راز

دیروز توی باران شدید بعدازظهر،پیرمردی سرنا میزد و عید فطر را تبریک می‌گفت و هیچکس توی کوچه بغلی نبود که پولی بهش بدهد.تمام دیشب و امروز را فکر میکردم کاش توی کوچه ما بود حداقل پولی بهش میدادم. امروز وسط خواب بعدازظهر صدای سرنایش را شنیدم و آمد دقیقا زیر پنجره ما و نواخت و من برایش توی کیسه پول و سیب پرت کردم و او برایم دعای خیر کرد. فکر کردم اگر ذهنم انقدر جدی قابلیت جذب افراد را دارد چرا قابلیت جذب اتفاقات و آرزوهای خوب را نداشته باشد؟

چون عنوان و عکسش قشنگ بود

Daisy and Books

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

مرد خسته و غمگین وافسرده است. به کوچکترین بهانه ها با آدمها بحث یا دعوا میکند. با مشتری هایش دعوا راه می اندازد. غر میزند. ابراز ناامیدی میکند و به نظرش هیچ چیز زیبا و روشن نیست. کاری از دستم برنمیاید فقط میتوانم باز هم زور بزنم و تلاش کنم شاید راهی برای فرار و رفتن از این ممکلت پیدا کنم و بتوانیم بخت مان را جای دیگری امتحان کنیم. 

از نیازمندی ها در هفته های گذشته

چو تخته پاره بر موج

نشسته ایم دوباره منتظر به اینکه نتیجه توافقات ایران برای رفع تحریم های چهارساله چه میشود!اگر رفع نشود چه میشود؟ مرد میگوید خسته شدم از بس منتظر نشستم و نگاه کردم که ببینم عاقبت کار چه میشود! ببینم کی میتوانم پول جمع کنم خانه بخرم و زندگی نرمال داشته باشم. پس کی زمان آن میرسد که من گیر و گرفتار رفع نیازهای اولیه ام نباشم و نقشه بکشم بروم سالی یکبار مسافرت خوب، نقشه بکشم بروم مثلا ژاپن بازی های المپیک را ببینم! خسته شدم از این همه انتظار و تلف شدن عمرم. من هم مثل او خسته ام از انتظار از به ثمر ننشستن آرزوهای عادی معمولم خسته ام. گفتم: شده ایم مثل یک بیمار توی کما که منتظر است به هوش بیاید و به زندگی عادی اش برگردد. سه سال است و امسال میشود چهارسال که ما زندگی نکرده ایم نفس نکشیده ایم و همچنان چشم انتظار روزهای خوب برای یک زندگی نرمالیم. من هم خسته ام خسته تر از خسته ام!

مادرانگی

چند وقت پیش خواب می دیدم نوزادی چشم و ابرو مشکی و سبزه شبیه مرد را توی بغلم گرفته ام و شیرش میدهم! توی خواب از بغل کردن و شیر دادنش کیف میکردم و برای مادر شدنم ذوق زده و خوشحال بودم و حس خوبی داشتم. بعد از خواب بیدار شدم دم صبح بود و بغضی سنگین گلویم را فشار میداد چون یکهو برگشتم به واقعیت زشت! به اینکه ما شرایط و امکانات فرزند دار شدن را نداریم. خانه نداریم. زندگی معمولی و نرمالی نداریم و قادر به برطرف کردن نیازهای اولیه یک نوزاد هم نیستیم چه برسد به فراهم کردن توقعات و انتظارات آینده اش! توی خواب هایم همیشه زندگی نرمال و معمولی دارم. آدمهای زندگیم حالشان خوب است و همه چیز روشن و خوشایند است برعکس واقعیت زندگیم!فکر میکنم مغزم دوست دارد حداقل توی خواب زندگی معمولی را تجربه کند.

دیشب تا دم صبح از استرس اینکه مرد کرونا نگرفته باشد و درد معده نخوابیدم. هی پهلو به پهلو میشدم و از درد مثل مار زخمی به خودم می پیچیدم. آخرش رفتم آن چادری که مامان هروقت میاید خانه مان باهاش نماز میخواند آوردم و کشیدم روی خودم شاید خوابم ببرد،چادرش ترکیبی از بوی کرم و تن مادرم را میدهد.توی تربیت سگ های کوچکی که از مادرشان جدا میشوند میگویند اگر میخواهد سگ کوچولویتان شبها با ناله و گریه نخوابد و بی تابی نکند حتما پتویی که حاوی بوی مادرش باشد با خودتان بیاورید تا خیال کند مادرش کنارش است و راحت بخوابد. دیشب من هم چنین وضعی داشتم و با همان یک لا پارچه حریر بالاخره خوابم برد و آرام شدم.

 

آرزوهای یک شهروند جهان سومی

انرژی و جان آنچنانی برایم نمانده کمی خسته و کمی دلتنگ و کمی ناامیدم. امیدوارم یک روز بیایم اینجا و از روزها و خبرهای خوب بنویسم. یک روز بالاخره از خاطرات خوش و اتفاقات امیدوارکننده و روزهای پیش رو بنویسم و دیگر نگران چیزی نباشم. دلم لک زده برای یک زندگی عادی و نرمال به دور از استرس، بی پولی و ناامیدی و ترس از روزهای آتی. 

غمی که ما را میخورد

برادر بزرگم پارسال از ایران رفت. سیاستش به این ترتیب است که به والدین مان زنگ میزند و مرتب تعریف میکند که اینجا خیلی همه چیز خوب است و ما خیلی خوشبختیم. به ما اما میگوید اینجا خیلی هوا بد است و اصلا هیچ چیزی خوب نیست. ما که از رفتنش ناراحت نشدیم و از اینکه در کشوری آرام و امن زندگی میکند که صبح که بیدار میشود نگران قیمت گوشت و مرغ نیست هم ناراحت نیستیم. خوشحالیم که رفت و  خوب زندگی میکند. هربار که پیغام میدهد و  برایمان ابراز استرس و ناراحتی  میکند بحث را عوض میکنیم و به او یادآور میشویم که بگذارد اخبار بد و بدبختی ها برای خودمان بماند و او برایمان از زیبایی ها چیزی بگوید. که او هم در عوض از بدی های خارج زندگی کردن میگوید و به ما انرژی مثبت میدهد.

راستش من حوصله ندارم برای آدمهای دیگر درمورد بدبختی ها و مشکلاتم بگویم. یعنی از دوران کودکی و نوجوانی انقدر توی برهه های سخت زندگیم تنها مانده ام و خودم را نگه داشتم که عادت کرده ام چیزی را برای کسی تعریف نکنم. دوره دانشجویی خدای مشکلات و بیماری های مختلف بوده ام اما هیچوقت به مادرم نگفتم و او هم درک نکرد که من چطور گذرانده ام. حالا هم همینم یک روزهایی غم مثل خوره من را میخورد و  توی خانه راه میروم و گریه میکنم جارو میکشم ظرف میشویم و گردگیری میکنم و اشک میریزم. یک روزهایی یک صبح تا ظهر یا یک شب تا صبح روزگارم را با غم و افسردگی و گریه های طولانی و بی صدا میگذرانم و نمیتوانم برای برادرهایم که حالا دیگر اینجا نیستند از بدبختی ها، بی پولی ها یا قدرت کم خریدمان بگویم. یا اینکه داریم با مصیبت و بدبختی صورتمان را سرخ نگه میداریم و سعی میکنیم زندگی کنیم یا  اینکه دیگر نمیتوانیم خانه بخریم و فکر فرزند دار شدن هم نمیتوانیم بکنیم. 

توی خانه ما حتی رسم نبود توی مشکلات و بی کسی ها خواهر یا برادر دستت را بگیرد. همیشه خدا توی این برهه از زندگی بهترین و نزدیکترین دوستانم به دادم رسیده اند و برایم غمخوار بودند و اگر آنها نبودند خودم بودم و غم هایی که توی پیاده روها و خیابان های این شهر کوچه به کوچه روی دوشم کشیده ام و برای هرکدامشان یک جور اشک ریخته ام و زار زده ام و سعی کرده ام با خودم کنار بیایم. میخواهم بگویم یک چیزهایی اگر توی آن برهه حساس زندگیتان نباشد به نبودش عادت میکنید و دیگر سطح توقع تان را از آدمهای حتی نزدیک زندگیتان پایین میاورید و از کسی انتظاری نخواهید داشت.

یک روزهایی واقعا امیدم برای ادامه دادن توی این مملکت را از دست میدهم اما به خاطر جبر زندگی که توی آن دستی نداشته ام و چیزی را انتخاب نکرده ام تحمل میکنم و ادامه میدهم. میخواهم بگویم یک موقع هایی ما آدمها ته بدبختی و بلاتکلیفی و بیچارگی هستیم و اینجور مواقع به جای شنیدن بدبختی دیگران و استرس نیاز به امید و امنیت خاطر داریم اگر انقدر دل ندارید که بروید مملکت غریب و بعد برای خانواده تان از راه دور غصه بخورید و بهشان استرس بدهید اصلا نروید. اگر نمیتوانید در تماس هایتان و پیام های گاه و بیگاه تان به جز ابراز استرس و انرژی منفی دادن کاری برای عزیزان تان بکنید و انرژی مثبت بدهید و برایشان از زیبایی ها چیزی بگویید اصلا زنگ نزنید و بگذارید آنها توی مشکلات و بدبختی های خودشان سر کنند و یک جوری با زندگی کنار بیایند. اگر بلد نیستید برادر یا خواهر یا یار و همراه خوبی باشید حتی ادایش را هم درنیاورید چون آدمها به نبود و فقدان تان عادت میکنند و راحت با آن کنار میایند.

مانده ام خیره به راه    نه مرا پای گریز نه مرا تاب نگاه!

زندگی زیبا نیست غمگین و خسته کننده است!

در دلتنگ ترین حالت ممکن به سر میبرم. صبح رفتم تره بار و کلی سبزیجات خریدم و اصل کاری کرفس را یادم رفت! برگشتم هرچه فکر کردم اصلا یادم نیامد توی قفسه ها و سینی ها کرفس دیده باشم! بسته گوشت خورشتی را گذاشتم توی یخچال به جایش چرخ کرده بیرون گذاشتم تا یک مدل کباب جدید بپزم. فر گازی ام را به شدت دوست دارم هرچه بخواهی درست میکنی میگذاری توی دلش و خودش بهت غذای گرم و نرم میدهد. امروز حوصله آشپزی ندارم و ترجیح میدادم یک خورشت کرفس میگذاشتم روی گاز که انقدر بجوشد تا جا بیفتد. البته کباب با فر هم همانقدر میتواند راحت باشد. دو هفته است حوصله ندارم کیک بپزم. و همه اش شیر میخرم به امید پختن کیک!

دیشب خوابمان خراب شد چون ساعت یک صبح زنی به مدت نیم ساعت توی ساختمان های روبرویی جیغ میکشید و داد میزد احتمالا توی تراس! بیدار شدیم دیگر نخوابیدیم. امروز را گیج و منگم. از اول صبح ها خوشم نمیاید. میروم مینشینم گوشه مبل و خیره میشوم به افق های دور و گاهی مرد میاید جلویم بشکن میزند و میرقصد که مثلا بهم روحیه بدهد. آدم اول صبح نیستم. روزهایی هم که حتی اول صبح میرفتم سرکار، تا ساعت 11 حوصله هیچ کار یا بنی بشری را نداشتم و این را حتی رییس شرکت میدانست و تا 11 کاری به کارم نداشت. گاهی حتی نمیدانم چرا صبح میشود و مجبوریم زندگی را از سر بگیریم و شروع کنیم.

روزی چندبار موقع خمیازه و کش وقوس از سر عادت خدا را صدا میکنم و میگویم ای خدا! و مرد میگوید این همه صدایش میکنی اصلا جوابت را هم میدهد؟