سوخته

وقتی 21 سالم بود معده دردهایم شروع شد. اول خفیف بعد شدیدتر! بعد به جایی رسیدم که رفتم دکتر و کارم شد بلعیدن انواع و اقسام قرص ها! بار آخر دکترم گفت هرچه میکشی از استرس است و برایم قرص آرامبخش نوشت. مادرم توی خانه راه میرفت و هی سر تکان میداد و میگفت: من وقتی 20سالم بود حتی نمیدانستم معده ام کجاست که بخواهد درد بگیرد! وقتی 28 سالم شد از غصه و فشار اقتصادی که ظرف دوسال به من و مرد وارد شده بود و استرس هرچه تمام آن دوسال برایش نقشه کشیده بودیم و نقش بر آب شده بود ظرف دو هفته بخش زیادی از موهای شقیقه و جلوی سرم سفید شد! (اولین تارمو زمانی که دنبال خانه و قرارداد بودیم یادم هست که سفید شد) مادرم اما توی 35 سالگی و بخاطر بیماری وسواس موهایش شروع به سفید شدن کردند. عید امسال وقتی خواهرم که 6سال از من بزرگتر بود موهای سفید سرش را نشانم داد دست بردم زیر شقیقه هایم و موهای سفیدم را که زیر بقیه تارموهایم پنهان شده بود نشانش دادم و گفتم این هم موهای من! بار آخری هم که رفتم چکاپ دکتر گفت دچار کم کاری تیرویید خفیف شده ام. گفتم چرا؟ گفت بخشی از استرس و اعصاب است و بخشی هم ارثی ست و من باز یادم افتاد مادرم توی 51 سالگی به این بیماری مبتلا شد و من در آستانه 32 سالگی!

 وقتی میگویند نسل سوخته یعنی ما یعنی من! نسلی که هر بلا و درد و بیماری را پیش از موعد تحت فشار و استرس چشید و تحمل کرد. درحالیکه محکوم بود به بودن و ساختن و ادامه دادن. این روزها حس میکنم واقعا جوانی ام سوخته، عمرم تباه شده و پیش از موعد مقرر دارم پیر میشوم. درحالیکه دوروبرم پر از همسن وسالانی ست که در دهه سوم زندگی یا در ابتدای آن موهایشان یا سفید شده یا ریخته یا دارد سفید میشود و میریزد!

کاش یه شهاب سنگ می‌خورد تو خاورمیانه و به‌ جاش یه حفره‌ی عظیم درست می‌کرد، بعد تعادل زمین به هم می‌خورد و بقیه هم قل می‌خوردن می‌ریختن تو اقیانوس و این‌ور اون‌ور؛ چون یا تو این کثافت شریک بودن، یا شریک نبودن و چشم‌هاشون رو بستن.

توییتر اگنس گری

دلم سفر میخواهد

چنین جایی توی سکوت و آرامش و رطوبت ناشی از هوا نشسته باشی و به دوردست ها خیره چای بخوری.

غم آرام

این روزها خسته ام و غمگینم. مرهم غم هایم فقط دو چیز است: نقاشی و مدیتیشن. میروم و سرکلاس با سردرد و ضعف و سرگیجه ناشی از کم خوابی مینشینم و نقاشی میکنم بعد سبک میشوم. آرام میشوم و برمیگردم خانه. شب ها موقع خواب به پادکست های مدیتیشن گوش میدهم و سعی میکنم فکرم را خالی کنم تا خوابم ببرد. گاهی جواب میدهد و گاهی هم نه. اپلیکیشن اش یک ذن مود دارد که توی آن میتوانید به صدای جنگل، دریا و آب و رودخانه گوش کنید. تازگی ها فهمیدم صدای آب به هر صورتی آرامم میکند. صدای شرشر رودخانه یا امواج دریا یا حتی صدای تق تق باران به سقف شیروانی یا چک چک اش روی سطح زمین به طرز عجیبی آرامم میکند. دیشب توی تخت جسمم خشک و تمیز خوابیده بود و روحم جایی میان قطرات باران و چک چک آب راه میرفت و خیس میشد و خوش میگذراند. 

بنشینم صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم

تمرکز ندارم. توی پیام ها و متون فارسیم پر از غلط های املایی و کلمات کج کوله ست و توی متون انگلیسی و مقالاتی که مینویسم پر از غلط های گرامری و نگارشی! توی غذاها ادویه جات اشتباه میریزم. گاهی از بی حواسی قابلمه ام ته میگیرد! انرژی ام تمام شده. خسته شدم از بس هربار سوار تاکسی یا اتوبوس شدم با مردمی مواجه شدم که از خاطرات هیئت دیشب شان حرف میزنند. ماسک را درست نمیزنند و میایند دقیقا توی حلقت و کنارت می نشینند! گاهی هم از خشم انقدر دستها و دندان هایم را فشار میدهم و عصبانیتم را قورت میدهم که وقتی برسم خانه انگار تمام جانم یک باره تمام شده و باتری خالی کرده ام. 

غاری ندارم جایی ندارم به آن پناه ببرم. انگیزه و انرژی هیچ کاری را ندارم. غمگینم توی دلم دخترکی هست که دلش میخواهد برود شهربازی و سوار ترن هوایی بشود و جیغ بکشد. توی دلم دخترکی هست که دلش میخواهد برود سفر و هی سرش را از شیشه بیرون بیاورد و باد و بارانی که توی صورتش میخورد را ببلعد. توی دلم دخترکی هست که دلش میخواهد لی لی بازی کند و توی عروسی ها و مجالس بی وقفه با دامن چین دارش قر بدهد. توی دلم دخترکی هست که دوست دارد از شوخی ها و حرف های دوست صمیمی اش ریسه برود و روی شانه اش از خنده غش کند. دلم نور میخواهد، کمی امید و انرژی و انگیزه برای ادامه دادن برای حیات. دل مرده و غمگینم و توی این روزها و شب های تلخ و سخت، جز ماندن و نشستن و انتظار کشیدن کاری نمیتوانم بکنم.همان طور که اول پست گفتم این متن را  هم چندبار خواندم و کلماتش را اصلاح کردم.

امروز چه دلتنگم 

آواهای دلتنگی

برادر کوچکم که از ایران رفت تا یک هفته گریه میکردم. این آهنگ را گوش میدادم و گاهی بیشتر گریه میکردم. سه سال گذشت من هنوز برادرم را ندیده ام و امروز بعد مدتها دوباره گوش کردم و باز بغض گلویم را محکم فشار داد. 

Why? Anna Rf

تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی.

5سال پیش هنوز دانشجوی ارشد بودم. سودای ادامه تحصیل و رفتن به خارج از کشور را داشتم و یک روز بلند شدم رفتم پلیس به اضافه ده و پاسپورت گرفتم. امروز داشتم مدارک تمدید پاسپورت را چک میکردم دیدم نوشته اجازه نامه محضری همسر برای گرفتن پاسپورت الزامی ست. داشتم به مرد میگفتم که توی 26سالگی اجازه پاسپورت گرفتن دست خودم بود حالا دست تو! گفت: فدای سرت! میرویم اجازه محضری مادام العمر میدهم اصلا میگویم اجازه مام دست ایشونه این حرفا چیه! داشتم فکر میکردم به دلایل رفتنم از این مملکت، باید به مشکل زن بودنم در این مملکت هم فکر کنم که بزرگترین دلیلم برای رفتن بشود. 

 

هزار و یک دلیل برای بچه دار نشدن

 به نظرم بزرگترین ظلم و فشار توی این دوسال کرونایی و پر استرس از فشار اقتصادی برای بچه هایی بود که توی بحبوحه کرونا متولد یا بزرگ شدند. بچه هایی که هیچوقت استرس والدین شان از کرونا، ماسک و بیرون نرفتن را توی دو سه سالگی نمیفهمند. بچه هایی که پارک رفتن و همبازی ودوست برایشان معنا ندارد. توی کوچه با ترس روی آسفالت ها قدم میگذارند و شاید با هر بادی می لرزند. نسل ما فقیر بود نسل ما خیلی چیزها نداشت اما نسل خوشبختی نسبت به بچه های امروز بود. کوچه و پارک و دوست و دوچرخه سواری و بازی را بلد بود. استرس والدین را درک نمیکرد و همه اش مجبور نبود برای سرگرم کردن خودش روزی هزار بار خانه را متر کند یا با شیطنت های عادی گاه به گاهش مورد عتاب فامیل و والدین قرار بگیرد. بچه های امروز خیلی گناه دارند خیلی! 

 

 

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

چو برگورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

 

مولوی

نزدیکتر

یک جایی توی فیلم (نزدیکتر) هست که مادر قصه میاید و منطقی برای دختری که عاشق پسرش شده توضیح میدهد چرا پسرش یک دوره ای از زندگی به راه کج کشیده شده و معتاد شده و بعد از ترک و آشنا شدن با دختر به او دروغ گفته است، بالاخره یک بار توی فیلم های ایرانی دیدیم که والد ایرانی به جای مظلوم نمایی و توقع احترام و فداکاری از فرزندش میاید و منطقی میگوید چون پدر بالای سر بچه ام نبود و من هم بعد او راهی آسایشگاه شدم و نبودم که بالای سر بچه ام بایستم و مسئولیتش را بپذیرم بچه ام زندگیش تباه شد. یک جایی توی همین فیلم میبینیم چرا دختر خانواده برای فرار از خانه و خانواده اش مرتب با مردهای مختلف وارد رابطه میشده و میخواسته ازدواج کند یا چرا پسر بزرگتر همسر و خانواده اش را دوست ندارد و همیشه درگیر فداکاری و گذشت برای اعضای خانواده اش بوده است. بالاخره یک بار یک مادر ایرانی پیدا شد که علاوه بر مهربان و دلسوز بودن و قربان صدقه سرو دست بچه هایش رفتن، میاید و منطقی میگوید من کوتاهی کرده ام و باعث شدم فرزندانم هرکدام یک جور بدبخت و بی کس بزرگ شوند. 

توی خانواده ایرانی و به طور کلی فرهنگ ایرانی معمولا چنین چیزی را نمیبینیم. غالبا والدین ما آدمهایی طلبکار یا متظاهر و مظلوم نما هستند که همیشه حقشان را ما فرزندان خورده ایم و قدر زحماتشان را ندانسته ایم و نمک نشناس بوده ایم. ولی واقعیت پدرومادر شدن یعنی اینکه شما وقتی تصمیم به والد شدن گرفتید باید همه جوره پشت فرزندتان بایستید و اگر جایی اشتباهی کرد به جای مقصر کردنش دلیلش را توی تربیت، رفتار و اخلاق خودتان جستجو کنید نه اینکه همه کاسه کوزه ها را سر او بشکنید. این قبول مسئولیت این پذیرفتن اشتباه به شما شانس یک والد خوب شدن را میدهد و باعث میشود زندگی فرزندتان را تباه و نابود نکنید. پدیرش اشتباه، عذرخواهی و جبران و تلاش برای تکرار نکردن اشتباه، آن چیزی است که ما هیچ وقت توی خانه و خانواده هایمان آن را یاد نگرفته و نمیگیریم چون همیشه دنبال آدم یا دیواری کوتاه تر میگردیم تا تقصیر همه اشتباهات مان را او به تنهایی و بی چون و چرا به عده بگیرد.