تزریق واکسن بهانه گیر و بی حوصله است. بغلش میکنم و سعی میکنم توی غمی که با هم آن را شریکیم دلداریش بدهم و برایش میخوانم: نومید مشو جانا کاومید پدید آمد اومید همه جانها از غیب رسید آمد 

مولانا هزارسال پیش یک چیزی میدانسته حتما که این را گفته و ما هم هی آن را میخوانیم:

نوميد مشو جانا کاوميد پديد آمد

اوميد همه جان ها از غيب رسيد آمد

نوميد مشو گر چه مريم بشد از دستت

کان نور که عيسي را بر چرخ کشيد آمد

نوميد مشو اي جان در ظلمت اين زندان

کان شاه که يوسف را از حبس خريد آمد

يعقوب برون آمد از پرده مستوري

يوسف که زليخا را پرده بدريد آمد

اي شب به سحر برده در يارب و يارب تو

آن يارب و يارب را رحمت بشنيد آمد

اي درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد

وي قفل فروبسته بگشا که کليد آمد

اي روزه گرفته تو از مايده بالا

روزه بگشا خوش خوش کان غره عيد آمد

خامش کن و خامش کن زيرا که ز امر کن

آن سکته حيراني بر گفت مزيد آمد

وصف حال یک نسل سوخته

نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم
دریچه آه می‌کشد
تو از کدام راه می‌رسی
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی‌ام در این امید پیر شد نیامدی و دیر شد!

هوشنگ ابتهاج

اگر فردا بیاید...

دوستان مجرد زیادی دارم مخصوصا دختر که در آستانه سی سالگی یا همسن و سال من هستند و مجبورند به دلایلی مختلفی با خانواده زندگی کنند و یکی از بزرگترین چالش ها برای هر جوانی مخصوصا دخترها توی مملکت ما زندگی در کنار خانواده بدون جنگ و دعوا و مشکل است. یک جوان احتمالا بعد از بیست سالگی به دلیل تغییرات زیاد و شکاف نسل ها و خیلی دلایل دیگر قادر به زندگی در کنار خانواده نیست و نیاز دارد مستقل و دور از خانواده زندگی کند و این هم کاملا طبیعی ست همانطور که شما از یک بچه چهار پنج ساله انتظار ندارید همچنان شیر مادر بخورد و از گردنش آویزان باشد. امروز مادرم از اینکه یک روز من از این مملکت بروم و تنها بشود ابراز دلتنگی کرد. یادم افتاد تا وقتی توی خانه پدری و کنارش بودم بود و نبودم برایش مهم نبود سر کوچکترین موضوعی بحث و دعوا داشتیم و به طور مرتب روی اعصاب هم راه میرفتیم. همین الانش هم من هم مرد هرچند وقت یکبار مهمانی میرویم خانه پدری مان و بیشتر از چندساعت نمیتوانیم کنار هم دوام بیاوریم. 

این نگاه نسل والدین ما به فرزند واقعا عجیب است انتظار دارند فرزندشان سال های سال کنارشان و همراه شان، حتی بیخ ریش شان بماند و خودش ، خواسته ها یا زندگیش را فراموش کند. همیشه وقتی با مرد سر موضوع بچه دار شدن بحث میکردیم به او یادآور میشدم که بچه داشتن خوب است ولی یادت باشد که یک روز بزرگ میشود و میرود دنبال زندگی خودش و تو نمیتوانی چون بچه ات است از او خواسته یا توقعی داشته باشی و فردا روزی هم که مریض یا ناتوان بشوی جز همسرت هیچکس همیشه و همه جا همراهت نمی ماند در غیر این صورت هرجور توقعی فقط خودخواهی است. نسل ما واقعا چنین نسلی بود. از انتخاب رشته مدرسه مان،تا رشته دانشگاه مان میخواستیم والدین مان را خوشحال و راضی نگه داریم. میخواستیم ازدواج کنیم باید اول آنها قبل از ما رضایت شان را اعلام میکردند. حالا هم طبق همان روال توقعات از ما نوه میخواهند. بماند که چه آسیب های روحی را توی همان دوران بعد از بیست سالگی با خودخواهی هایشان تحمل نکردیم. حالا واقعا به دور از هر قضاوت و کینه ای من یکی دیگر نمیخواهم فرزندم مثل من بزرگ یا تربیت بشود و یک روز هم از او انتظار داشته باشم که عصای پیری و کوری و تنهایی ام باشد. 

قصه ی من

دوست دوران دانشگاهم صفحه اینستاگرام نقاشی های آبرنگم را فالو میکند و مرتب میپرسد چطور اینهمه نقاشی های قشنگ میکشم درحالیکه در دوران تحصیل هیچ استعداد و علاقه ای از رنگ و نقاشی و کار هنری بروز نداده ام. برایش قصه ام را گفتم و خیلی تعجب کرد و البته خوشحال شد که قصه ام را گفته ام و قصه ی من این بود:

من از کلاس پنجم دبستان کلاس طراحی و نقاشی میرفتم. عاشق رنگ و طرح بودم. نقاشیم بد نبود و گاهی مربی طراحیم انقدر از شبیه بودن طرحم به مدل تعجب میکرد که میپرسید آیا طرح را روی کتاب طراحی انداخته ام و کشیده ام؟ نقاشی را دوست داشتم بعد از نوشتن که آن را هم از کلاس سوم شروع کرده بودم بزرگترین عشق و علاقه ام نقاشی بود. وقتی به دوران راهنمایی رسیدم حتی میدانستم چه میخواهم بشوم. تصمیم داشتم یا بروم گرافیک بخوانم یا بروم رشته نقاشی و نقاش بشوم. برایش نقشه ها داشتم. سال اول دبیرستان شاگرد سوم کلاس با معدل نسبتا خوبی شدم. بعد تصمیم گرفتم آزمون هنرستان را شرکت کنم و بروم هنرستان. آزمون را دادم و با درصد 80 ای که از هنر در بخش عملی و کتبی آورده بودم رتبه سوم شهر خودمان شدم. سه تا انتخاب رشته زده بودم. که اولی گرافیک توی همان هنرستانی بود که بغل دبیرستان ما بود. حتی نقشه کشیده بودم رفتم هنرستان چه کیفی بخرم و چه جور کفشی بپوشم. بعد مادرم با دست به یکی پسرعمویم که استاد دانشگاه بود از در مخالفت درآمد که هنر و هنرستان برای بچه تنبل هاست. تو با این معدلت باید ریاضی بخوانی! یک هفته تمام دعوا کردم، قهر کردم حتی گریه کردم اما آخر من را بردند توی رشته ریاضی ثبت نام کردند. 

بعد افسرده و گوشه گیر شدم. تمام دفترهای طراحی، مدادها و مداشمعی و پاستل و آبرنگ و گواش و هرچه وسایل نقاشی داشتم جمع کردم و کنار گذاشتم. کم حرف و بی حوصله شدم و تا مدتها چشمم دنبال هنرستانی که بغل دست دبیرستان مان ساخته شده بود و ساختمانش نوساز بود ماند. بچه نسبتا با ذوقی بودم همان دوره نوجوانی کل مجسمه خمیری فرشته، عروسک دست دوز و کتابچه های داستان دست دوز درست کردم که همه را به دوستانم هدیه دادم. با مکرومه جا گلدانی میبافتم. با پارچه پولیش عروسک می دوختم! هرجا پاستل و مدادرنگی و ماژیک میدیدم میخواستم بخرمش. پول توجیبی یک هفته ام را دادم قلم خطاطی خریدم و دادم استادی که همانجا قلم میفروخت برایم تراشید. بعد چون کرایه برگشت تا خانه را نداشتم پیاده برگشتم. یادم هست دقیقا یک روز قبل از شروع آزمونم بود و داشتم وسایل امتحانم را آماده میکردم. جایزه سال دوم راهنمایی ام را دادم دف خریدم که وقتی رسیدم به دبیرستان بروم کلاس موسیقی و بعد که ذوقم را کور کردند همان دف را سالها نگهداشتم و گذاشتم گوشه کمدم خاک بخورد. این طور بچه ای بودم. پر از ذوق و علاقه به هنر و پر از آرزو و انگیزه برای رسیدن به اهدافم. ولی توی خانواده و فامیل ما هنر و هنرمندی عار و زشت و بی ارزش بود. 

خلاصه نقاشی را تقریبا 15سالی کنار گذاشتم. بعد رفتم کلاس آبرنگ و چون سرکار میرفتم ولش کردم. بعد از ارشد و ازدواج رفتم پردیس دانشگاه تهران کلاس آبرنگ ثبت نام کردم و دوسال طول کشید تا ذوق و عشقم را برای نقاشی کشیدن و درست کار کردن بدست آوردم. استاد با حوصله و صبوری داشتم که اگر نبود باز نقاشی را نصفه نیمه رها میکردم. این روزها اما اگر نقاشی و جعبه آبرنگ و تیوپ رنگهایم نباشد میمیرم. بدون رنگ، بدون عشق به نقاشی و هنر بدون همه اینها میمیرم و میشوم همان مرده متحرک 15سال پیش!